بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان
[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


 
تولد انسان روشن شدن کبریتی است


و مرگش خاموشی آن


بنگر در این فاصله چه کردی؟


گرما بخشیدی...!؟


یا سوزاندی...؟  


[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


این دیوانگیست

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

 

 

ادامه مطلب

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

هر کسی متوجه شد جریان این عکس چیه به ما هم بگه.....

 


[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 جرات کن و قدر شناسانه تبسمی کن
 

وقتی روزی جدید شروع می شود ، جرات کن و قدر شناسانه تبسمی کن

وقتی به تاریکی رسیدی، جرات کن و اولین کسی باش که شمعی روشن می کند

وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرات کن و اولین کسی باش که ان را محکوم می کند 
 

ادامه مطلب

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

ادراک

Perception

Sometimes you might have the wrong perception about yourself and that might stress you out. This is a great example that shows how you can use perfectly ordinary objects to make a powerful message.

گاهی اوقات ممکن است تصور غلطی نسبت به خود داشته باشید و این تصور به شما استرس وارد کند. این تصویر مثال بسیار خوبی است که نشان می دهد چطور می توانید از ابزارهای کاملا معمولی برای فرستادن یک پیام تاثیر گذار استفاده کنید.


[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

لخته خون = سکته  

چهارمین نشانه سکته نیز مشخص شد: زبان

هیچ گاه این سه حرف را فراموش نکنید: ل ح د

گاهی حمله منجر به فوت افراد نمی شود اما  آنها در شرایطی بدتر از مرگ مجبور به ادامه زندگی می شوند. یک متخصص اعصاب اعلام کرده است که اگر شخصی را که دچار حمله شده در عرض 3 ساعت به بیمارستان منتقل کنند می توان عوارض ناشی از حمله  را به طور کامل از بین برد. بله به طور کامل!! وی می گوید روش شناسایی حمله  و رساندن بیمار به درمانهای پزشکی در کمتر از 3 ساعت به شناسایی علایم آن بستگی دارد.

شناسایی علایم سکته: در برخی موارد شناسایی علایم سکته کار بسیار سختی است.  متاسفانه نا آگاهی افراد می تواند منجر به فاجعه  ای جبران ناپذیر شود. سکته می تواند باعث مرگ یا آسیب مغزی فرد گردد و این در حالیست که اطرافیان شخص حتی متوجه علایم سکته نشده اند. پزشکان اعلام کرده اند که اطرافیان  قربانی می توانند تنها با پرسیدن سه سوال ساده متوجه علایم سکته شوند

ل: از شخص بخواهید تا لبخندبزند.

ح: از شخص بخواهید که حرف بزند یا یک جمله ساده را به درستی ادا کند.(مثلا: امروز هوا آفتابی است)

د: از وی بخواهید هر دو دستش را بلند کند. اگر فرد در انجام هر کدام از موارد زیر مشکل داشت ، در اسرع وقت با اورژانس تماس گرفته و علایم را برای امدادگران توضیح دهید.

و اما نشانه چهارم سکته: از وی بخواهید زبان خود را بیرون بیاورد.اگر زبان وی به راست یا چپ متمایل شده بود، بدانید که شخص دچار حمله شده است.


[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین، خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام

که ز نامش پیداست

مایه ی پستی هاست

 

شاعر: مهدی سهیلی


[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، همراه همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بود که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی , به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند !! پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید آیا آن مرد را می شناسد ؟ زن بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت: «هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.»

 زنش پاسخ داد:« عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم ، الآن اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین!!!!!»


[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید

تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد!

ده فرمان:

1- هیچ انسانی، انسان دیگر را نکُشد.

2- هیچ انسانی، به انسان دیگر تجاوز نکند.

3- هیچ انسانی، به انسان دیگر دروغ نگوید.

4- هیچ انسانی، به انسان دیگر تهمت نزند.

5- هیچ انسانی، از انسان دیگر غیبت نکند.

6- هیچ انسانی، مال انسان دیگر را نخورد.

7- هیچ انسانی، به انسان دیگر زور نگوید.

