بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

 

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید .. تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3-  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

 

-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

شصت نشانه والدین است

انگشت دوم خواهر و برادر

انگشت وسط خود شما

انگشت چهارم همسر شما

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!

با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم!


بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مکزیکى: خب! بعدش چى؟

آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !
با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

فرزند 2 ساله شما با رژ لب روی دیوار نوشته، بچه 5 ساله شما یک کلوچه را خورده در حالیکه گفته بودید نخورد. اولین واکنش شما این است که از خشم منفجر شوید. اما تصمیم گرفته‌اید که از این به بعد صبورتر باشید. علاوه بر آن می دانید زمانی که بر آشفته می شوید، باید معذرت خواهی کنید. آنچه که شما نیاز دارید یک برنامه 60 ثانیه ای می باشد. این برنامه یک متد مشخص و خاص نیست بلکه یک استراتژی است که روی رفتار غلط کودک شما متمرکز نمی‌شود بلکه روی واکنش شما تمرکز دارد. اگر این برنامه 60 ثانیه‌ای را به کار ببرید به نتایج مطلوبی دست پیدا خواهید کرد. شما می توانید خود را کنترل کنید و کودک شما می داند که چه توقعی از او دارید.

6 مرحله ساده این برنامه از این قرار می باشد:

0 تا10ثانیه : سریع اقدام کنید.

اولین اقدام شما باید این باشد که رژ لب را بردارید و سریع او را از کنار میز ببرید، همچنین از برادر و خواهرهایش جدا کنید. نه اینکه به او امر کنید دست بردارد و انتظار داشته باشید وی اطاعت کند. امنیت اولین اقدام است. لذا اگر موقعیت خطر سازی وجود دارد سریع اقدام کنید. و باید هر چیزی که ایجاد مشکل می کند را از فرزند خود دور کنید. کودک شما احتیاج دارد که روی شما و موقعیت تمرکز کند. از این رو کلوچه یا دیگر چیزها حواس او را پرت می کنند. کودک خود را از صحنه جرم دور کنید و خودتان از درهم و برهمی و ریخت و پاش دور شوید، بنابراین کمتر کلافه می شوید و بعدا احساس پشیمانی نمی کنید.

ثانیه های 10تا20 آرام بمانید:

خود شما می دانید که چطور مهماندارهای هواپیما از شما خواهش می کنند که ماسک اکسیژن خود را بزنید، قبل از اینکه به کودک خود کمک کنید تا ماسک را بزند. رفتار با احساس چیزی مثل اول مراقبت از خود می باشد. مشکل عصبانی بودن نیست بلکه کنترل عصبانیت مهم می باشد. این که عهد کنید عصبانی و خشمگین نشوید مشکل می باشد، شما با این کار فقط احساس بد خود را فرو می‌نشانید. کودکان حتی زمانی که پدر و مادر خشم خود را پنهان می کنند متوجه می‌شوند. آنچه که باید به آن توجه کرد این است که باید عصبانیت را محدود کرد. اگر در یک خانواده شلوغ و پر جمعیت بزرگ شده باشید و هر کسی فریاد می کشیده مهار احساسات مشکل می باشد. شما باید خشم خود را به گونه ای دیگر تخلیه کنید به جای اینکه با کودک خود دعوا کنید، می توانید با صدای بلند بگویید آه ه ه ه ه. بدین طریق کودک شما تحقیر نمی شود و صدای شما را می شنود و به شما کمک می کند که موقعیت را کنترل کنید .اما اگر بر عکس، شما فریاد بزنید نمی توانید آنچه را که می خواهید به کودک خود یاد بدهید. چون که فرزند شما به احساس پر تنش شما توجه می کند نه به رفتار غلط.

ثانیه های20تا30 :موقعیت را سنجیدن:

چند ثانیه ای فکر خود را بر روی آنچه اتفاق افتاده متمرکز کنید. یک دکتر گفته است که من به خاطر می آورم زمانی را که کودک 2 ساله ام به روی دیوارها و کاناپه منزلم با ماژیک بنفش نقاشی کرده بود. کاناپه و دیوارها خراب شده بود، خیلی بر آشفته شدم. از طرف دیگر، پسرم هاج و واج به نظر می رسید و از عکس ا لعمل من قلبش شکسته بود. متاسفانه اگر چند لحظه صبر کرده بودم، متوجه می شدم که فرزندم این کار را از کتاب داستان کودکان یاد گرفته بود. از دیدگاه او این یک سعی و تلاش خلاق بوده است. هر چند که آگاه شدن از قصد کودک شما، کاناپه یا هر چیز دیگر را نجات نمی دهد، اما باعث می شود که دفعه دیگر کودک شما این کار را تکرار نکند. باید اتفاق را از آنچه که در گذشته به وقوع پیوسته و آنچه که احتمالا در آینده پیش می آید، جدا فرض کنید و اگر به موقعیت در همان لحظه فکر کنید، نه اینکه بگویید این کار را چند بار تا حالا تکرار کرده، می توانید تصمیم عاقلانه تری بگیرید. و وقت آن است که ببینید علت رفتار کودک شما چیست؟ مثلا وقتی کودک 3 ساله ای نق می زند و بد اخلاقی می کند، ممکن است گرسنه باشد. یا وقتی فرزند 8 ساله ای درست صبحانه نمی خورد، ممکن است کم خوابی داشته باشد. بنابراین باید نقش خود را بر آورد کنید. از خود سوال کنید، آیا کاری می‌توانم بکنم که دیگر این رفتار کودک در آینده تکرار نشود، مثلا ایجاد محدودیت هایی یا تغییر برنامه روتین خانواده- به عبارت دیگر به کودک نگویید چند بار تا حالابه تو گفته ام........؟حتی اگر 100 بار هم به او گفته باشید (که نگفته اید)دلیل نمی شود که اصلا تکرار کنید، بلکه باید به او دوباره و دوباره تذکر بدهید.