8- هیچ انسانی، بر انسان دیگر برتری نجوید.

9- هیچ انسانی، در کار انسان دیگر تجسس نکند.

10- هیچ انسانی، انسان دیگر را نپرستد!

 

پس از آن

سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت،

تا اینکه روزی شیطان، چاره ای اندیشید.

او گفت:

ای دوستان، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم

اما

به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان، همه چیز را به سود خودمان، تغییر خواهم داد

و ده فرمان چنین شد:

1- هیچ انسانی، انسان مؤمن دیگر را نکُشد.

2- هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند.

3- هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید.

4- هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند.

5- هیچ انسانی، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند.

6- هیچ انسانی، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد.

7- هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید.

8- هیچ انسانی، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید.

9- هیچ انسانی، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند.

10- هیچ انسانی، انسان دیگر را نپرستد! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد!

و اینک ای دوستان

به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید

و

کاری کنید که هیچ کس، هیچ کس را مؤمن نپندارد، جز آنان که از دنیا رفته اند.

 


[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد این بشر

هرکه با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

هرکه گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسانِ پاک

زور و بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند!  همه زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد افکارشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو عمری در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند !پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت ،غذا سفارش داد پولش را پرداخت و با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد! پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید! همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم !!!

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند !

بار دیگر جوان به طرف میز رفت و خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد : ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم !!!

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟!

پیرزن جواب داد: بفرمایید.  چرا شما چیزی نمی خورید؟ مگر نگفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟!

پیرزن جواب داد : منتظر دندانهــــــا!!!!!!! 


[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ایستگاه فضایی بین المللی (ISS) و شاتل فضایی اندیوور را حین پهلو گرفتن به آن در ارتفاع 220 مایلی (354 کیلومتری) نشان می دهد.

این عکس توسط  پاوولو نسپولی، یکی از خدمه ی 27مین گروه اعزامی به ISS، از درون سویوز تی ام ای-20 گرفته شده است.

This May 23, 2011 photo made by Expedition 27 crew member Paolo Nespoli from the Soyuz TMA-20 following its undocking and released by NASA shows the International Space Station and the docked space shuttle Endeavour at an altitude of approximately 220 miles. A Soyuz capsule had never headed for home while a shuttle was parked at the space station, providing a rare opportunity for the photo session. (AP Photo/NASA, Paolo Nespoli)


[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن
3. هیچکس را تمسخر مکن
4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
5. خود برای خود، زن انتخاب کن
6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو
7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی
15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
22. هرگز ترشرو و بدخو مباش
23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
26. چالاک باش تا هوشیار باشی
27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

[ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگر می‌خواهید «جوان بمانید» و پیری زودرس نداشته باشید به این «ده فرمان» عمل کنید:

1. از پرخوری و خوردن غذاهای مانده و چربی حیوانات خصوصاً در شب و شیرینی‌جات بپرهیزید؛

2. تا می‌توانید خون خود را پاک نگه دارید، زیرا مسمومیت ابتدای مبتلا شدن به امراض است؛

3. به غیر از افراد چاق، روزانه هشت لیوان آب بنوشید؛

4. شب زودتر به بستر رفته و روزها زودتر بیدار شوید؛

5. همیشه مواظب مزاج خود باشید تا به یبوست گرفتار نشوید؛

6. ماست را همیشه بر سر سفره داشته باشید؛

7. هوای پاک در فضای سبز یا صحرا، همراه با نفس‌های عمیق فراموش نشود؛

8. ورزش و پیاده‌روی در هوای آزاد اقلاً روزی 2ساعت انجام دهید.

(ورزش‌هایی مانند دویدن یا کوهنوردی برای افرادی که آمادگی جسمی ندارند نه تنها سودی ندارد، بلکه مضر نیز می‌باشد، اکثر ورزش‌هایی که الآن صورت می‌گیرد غیر طبی است، لذا ضرر آن بیشتر از نفعش می‌باشد. کم نیستند پیرمردهایی که در اثر دویدنِ بسیار در پارک‌ها دچار سکته قلبی یا مغزی شده‌اند. افراط و تفریط در همه جا موجب ضرر است. عموماً ورزش خوب نیست! برای بسیاری «نرمش» و عدم هیجان مفید است.)

9. در امور جنسی افراط نکنید، خصوصاً در سنین بالا؛

10. از مصرف دخانیات و مشروبات الکلی به شدت بپرهیزید؛

11. خود را خونسرد بار آورید و بحث‌ها و دعواهای بیهوده نکنید.


[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

قبل از ازدواج

 پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.

دختر: میخوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!

دختر: دوسم داری؟

پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر: نه! برای چی میپرسی؟

دختر: منو می بوسی؟

پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.

دختر: منو می زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیم؟!

دختر: می تونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر: بله.

دختر: عزیزم!

 بعد از ازدواج

 خیلی کار سختی نیست فقط ، از پایین به بالا بخوون!!!!!

 


[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود ، دست هایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورت حساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه 5000 تومان

 مراقبت از برادر کوچکم 2000 تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3000 تومان

بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من: 12000 تومان !!!

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب این را نوشت:

 بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

 بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

 بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

 بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

 و اگر شما این ها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.

گفت: مامان دوست دارم.

آن گاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلاً به طور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :

 قابل توجه اونایی که فکر می کنند مرور زمان آن ها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. بعضی وقت ها نیازه به این موارد فکر کنیم.

نتیجه گیری منطقی:

 جایی که احساسات پا می ذاره منطق کور می شه!!!

 مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11000 تومان نه 12000 تومان !!!

 


[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پدر: پسرم دیگه وقتشه یکم راجع به مسائل جنسی با هم صحبت کنیم.
.
.
پسر: باشه موافقم چی می خوای بدونی پدر؟


[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ترجمه متن  زیبا و پر معنی فوق را به فارسی هم بخوانید
 
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،  سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم.

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
 
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم


[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

قانون زندگی، قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه ی همه موفقیت های بزرگ است. توانمندی یک انسان، را باورهای او تعیین می‌کند. دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسان ها آزمایشی را در «‌هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند. نتیجه این تحقیقات بسیار جالب است:

80 پیرمرد و 80 پیرزن را براى این پروژه انتخاب کردند .یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40سال پیش ساختند. غذاهای 40سال پیش در این شهرک پخته می شد. خط روی شیشه‌های مغازه‌ها ، فرم مبلمان ، آهنگ ها ، فیلم‌های قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش می شد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند. تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دست ها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون و ... . بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می‌ایستادند ، لرزش دست ها به طور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروک های دست و صورت از بین رفت.

علت چه بود ؟

خیلی ساده است. آن ها چون مطابق با 40سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40 سال جوان تر شده اند .

 انسان ها همان گونه که باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا می کند که چگونه بیندیشد. اصولا فرق بین انسان ها ، فرق میان باورهای آنان است. انسان های موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق می کنند. انسان های ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت می روند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می رسند .

انسان ها هر آنچه را که باور دارند خلق می کنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی می سازند. زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه‌ها ، اندیشه‌ها عامل اولیه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلی دستاوردها هستند.

منبع:

http://www.seemorgh.com/lifestyle/default.aspx?tabid=2377&conid=119958


[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

کتاب های خرافی!

مردی وارد یک کتاب فروشی شد و گفت: کتاب « مرد رئیس خانواده» را می خواستم. فروشنده گفت : تشریف ببرید سمت چپ، قسمت کتاب های خرافی!!!

چهار عمل غیر اصلی!

اشک زن، منهای حرف حساب، به علاوه ی چند تا حرف قلمبه، تقسیم بر چند ساعت قهر و افاده، ضرب در مقداری کرشمه و ناز، مساویست با گول خوردن مرد و روانه شدن به بازار برای خرید!!!

سوت!!