ثانیه های 30تا40 :با کودک خود صحبت کنید.

وقتی کودک را به حال خود می گذارید به او بگویید چرا از او می خواهید این کار را نکند،2 یا 3 جمله کافی خواهد بود. هر چه کودک کوچکتر باشد، تعداد کلمات کمتری باید به کار برد. به او نگاه کنید. او احتیاج دارد که بفهمد، آنچه را که انجام داده اشتباه بوده است و چه کاری صحیح می باشد. به او بگویید نباید روی دیوار چیزی بکشیم بلکه باید روی تکه کاغذ نقاشی کنیم. یا الآن نباید کلوچه بخوری چون که زمان شام نزدیک است، به جای آن یک هویج میل کن. اما اگر کودک اعتراض دارد بعدا با او صحبت کنید، ممکن است در آن واحد بخواهد از خود دفاع کند و به طور صحیح وارد مکالمه نشود.

ثانیه های40-50:

با خود بیندیشید که آیا یک پیامد احتیاج است یا نه-خیلی از پدر و مادرها فکر می کنند تنبیه قلب نظم و انظباط است. اما کارشناسان با این نظریه مخالف می باشند. پیامدها در صورتی لازم هستند که رفتار مداوم شما کار ساز نباشد. مثلا 4 یا 5 بار اگر کلوچه را از دست کودک خود بگیرید و بگویید الان موقع شام است، فایده ندارد، خود او باید پی به نتیجه کار خود ببرد. یا اگر کودک داخل خانه توپ بازی می کند، توپ را از او بگیرید، اما او را تنبیه نکنید و در موقعیتی مناسب با او صحبت کنید. فقط زمانی کودک خود را تنبیه کنید که اصلا به تذکرات شما توجه نمی کنند یا آنها را نادیده می گیرند. آنچه که اثر بخش می باشد این است که کودک شما نتیجه کار خود را تجربه کند، مثلا بفهمد اگر دیگر بچه ها را بزند، آنها او را به بازی راه نمی دهند. همه این صحبت ها، نظرات دکترها و کارشناسان بوده است-خود شما می توانید نظر دکتر خود را در هر زمینه ای جویا شوید.

ثانیه های 50-60 :پیامد را تقویت کنید.

ذهن کودک کاملا منطقی است و اگر پدر و مادر کاری را خودشان انجام ندهند، کودک از آنها پیروی می کند و با خود می گوید حالا که پدر و مادرم به آن عمل نمی کنند پس من هم نیاز نیست عمل کنم. نظر عوام بر این عقیده است که قوانین کمتری برای بچه ها قرار دهیم، در عوض قوانین را به مرور تقویت کنیم. کودکان را به گونه ای تهدید کنید که امکان پذیر باشد. مثلا نگویید این آخرین کلوچه ای است که می خوری این اخرین باری است که در ماه بازی می کنی. اگر به این گونه رفتار کنید نه تنها کودک خود را می رنجانید بلکه در نهایت صلاحیت خود را زیر سوال می برید.

 


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

فروردین(بره)
الماس یکی از گرانبهاترین و زیباترین سنگهای موجود در طبیعت است که با متولدین فروردین ارتباط بیشتری برقرار می کند. این سنگ اعتماد به نفس را افزایش می دهد و احساس شکست ناپذیری را در انسان تقویت می کند. الماس یکی از قدیمی ترین سنگهای موجود در طبیعت است که خاصیت تصفیه کنندگی دارد و مخصوصأ روی کارکرد کلیه ها و مثانه اثر مثبتی می گذارد. علاوه بر آن کارائی و قدرت سنگهای دیگر را هم افزایش می دهد. فراموش نکنید متولد هر ماهی که هستید و از هر سنگی استفاده می کنید، افزودن الماس را به گردنبند خود از یاد نبرید.
 

اردیبهشت(گاو)
سنگ متولدین اردیبهشت ماه، زمرد است. زمرد از زمان خیلی دور به عنوان سنگ درمانی به کار می رفته است. یکی از مهمترین ویژگی های زمرد این است که روح و جسم را با هم متعادل می کند. این سنگ روی تیروئید و تصلب شرائین اثر می گذارد و در مورد بیمارانی که پارکینسون دارند یا مبتلا به صرع هستند ، روند درمان بیماری را بهبود می بخشند. زمرد فشار خون و بیماری قلبی را نیز کنترل می کند. در زمان های گذشته برای درمان بچه های کوچک هنگامی که به تب مبتلا می شدند، از زمرد استفاده می کردند. این سنگ ادراکات شهودی را افزایش می دهد و در ایجاد نبوغ تأثیر می گذارد. یوگی ها و کسانی که مدیتیشن می کنند معتقدند که همراه داشتن زمرد آنها را زودتر به تمرکز می رساند.
 