زن و شوهری برای خریدن طلا به جواهر فروشی رفتند و قیمت یک انگشتر را پرسیدند. فروشنده جواب داد: قیمت آن صد هزار تومان است. شوهر وقتی این قیمت را شنید یک سوت کشید. زن انگشتر دیگری را قیمت کرد. فروشنده جواب داد: قیمت آن دو سوت شوهرتان است!!!

 شش شانس حضرت آدم!!

حضرت آدم به شش دلیل شانس آورد. چون حضرت حوا نمی تونست بهش بگه: 1) من آدمت کردم! 2) برو از شوهر مردم یاد بگیر! 3) دیشب کجا بودی؟! 4) پولاتو چرا دادی مامانت اینا؟! 5)بریم خونه ی مامانم اینا 6) چرا به اون زن نگاه کردی؟!!

قدرت چشم!!

چرا مردها از زن های خوشگل بیشتر از زن های باهوش خوششون میاد؟

چون قدرت چشم هاشون بیشتر از قدرت مغزشونه!!!

 فکر اقتصادی!!

مرد: بازم پارچه خریدی؟ زن: می خوام برات دستمال بدوزم. مرد: این که چهار متر پارچه است!! زن: با بقیه شم می خوام برا خودم یه پیراهن بدوزم!!!


[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 بزرگی که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع کرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در کسب مال، زحمت‌های سفر و حضر کشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.

اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.

 اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.

عبید زاکانی


[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سحابی گل کاغذی (به انگلیسی: Rosette Nebula) یکی از سحابی‌های صورت فلکی تک‌شاخ است و در نزدیکی خوشه ستاره‌ای NGC 2244 قرار دارد.

عکاس: HST


[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.


جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود


جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد.

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد.


جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است.

پیرزن گفت: درست است، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.


جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی، خرج برایت نمی تراشد.


جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد.

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

احمد شاملو


[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

عشق از دید حاج آقا: استغفرالله باز از این حرف های بی ناموسی زدی.

 جمله ی عاشقانه: خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایت کند.

 

عشق از دید یک ریاضیدان: عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول.

جمله ی عاشقانه: آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوسِت دارم.

 

عشق از دید بقال سر کوچه: والا دوره ی ما عشق نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو  واسمون گرفت.

جمله ی عاشقانه: سکینه شام چی داریم؟!!

 

عشق از دید یه راننده: "رادیات عشق من از برایت جوش آمده" ،" باور نداری بر آمپرم بنگر"

جمله ی عاشقانه: عزیزم دوسِت دارم... بو بو بوق.

 

 

عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم: آه عزیزم کاش الان پیشم بودی،بغلم می کردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات.

جمله ی عاشقانه: دوسِت دارم عزیزم.

                                                                      

عشق از دید کسی که باراوله که عاشق میشه: عزیزم باور کن حتی یک لحظه بدون تو نمی تونم زندگی کنم، تو واسم همه ی دنیایی.

جمله ی عاشقانه: فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوسِت دارم.

 

عشق از دید کسی که بار اولش نیست: عزیزم خیلی دوسِت دارم ، باور کن به خاطر تو شب ها با پای برهنه می خوابم.

جمله ی عاشقانه: آه عزیزم دیرم شده باید برم.

 

عشق ازدید کسی که در عشق شکست خورده: عشق یعنی کشک!!!!!

جمله ی عاشقانه: برو کشکت رو بساب!!!!!


[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

نمیگم که رو زمین عاشق ترینم

نمیگم برای تو من بهترینم

نمیگم که ثروت دنیا رو دارم

نمیگم که قدرت خدا رو دارم 

نمیگم که خورشید و ماه برات میارم

نمیگم که ستاره تو شبات میارم 

نمیگم که قصری از طلا می سازم

نمیگم که پلی از لاله ها می سازم 

نمیگم با بودنم غم دیگه مرده

نمیگم خدا تو رو به من سپرده

    

ادامه مطلب

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

 


[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی

مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی

دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی

فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینان

کجا شد درد بوذرها و آن اسلام سلمانی

جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را

که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی

بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد

ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی

ادامه


[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجای می ماند

اخوان ثالث


[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک آن بپردازد.

هنگامی که آن مرد سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره‌های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. او تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه‌ها که از پشت نرده‌های حیاط تیمارستان، نظاره‌گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی!

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد، ولی بعد که با خودش فکر کرد، دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: "خیلی فکر جالب و هوشمندانه‌ای داشتی، پس چرا تو را توی تیمارستان انداختنت؟"

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه‌ام، ولی احمق که نیستم!


[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

نرون های عصبی در مخچه



[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سفره عقد

زن: عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم و شمع زندگیمان نورانی باشد.

مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه.

مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد!)

روز بعد از تولد بچه

زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی. (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

مرد: با دهان پر (نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است؟)

چهل سال بعد

زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم.

مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم.

دو ثانیه قبل از مرگ

زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم.

مرد: گشنمه.

وصیت نامه

زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید.

اون دنیا

زن: خطاب به فرشته ی مسئول، خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید نه نه عزیزم خدایا به خاطر من (((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)))

مرد: خطاب به دربان جهنم، حالا توی بهشت شام چی میدن؟؟!!!!!!


[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تاووروور (Tavurvur) یک آتشفشان فعال است که در نزدیکی پاپوآ گینه نو واقع است.


[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول : آنانی که وقتی هستند، هستند و  وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم : آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم : آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم : آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند.

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن، پول دارن وقت هم دارن اما... مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .
پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند!
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .
شرمنده می کند فرزند را، دعای خیر مادر، در کنج خانه ی سالمندان...
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .
خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد!
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .

ادامه مطلب

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آفتاب گرگ و میش نام یکی از پدیده‌های اپتیکی جَوی است که در آن نور خورشید به گونه‌ای دیده می‌شود که ظاهراً از نقطه‌ای یگانه در آسمان تابیده و به صورت نوارهایی از نور فراگسترده شده‌است. در واقع، پرتوهای نور خورشید در این حالت از شکاف‌های میان ابرها یا دیگر جسم‌ها رد می‌شوند و یا این پدیده به خاطر تفاوت ضخامت ابرها و دیگر اجسام به‌وجود می‌آید.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یه طرح دادیم، ایشالله موافقت بشه تا مشکلات مملکت حل بشه!!!!


[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آبشار شیرآباد
Shir Abad Waterfall


[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

کدام نشأت دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند،

به رقص می آیند، سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو!

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر!

تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه!

که صبر را ه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست

شاعر: فریدون مشیری

 

 



[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سالروز ازدواج!!!

زن: معلوم میشه دیگه مثل سابق منو دوست نداری!! مرد: چه طور مگه؟ زن: آخه قدیما سالروز ازدواجمون که می شد، تو اون گلای پلاستیکی رو که روز ازدواجمون خریده بودی، اقلاً یه گردگیری می کردی!!!!

حقوق ماهانه!!

مردی در مراسم خواستگاری رو به زن کرد و گفت: خانم، من فقط هر ماه 200 هزار تومان حقوق می گیرم، آیا می توانی با این مقدار درآمد زندگی کنی؟ زن گفت: من بله اما خودتان با چی زندگی می کنید؟؟!!

خوشگل و احمق!!

یک روز مردی که از زبان زنش عذاب می کشید و در ضمن او را خیلی دوست می داشت، گفت: نمی دانم چرا خداوند شما زن ها را اینقدر خوشگل و از طرف دیگر اینقدر احمق خلق کرده است؟ زن جواب داد: خداوند ما را خوشگل آفریده که شما مردها، ما را دوست بدارید و احمق خلق کرده تا ما شما را دوست بداریم!!!

کتاب عجیب!!

زمانی، یکی از نشریات طنز نوشته بود که یک ناشر انگلیسی در ژوئن سال 1958 میلادی کتابی منتشر کرد که عنوان آن چنین بود: «آنچه مردها از زن ها می دانند» کسانی که این کتاب را خریدند با کمال تعجب مشاهده کردند که تمام صفحات آن سفید است!!!

علت زن گرفتن!!