خرداد(دو پیکر)
مروارید، سنگ اختصاصی متولدین خرداد ماه است. به مروارید، داروی جادوئی نیز می گویند. این سنگ روی اعصاب و کلیه ی عضلات اثر مثبت می گذارد و بیماری های ناشی از کمبود کلسیم را برطرف می کند. مروارید نیروی حیات را افرایش می دهد و ضداضطراب عمل می کند. علاوه بر آن همراه داشتن مروارید باعث میشود قوی ابتکار شما بهتر عمل کند و خلاقیت تان افزایش یابد.
 

تیر(خرچنگ)
سنگ متولدین نخستین ماه تابستان ( گارنت) است که به رنگ تیره و شبیه یاقوت قرمز در طبیعت دیده می شود. گارنت سنگ حامی مسافرینی است که با کشتی سفر می کنند. این سنگ برای استحکام دیواره های سرخرگ، تقویت چشم و درمان سرطان در مراحل اولیه ی آن کارائی دارد. اثرات این سنگ میان زنان بیشتر نمایان می شود. گارنت بیماری های زنان را بهبود می بخشد.
 

مرداد (شیر)
پریدوت و اونیکس سنگهای متولدین مرداد ماه هستند. اونیکس سنگی شبیه عقیق است که به رنگ سیاه یافت می شود . این سنگ برای درمان اعتیاد مورد مصرف قرار می گیرد. به نظر می رسد از آنجا که اونیکس اعتماد به نفس و دلگرمی را افزایش می دهد، از گرایش افراد به سوی اعتیاد می کاهد. اونیکس روی سیاهرگ ها و مفاصل بخصوص در افرادی که دچار نقرس هستند اثر مثبت می گذارد و از لحاظ روانی موجب ازدیاد هماهنگی روحی انسان می شود.
 

شهریور(خوشه)
یاقوت کبود، سنگ مخصوص متولدین شهریور ماه است. این سنگ دارای خاصیت شفابخشی است و روی سلولهای پوست، مو و ناخن اثر می گذارد. یاقوت کبود از ریزش مو جلوگیری می کند و سیستم عصبی را بهبودی می بخشد. این سنگ درد را کاهش می دهد و برای بیماری های مزمنی مثل روماتیسم و نقرس اثر مثبت دارد. علاوه بر آن برای درمان سرگیجه و جلوگیری از خونریزی زخمها به کار می رود.
 

مهر(ترازو)
متولدین مهر ماه می توانند از سنگهای مونستون و اوپال استفاده کنند. مونستون دارای چندین رنگ است. سفید مایل به آبی، مایل به سبز و مایل به صورتی آن در طبیعت یافت میشود. مونستون سنگی است که روی اختلالات هورمونی تاثیر مثبتی دارد، بخصوص شیر مادران را افزایش می دهد. این سنگ روی تیروئید هم اثر مثبت دارد و باعث می شود موانع احساسی شخص از بین برود. اوپال از خانواده ی عقیق و سنگی است که در کشور استرالیا به دست می آید. این سنگ روی التهابات روده و معده موثر است و بر جریان خون تاثیر می گذارد . از این سنگ به عنوان طلسم خوشبختی نیز یاد شده است. در گذشته مرسوم بوده که از اشخاص مبتلا به افسردگی، درخواست می کردند به اوپال سیاه نگاه کنند، چون اعتقاد داشتند این کار افسردگی آنها را از بین می برد.
 

آبان(کژدم)
سیترین و یاقوت قرمز سنگهای متولدین این ماه هستند. یاقوت قرمز برای بیماری های ویروسی و اپیدمی، همچنین درمان تب مفید است. این سنگ بی حسی و رخوت را از بین می برد و از زایمان زودرس جلوگیری می کند. یاقوت قرمز ایمنی بدن را افزایش می دهد و از لحاظ روانی هم باعث رهایی از وابستگی های روانی میشود. از زمان قدیم متداول بوده که به زوجهای جوان توصیه می شده این سنگ را برای وفای بیشتر نسبت به شریک زندگی خود به گردن بیاویزند.
 

آذر(کمان)
سنگ فیروزه به متولدین آذرماه تعلق دارد. از سنگ فیروزه به عنوان سنگ حامی یاد شده است. معروف است که در اروپا، خلبانان و مهمانداران هواپیما برای ایمنی در سفر از فیروزه استفاده می کنند. چون این سنگ، از سقوط جلوگیری می کند. فیروزه بر روی عملکرد نادرست کبد اثر می گذارد و قدرت و دید چشم را افزایش می دهد . فیروزه ضدافسردگی است، نشاط آور است و التهاب پوستی را فرو می نشاند.
 

دی(بز)
نکته ی عجیبی است که متولدین دی ماه، سنگ مخصوص به خود ندارند، اما در عوض همه ی سنگها با تمام خواص شان برای آنهامفید هستند. پس آزاد هستید با توجه به علاقه و تمایل تان، هر سنگی را که می خواهید انتخاب کنید.
 

بهمن(دلو)
آماتیست، سنگ کریستالی بنفش رنگ است که به اضطراب پایان می دهد و مخصوص متولدین بهمن ماه است. این سنگ ضداضطراب و کابوس است و برای کسانی که بدخواب هستند یا مدام کابوس می بینند، توصیه شده است ، تجربه نشان داده است که افراد مضطرب وقتی آماتیست را با خود همراه می کنند به آرامش می رسند.
 

اسفند(ماهی)
متولدین آخرین ماه سال، با مرجان پیوند برقرار می کنند. مرجان از همین گیاه دریایی به دست می آید و از رنگ قرمز پررنگ، تا گل بهی و صورتی یافت می شود. چون منشا آن کلسیم است روی بیماری استخوان ها بخصوص راشیتیسم تاثیر مثبت می گذارد. مرجان برای استحکام دندان ها مفید است و انعطاف پذیری را هم تقویت می کند. متولدین اسفندی که به راحتی نمی توانند خود را با محیط وفق دهند، با همراه داشتن مرجان می توانند بر این ضعف فائق آیند.


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:
۱- عدم استعمال دخانیات. ________ ۲- پایین نگه داشتن وزن.

۳- تغذیه‌ی مناسب. _____________ ۴- ورزش.

جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪ همه‌ی چهار مورد بالا را رعایت می‌کردند.

اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی می‌شوند به دلیل مشغله های مختلف دچار عادت های بد و ناسالم می‌شوند. همه‌ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل همین را خوانده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم آنها را عملی کنیم ولی نکرده‌ایم.
ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.
آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالم‌تری برای خود بسازیم؟

در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

۱- مسواک بزنید.

۲- ۱۵ تا بشین پاشو بروید.

۳- صاف بنشینید.

۴- یک سیب بخورید.

۵- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.

۶- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.

۷- ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.

۸- یک لیوان آب بنوشید.

۹- لبخند بزنید.

۱۰- یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید.

۱۱- یک نفس عمیق بکشید.

۱۲- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.

۱۳- کمربندتان را ببندید.

۱۴- دست هایتان را بشویید.

۱۵- به مادرتان تلفن کنید.

۱۶- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.

۱۷- خودکاری که نمی‌نویسد را دور بیاندازید.

۱۸- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید.

۱۹- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.

۲۰- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.

۲۱- پنجره‌ای را باز کنید.

۲۲- نظری در یک وبلاگ بنویسید.

۲۳- فرزندانتان را بغل کنید.

۲۴- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.

۲۵- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.

۲۶- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.

۲۷- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.

۲۸- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.

۲۹- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.

۳۰- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.

۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت کنید.

۳۲- میز کار و صفحه‌ی نمایشگرتان را تمیز کنید.

۳۳- پنج دقیقه Free Rice بازی کنید.

۳۳- کمی آجیل بخورید.

۳۴- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.

۳۵- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.

۳۶- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.

۳۷- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳۸- دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)

۳۹- برای پرنده ها دانه بریزید.

۴۰- یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!

کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی ، روانی و… می‌شوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید بخورید.


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی خود را مرتب کردو به تماشای انبوه جمعیت

 که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری بایک گل سرخ

 از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود

 از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت

 اما نه شیفته کلمات کتاب

 بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد

 دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

 در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل"

 با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند

 "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود

 از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد

روز بعد "جان" سوار برکشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود

 در طول یک سال و یک ماه پس از آن

 دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند

 هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد

 و

 به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد

 "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد

به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت

 دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد

 وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:

7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک

 "هالیس" نوشته بود

 تو مرا خواهی شناخت از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت

 بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که

 قلبش را خیلی دوست می داشت

 اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می امد

 بلند قامت و خوش اندام

 موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود

 چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود

و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد

 من بی اراده به سمت او گام برداشتم

کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد
 اندکی به او نزدیک شدم

 لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:

 "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

 بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم

 تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود

 زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود

 اندکی چاق بود ، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام

 از طرفی شوق تمنای عجیب مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند

و

از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود

 به ماندن دعوت می کرد

 او انجا ایستاده بود

و

 با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

و

چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید

 دیگر به خود تردید راه ندادم

 کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد

از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود

 اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود

 دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم

 به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم

 با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم

 از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم

من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه " می نل" باشید

 از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

 چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

 "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت

و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم

 و

 گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید

 باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست

 او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!

طبیعت حقیقی یک قلب

 تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهید


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

به خدا گفت چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند ؟


خدا جواب داد : این که آنها از کودک بودن خسته می‌شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر می کنند این که سلامتی‌شان را برای بدست آوردن پول از دست می‌دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست آورند . این که با چنان هیجانی به آینده فکر می‌کنند که زمان حال را فراموش می‌کنند و لذا نه در حال زندگی می‌کنند و نه در آینده . این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده‌اند


پرسید : چه درسهایی از زندگی را می‌خواهید بندگانت یاد بگیرند ؟

با لبخندی پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ، اما می‌توان محبوب دیگران شد . یاد بگیرند که با ارزشترین‌ها ، اشیایی نیست که در زندگی دارند بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند . یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند ، هرکس طبق ارزشهای خودش قضاوت می‌کند نه در گروه و بر اساس مقایسه . یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد ، بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد . یاد بگیرند که برای ایحاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند فقط چند ثانیه لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است . یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه‌شان را ابراز کنند . یاد بگیرند که پول همه چیز را می‌خرد اما نه دل خوش را . یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را بدانند اما از آن دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند . یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها می‌داند و با این حال دوستشان دارد . یاد بگیرند که کافی نیست همواه دیگران آنها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی‌آمد و از طرفی هم‌اتاقی مسعود خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می­شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : من میدانم که شما چه فکری می‌کنید ، اما من به شما اطمینان می‌دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد، ویکی پیش مسعود آمد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته، قندان نقره‌ای من گم شده، تو فکر نمی‌کنی که او قندان را برداشته باشد؟

-  خب ، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد .

او در ایمیل خود نوشت: مادر عزیزم، من نمی‌گم که شما قندان را از خانه من برداشتید‌، و در ضمن نمی‌گم که شما آن را برنداشتید، امّا در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده است.

با عشق ، مسعود

روز بعد، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود: پسر عزیزم، من نمی‌گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی‌گم که تو باهاش رابطه نداری. امّا در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می‌خوابید، حتماً تا الان قندان را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خاطرات یک دانشجو
 
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
 
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!
***
پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
***
دوشنبه:  امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه:  امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
***
یکشنبه:  امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد !
***
ترم آخر :  امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم


[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه آدم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زودتر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم اینجا برم دستشویی


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده، واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!


ساعت 5-4 صبح زنگ زده. گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم. میگه خواب بودی؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونه مون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!


بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم.
پـَـَـ نــه پـَـَــــ نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت. همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـیــلتر هوا؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین


کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


خواهرم از بیرون میاد خونه. میبینه پشت سیستمم. میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!


نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده


تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه


تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم


از بالای در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه. میگه پس اشتباه گرفتم؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!


عکس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون، برگشته میگه: ااِاا داداشت زنم داره؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اینارو تو قرعه کشی بانک برنده شده


زنه شیکمش اومده جلو رفیق ما میپرسه این حامله س؟!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش


تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!


اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی


یارو دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟
پسره میگه با یاد خدا...
پـَـَـ نــه پـَـَـــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازیم!!!


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !


سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!


رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!


رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا


سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم. مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم، مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ همینجا میخورمش


تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه


رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


مرغ عشقم مرده و در حالی که پاهاش رو به بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟
بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَـــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس


داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم


به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه آوردین بستری کنین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آوردیم خون بده بریم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


به بابام میگم تابستون یه برنامه سفر شمال بزاریم، میگه شمال ایران؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ شمال سیبری تو قطب شمال، برنامه شکار خرس قطبی بزار واسمون!


میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری؟؟؟
میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید کنم

منبع: جرقه


[ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

 
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا


[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!

۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگرشو ندارد!

۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!

۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!

۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!

۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !

۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!

۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!

۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!

۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!

۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!

۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!

۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!

۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!

۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!

۱۹- چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!

۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !

۲۲- یک نفر چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند


[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بیت المقدس به نام قبه الصخره در کنار مسجدالاقصی قرار دارد. قبه الصخره بنایی دارای قائده ی 8 وجهی و گنبدی طلایی رنگ که به نماد فلسطین بدل شده است, عموما به جای مسجد الاقصی اشتباه گرفته می شود, حال آنکه مسجدالاقصی بر مبنای نص صریح قرآن کریم جایگاه معراج حضرت پیامبر (ص) و نخستین قبله ی مسلمانان است و هرگاه سخنی از آن به میان می آید تصویر قبه الصخره نمایش داده می شود. شاید دلیل این اشتباه نزدیکی این دو بنا به یکدیگر باشد اما به نظر می رسد در ورای این اشتباه ساده مساله ی مهمتری وجود داشته باشد.
یکی از اساتید دانشگاه چند سال پیش در نشریه ای عربی چنین بیان داشته است: بین مسجدالاقصی و قبه الصخره سردرگمی قابل توجهی وجود دارد, هرگاه در رسانه های محلی و بین المللی ذکری از مسجد الاقصی به میان می آید عکسی از قبه الصخره نمایش داده می شود.
دلیل اصلی این مساله, عدم اطلاع عموم مردم, هم راستا با توطئه های اسرائیل است.
در زمان اقامتم در ایالات متحده نیز بارها با این مساله مواجه بودم تا آنکه اطلاع یافتم صهیونیست ها در آمریکا چنین تصاویری را چاپ و منتشر می کنند و گاه با قیمت بسیار اندک و حتی به رایگان در اختیار اعراب و مسلمانان قرار می دهند. بدین ترتیب مسلمانان آن را در تمام نقاط نصب می کنند.
همین مساله مؤید این است که [دولت] اسرائیل می خواهد تصوبر مسجدالاقصی را از اذهان مردم پاک کند تا بتواند آن را تخریب و معبد خود را پنهانی بنا کند. اگر کسی شکایت یا اعتراضی داشته باشد، به طور زنده تصوبر قبه الصخره را نشان خواهد داد و اظهار خواهند داشت که اتفاقی نیفتاده است.
عجب توطئه ای! هنگامی که از برخی از اعراب، مسلمانان و حتی برخی از فلسطینی ها پرسش کردم دریافتم که آن ها نیز قادر به تمایز بین این دو مکان مقدس نیستد. جای تاسف است که اسرائیلی ها تا چه حد در پیشبرد توطئه شان توفیق داشته اند.