به یکی میگن: چرا زن گرفتی؟ جواب میده: راستش دیدیم تو زندگی هیچی نشدیم گفتیم لااقل داماد بشیم!!!

آگهی عجیب!!

پسری هستم تحصیل کرده، زیبا، خوش تیپ، با موهای مشکی، چشم های سیاه و درشت، اندامی مناسب، شغلی با درآمد بالا، کاملاً معاشرتی، دارای آپارتمان و ماشین آخرین مدل، وضع مالی عالی، که حاضر با ازدواج با هیچ دختری نیستم، فقط آگهی دادم تا دلتون بسوزه!!!

 


[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دو سال گذشت! خاک ایران زمین در 9 دی 1388  استاد بزرگ زبان و ادب فارسی دکتر خسرو فرشیدورد را در آغوش گرفت.

دکتر فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دارای شهرت جهانی و دیدگاههای ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتابهای فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.
فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و روزهای پایانی عمر خود را در "سرای سالمندان نیکان" واقع در تهران سپری کرد و در آنجا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 
 
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 


پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست
 
مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد و با آن می رود.
 
سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت
 
مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت
 
حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟
 
لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده؛  در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش
 
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟
 
پیرمرد لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم.

من آرامش برگ را می پسندم

ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت


برگ یا سنگ بودن
انتخاب با توست


[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

استاد شفیعی کدکنی در کلاس درس 

درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

خاطره ای بسیار جالب از استاد دکتر شفیعی کدکنی


بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این ساختمان در هلند ساخته شده و با سفر به درون آن می‌توان با بازدید از همه بخشها، از کارکرد درست یک بدن سالم آگاه شد و آموزش دید. ارتفاع این ساختمان که از نظر ظاهری پیکر انسانی نشسته است، 35 متر است.


ادامه مطلب

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

رکورد که یکی، دو تا نیست اینم یه رکورد دیگهتعجب


[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زندگی با همه ی وسعتِ خویش

محفلِ ساکتِ غم خوردن نیست

زندگی، جنبش جاری شدن است

   از تماشاگهِ آغاز حیات، تا بدان جا که خدا می داند


[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"


********************************


گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه (دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:

خدا پشت پنجره ایستاده


[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی... تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

لطفاً اگر من در گذشته در دیوار قلب شما حفره اى ااد کرده ام مرا ببخشید.


«پشت سرمن قدم برندار، چون ممکن است رهرو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.»


[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جوانه های چشایی روی زبان

(بیش از 10 هزار جوانه برای مزه غذا روی زبان وجود دارند)



[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

حاضر جواب!!

از یک بانوی نویسنده پرسیدند چرا خانم ها مثل آقایان در کارهای خود موفق نیستند؟ پاسخ داد: برای آن که خانم ها مانند آقایان زنی ندارند که در مشکلات به آن ها کمک کند!!!!!!!

محبت شغلی!!

 زن با عصبانیت رو به شوهرش کرد و گفت: تو اصلاً به من توجه نداری، کمی از همسایه مان که باغبان است یاد بگیر. هر وقت می خواهد زنش را صدا بزند می گوید: «گل نرگسم بیا». مرد که دل خوشی از زنش نداشت و شغلش هم آهنگری بود گفت: باشد من هم نسبت به شغل خودم تو را صدا می زنم و از فردا صبح، زنش را اینطور صدا می زد:«ای مته ی قلب من بیا، ای سوهان روحم بیا، ای پتک و چکش مخم بیا»!!!!

آگهی روزنامه

پرویز جان، به خانه ات برگرد. ظرف ها مدتی است شسته نشده، گرد و خاک همه جا را گرفته، قالی ها را بید زده، آب حوض کثیف و گندیده شده و مدتی است که بچه ها حمام نرفته اند!!

 زن خانه دار تو!!!

آرزوی موش بودن!!!!

مرد اول: راستی بزرگترین آرزوی تو چیه؟ مرد دوم: همیشه آرزو می کنم ای کاش من یک موش بودم. اولی: موش! برای چی؟ دومی: برای اینکه زنم از موش خیلی می ترسه، ولی برای من تره هم خرد نمی کند!!!