[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است


[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


 هر شخص دارای سلول های سرطانی در بدن خود است .
این سلول های سرطانی در آزمایشهای استاندارد خود را نشان نمی دهند تا
آنکه به مقدار چند میلیارد سلول افزایش یابند. زمانی که پزشکان به اشخاص
مبتلا به سرطان اعلام می کنند که دیگر در بدن آنها سلول سرطانی وجود
ندارد ، این حالت فقط بدان معناست که آزمایشها دیگر قادر به ردیابی و
پیدا کردن سلولهای سرطانی نیست زیرا آن سلول ها به مقدار قابل رد یابی
شدن در بدن وجود ندارند.

 =============

سلولهای سرطانی بین شش تا  ده مرتبه در دوره زندگی یک انسان پیدا می شوند.

 =============

زمانی که سیستم ایمنی انسان قوی باشد سلولهای سرطانی از  بین می روند و
از ایجاد تومور سرطانی جلوگیری می شود.

 =========)
 زمانی که شخص بیماری سرطان دارد نشانه آنست که وی دارای کاستیهای تغذیه
ای شده است . این کاستی ممکن است منشاء ژنتیک ،محیطی ، غذا ها و عواملی
درشیوه زندگی باشد.


=========)

 برای غلبه بر کاستی های متعدد تغذیه ای ، تغییر در رژیم غذایی شامل
اضافه کردن بعضی  مخلفات غذا یی ، سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.

 =================
 شیمی درمانی ضمن آنکه باعث مسموم کردن فوری سلول های سرطان است که سریع
رشد می کند ، سلول های سالم بدن درمغز استخوان و دیواره روده ها و غیره
را که سریع رشد می کند نیز از بین می برد و می تواند سبب ضایعه عضو بدن
مثل کبد ، کلیه
 ها و قلب و ریه ها و غیره شود..
 =================
 پرتوگیری ضمن آنکه سلولهای سرطانی را نابود می کند سلولهای سالم را نیز
می سوزاند، ضایع می کند وباعث تخریب آنها می شود.

==================
 درمان اولیه با شیمی درمانی و پرتو درمانی غالبا  اندازه تومور را کاهش
می دهد. با اینوصف شیمی درمانی و پرتودرمانی درازمدت به نابودی بیشتر
تومور منتج نمی شود.

 ==================
 زمانی که بدن تحت تاثیر مسمو میت ناشی از شیمی درمانی و
 پرتودرمانی قرار می گیرد سیستم ایمنی در معرض خطر و نابودی واقع می شود
بنا براین شخص ممکن است مقاومت خود را در برابر انواع مختلف عفونتها و
پیچیدگیهای ناشی از آن از دست بدهد..

 ===============

 شیمی درمانی و پرتو درمانی می تواند باعث جهش ژنتیکی سلولهای سرطانی
گردد و مقاوم و پایدار شود ونابود کردن آنها مشکل خواهد شد. جراحی می
تواند باعث گسترش سلول های سرطانی به دیگر نقاط بدن شود.

 =============
 یک راه موثر مبارزه با سرطان  نرساندن غذا به سلولهای سرطانی است ..
عدم رساندن مواد غذ ایی مورد نیاز سلول برای جلوگیری از افزایش و چند
برابر شدن تعداد سلولها است.

 ==============
 سلولهای سرطانی از چه موادی تغذیه می شوند

 ===============

 قند تغذیه کننده سرطان است. با قطع مصرف قند یک عامل مهم تامین غذا
برای  سلولهای سرطانی قطع می شود .
 جانشین های قند نظیر
 NutraSweet ، Equal ، Spoonful و غیره با A  spartame ساخته می شود و
زیان آوراست. یک جانشین طبیعی بهتر عسل مانوکا یا ملاس ناشی از قند سازی
است لیکن مقدار مصرف آن باید بسیاراندک باشد. نمک سفره دارای افزودنی
شیمیایی است که رنگ آنرا سفید کند..
 جانشین بهتر نمک سفره نمک حاصل ازآب دریا و یا Brag's aminos است.

 ===========

شیر باعث می شود که بدن بخصوص در سیستم گوارش (معده و روده ها) مخاط درست
کند. سرطان ا ز مخاط تغذیه می کند .     با قطع مصرف شیر و جانشین کردن
آن با شیر سویا سلولهای  سرطانی در برابر بی تغذیگی قرار می گیرند.

 ===============
 سلولهای سرطانی در محیط اسیدی مقاوم و پایدار می شوند.. رژیم مبتنی بر
گوشت قرمز اسیدی می شود و بهترین آنست که ماهی خورده شود و بجای مصرف
گوشت گاو و خوک مقدار کمی  گوشت جوجه مرجح است. گوشت قرمزهمچنین محتوی
آنتی بیوتیک های دامی ، هرمون های رشد و انگل است که تماما بخصوص برای
اشخاص مبتلا به سرطان آسیب رسان است .

 ===============
  رژیم با 80% سبزیجات تازه و آب میوه و بنشن ، دانه های نباتی ، آجیل
ها و مقداری میوه بدن را در محیط  قلیایی قرار می دهد. ازغذاهای پخته شده
شامل بنشن ،حدود    20% می تواند به بدن برسد. آنزیم های زنده در آب
سبزیجات تازه به آسانی جذب می شود و ظرف 15 دقیقه به سطوح سلولی می رسد
تا سلولهای سالم را رشد کافی دهد و تقویت کند... برای بدست آوردن آنزیم
های زنده بمنظور ساختن سلول های سالم کوشش کنید آب سبزیجات تازه ( بسیاری
از سبزیجات از جمله جوانه لوبیا ) مصرف کنید و دو تا سه مرتبه  در روز
مقداری سبزیجات خام بخورید.
 آنزیم ها در حرارت 104 درجه فارنهایت (یا 40 درجه سانتیگراد) ازبین می روند.

 =============

 از خوردن قهوه ، چای وشکلات که دارای کافئین زیاد است پرهیز کنید. چای
سبز جانشینی بهتر و دارای خواص ضد سرطان است. بهترین نوشیدنی آب است.برای
جلوگیری از ورود توکسین های معروف(مواد سمی ) و فلزات سنگین در آبهای
لوله کشی به بدن ، مصرف آب تصفیه شده یا فیلتر شده مناسب است. ا ز خوردن
آبهای تقطیر شده پرهیز کنید.

 ==============
 هضم پروتئین گوشت قرمز سخت است و نیاز به مقدار زیادی آنزیم گوارشی
دارد. گوشت هضم نشده که در روده ها باقی بماند فاسد می شود و مسمومیت
ایجاد می کند.

===================
 دیواره های سلول سرطانی دارای پوشش پروتئین خشن است.  با  صرفنظر کردن
از خوردن گوشت یا کمتر خوردن آن آنزیم بیشتری برای حمله به دیواره های
پروتئینی سلول سرطان آزاد می شود و به بدن امکان می دهد سلول های سرطانی
را از بین ببرد..

 ===================
 بعضی مکمل ها : IP6,
 Flor-ssence, Essiac, anti-oxidants, vitamins, minerals, EF A s
 etc...)) سیستم ایمنی را بهبود  می بخشند تا سلولهای مبارزه کننده و
کشنده خود بدن را برای از بین بردن سلول سرطانی تقویت کنند. مکمل های
دیگرنظیر ویتامین ای  (E) توان برنامه ریزی کشتن سلول یعنی روش معمولی
خلاصی یافتن از سلول های آسیب دیده ، غیر ضروری و غیر لازم بدن را دارند

===================
 سرطان بیماری جسم و روح و روان است. داشتن روحیه مثبت و  پیکار جو به
شخص مبارزه کننده با سرطان کمک می کند که به بقای خود ادامه دهد. خشم و
عدم بخشش و تند خویی بدن را در برابر محیط پر تنش وترشرویی قرار می دهد.
بیاموزید که روحیه ای توام با عشق و بخشندگی داشته باشید. بیاموزید که
همواره حالت آرامش و دلی آرام داشته باشید و از زندگی لذت ببرید.

 .====================

سلول های سرطانی درمحیط حاوی اکسیژن توان ماندن ندارند. ورزش روزانه
وتنفس عمیق باعث می شود که اکسیژن به لایه های سلولی برسد . اکسیژن
درمانی روش دیگرِی برای از بین بردن سلول های سرطانی است.

=================

 .. این مقاله را باید برای هر کسی که درزندگیتان برای  شما اهمیت دارد
ارسال کنید


[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]



قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن
 
قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : با ادب شدن
 
قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : متواضع شدن
 
قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن
 
قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم
 
قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید
 
قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن
 
قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و   نان
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی
 
قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.



[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده  این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

 افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند ..

 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

اینک که من از کلبه ریاست جمهوری می روم.چندین روستای دیگر جزء جمهوری اسلامی ایران است و در تمامی این دهات پول ایران رواج دارد و مسلمانان در آن مناطق مشغول فنآوری انرژی صلح آمیزهسته ای هستند.مردم کشور ما در مناطق کاستاریکا و گینه بی صاحب دارای احترام هستند و ما هنوزرفت و آمد های خانوادگی خود را ادامه می دهیم.

جانشین من باید مثل من در حفظ این دهات کوشا باشد و راه نگهداری این دهات این است که در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کند و با صدور جمهوری اسلامی سعی در بهبود وضع زندگی آنها داشته باشد.

جانشین من اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده میلیارد ریال در حساب ذخیره ارزی پس انداز داری و می توانی با آن یک کیلو و هفتصد گرم گوشت گوسفندی بخری و این ذخیره یکی از ارکان قدرت تو می باشد،اما قدرت رییس جمهور فقط به پول نیست بلکه فقط به انرژی صلح آمیز هسته ای است.

پس از سالها تلاش ما به کوری چشم دشمنان توانستیم نرخ تورم را پنج رقمی نگه داریم اما اینک دیگر چیزی وجود ندارد تا بخواهیم نرخ تورمش را کنترل کنیم . پس از این بابت خیالت راحت است.

خواهرم فاطمه رجبی ( همسر الهام )بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطر و نشر افکار فاطی را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول پختن  کیک زرد در نقاط مختلف کشور هستم و من روش پختن این ها را از فاطی آموخته ام.

ساختن اتوبان برای نزول امام زمان نیمه کاره باقی مانده و باید اعتبار آن تامین گردد.در انجام این امر کوشا باش.

همیشه دوستان و آشنایان خود را به کارهای مملکتی بگمار و برای آنها پست های متعددی در نظر بگیر.زیرا اگر یکی در جمع خرابکاری نمود بقیه به دشمنی او برنخیزند و حرمت فامیل را نگهدارند.

اکنون من برادران سپاه را به سوی تهران فرستادم تا در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کنند .ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف اسراییل بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با سربازان امام زمان به اسراییل حمله کن و به صهیونیست ها بفهمان که ما می توانیم از نقشه جهان حذفشان کنیم.

اکنون ما به برکت جمهوری اسلامی توانسته ایم دهات مورد تملک خود را به دو بخش زنانه و مردانه مبدل کنیم .طرح امنیت اجتماعی را در مرزهای این دهات تقویت کن تا اسلام در خطر نیفتد.

مرا با کفن و با خالکوبی طرح انرژی هسته ای در میان زباله های هسته ای دفن کنید تا جزئی از این فناوری صلح آمیز شوم.

بر سر مزارم هاله نور مرا نصب نمایید تا در مصرف برق صرفه جویی شده باشد.

و سبک الله خیر و العافیه

محمود


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

موضوع انشای این هفته‌ی ما مثلهفته‌های قبل "علم بهتر است یا ثروت؟" بود ولی چون موضوع خیلی خنکی بود؛ من تصمیمگرفتم کمی راجب به "توافت‌های ایران و خارج" و مسایل غیره انشابنویسم.

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها کهالکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته منهم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایرانبا خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارجمی‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌ماندر آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستشمی‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را ادارهمی‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم کهچطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌هایبی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. امادر ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.

خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شانبادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشانچقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

مااصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به درنشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر رابقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه مترفاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز بهروز بالاتر بشود.

دراینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزهاکنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشانمی‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلیبودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند.

پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر اوآن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکیتلویزیون تماشا کنیم.

منشنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدرخوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولشمی‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند.. خیلیخوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.

ازنظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتیهفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب ازپسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجبشاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ماایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خرگفته‌ای زکی".

ولیخارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبتکنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبانمی‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسفدارد.

اینبود انشای من.


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ترکه با زنش میرن پیک نیک زنش میگه بشینم زیر اون درخت خوبه.ترکه میگه نه همین وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش میگه اینجا ماشین میزنه خلاصه بعد از مقداری بحث میندازن وسط جاده.بعد میبینن یه کامیون داره میاد طرفشون هر چی بوق میزنه اونا از جاشون تکان نمیخورن کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.ترکه به زنش میگه اگه زیر اون درخت بودیم می مردیما !!!!!!!
 ستاد مبارزه با بد حجابی اعلام کرد: نگهداری عسل و میرزا قاسمی در یخچال ممنوع می باشد مگر اینکه در یخچال باز باشد!!
 
دعای خانم ها : خدایا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که می زنم لهش می کنم ...
 
 زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ خداوند مهربانانه فرمود: عزیز من ! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او هشت میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب شانزده میلیون می شوی !!! زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر ...
مامانه به بچه هه میگه میدونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی! بچه هه میگه آره ولی لگدی که زدم تو شیکمش ابتکار خودم بود
 
از طرف بهداشت اومدن سرکشی گاوداری به ترکه گفتن شما به گاوهاتون چی میدیدگفت علف!جریمش کردن بار دوم که اومدن بازم همون سوال رو کردن ترکه گفت ما به گاوهامون چلو کباب میدیم:-؟؟ باز هم جریمش کردن بار سوم اومدن باز هم همون سوال رو از ترکه کردن ترکه کمی فکر کرد بعد با خوشحالی گفت ما به گاوهامون پول تو جیبی میدیم هر چی دلشون میخواد بخرن بخورن ...
 
لره واسه اولین بار یه اخوند می بینه بهش میگه یعنی اینقدر سرت درد می کنه?
 
به طرف میگن 'تور' را تعریف کن؟ میگه: تور مجموعه سوراخهایی هستند که با طناب به هم وصل شده‌اند
 
ترکه یه مگس میگیره, بش میگه بپر.. مگسه میپره. مگس رو میگره یه بالشو میکنه, بش میگه بپر.. مگس به زور میپره . باز مگس رو میگیره اون یکی بالشم میکنه, بش میگه حالا بپر... مگسه نیمپره. بعد ترکه میگه : حالا ما نتیجه میگیریم که وقتی بالهای مگس رو بکنیم ، مگس کر میشه
 
به ترکه میگن....میس کال چیه؟میگه یه نوع مقیاس وزن هست..نشنیدید؟ مثلا' میگن یه میس کال زعفران
 
 سه تا ترک میرن دزدی- صابخونه بیدار میشه و دزدا میرن هر کدوم تو یه گونی قایم میشن!صابخونه میاد و به گونی اول لگد میزنه..صدای نون خشک در میاره! به دومی لگد میزنه .. صدای گردو در میاره! به گونی سوم لگد میزنه .. هیچ صدایی در نمیاد..دویاره محکمتر لگد میزنه... باز صدا نمیده!؟ دفعه سوم که لگد میزنه ترکه با عصبانیت میاد بیرون میگه بابا ..آرده ، آرد ..آرد صدا نداره ! میفهمی؟


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی خود