آشتی روز جمعه!

زن خطاب به دوستش گفت: من هیچ وقت روزهای جمعه با شوهرم آشتی نمی کنم. دوستش پرسید: برای چی؟ زن گفت: برای اینکه روزهای جمعه طلافروشی ها بسته ست!!!

غذای تکراری

مرد: ناهار چی داریم؟ زن: ماکارونی. مرد: نمی خورم دوست ندارم. زن: چه طور شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه دوست داشتی؟؟!!!!!!!!


[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

شاتل فضایی آتلانتیس از سکوی پرتاب 39آ مرکز فضایی کندی در 8جولای 2011 در دماغه‌ی کاناورال در فلوریدا پرتاب شد. این پرتاب آخرین پرتاب در برنامه شاتل 30 ساله است.

Space shuttle Atlantis blasts off from launch pad 39A at Kennedy Space Center July 8, 2011 in Cape Canaveral, Florida. This lift off is the last in the 30-year-old shuttle program. (Photo by Chip Somodevilla/Getty Images)


[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روباه: می‌دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.

شیر: من می‌تونم به راحتی برات درستش کنم.

روباه: ولی پنجه‌های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می‌کنه.

شیر: نه. بده برات تعمیرش می‌کنم.

 

ادامه مطلب

[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خدا همانی است که ما می خواهیم، کاش ما همان بودیم که خدا میخواست.

 

خدایا چه بی صدا و بی حساب می بخشی و ما چه حساب گرانه تسبیح . ذکرمان را می شماریم.

 

خدایا کمک کن اگر جایی چیزی را شکستیم آن چیز دل نباشد.

 

اگر نتوانستیم کسی را ببخشیم از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل خودمان است.

 

راه رستگاری یا گرفتاری، هر دو با گام نخست آغاز می شود.

 

زمانی را به گوش کردن و دل دادن به قصه ی زندگیمان اختصاص دهیم.

 


[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

تصور کنید یکی از بهترین روزهای زندگی تان را آغاز کرده اید و خدا را برای همه زیبایی‌ها و نعمت‌هایش شکر می‌کنید که ناگهان رویارویی با یکی از آشنایان بلافاصله شما را از عرش به زیر می‌آورد. حتی اگر انسانی خوشبین و مثبت باشید، در کنار چنین اشخاصی منفی خواهید شد. از بدترین این نوع شخصیت‌ها می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:


● خودشیفته‌ها:
این افراد شدیدا حس خودبزرگ بینی دارند و چنین می‌پندارند که دنیا گرد آنها می‌چرخد. این افراد مانند کنترل گرها موذی و حیله گر نیستند و تا حدی آشکار خواسته‌های خود را بیان می‌کنند. گاهی به نظر می‌رسد باید به آنها گفت: « فقط خودت مهم نیستی که!»


این افراد فقط خواسته‌های خود را در نظر می‌گیرند و نیازهای شما به باد فراموشی گرفته می‌شود. در این رابطه شما احساس یاس و سرخوردگی پیدا می‌کنید. آنها چنان انرژی شما را صرف خواسته‌ها و امیال خود می‌کنند که دیگر چیزی برای خودتان باقی نمی‌ماند.


● منفی گراها:
این دسته قادر به درک خوبی‌ها و شادی‌ها نیستند. اگر به آنها بگویید که امروز روز بسیار قشنگی است حتما از اتفاق ناگوار قریب الوقوعی خبر می‌دهند؛ اگر از موفقیت امتحان میان ترم خود خبر دهید، در مقابل از سختی امتحانات نهایی به شما هشدار می‌دهند.


آنها شادی را نابود می‌کنند. دید مثبت شما به زندگی جای خود را به بدبینی و منفی بافی می‌دهد. قبل از آنکه متوجه شوید، منفی گرایی در ذهن و روح شما جایگزین شده و همه شادی‌ها پشت شیشه‌های خاکستری پنهان می‌شود.


 

ادامه مطلب

[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters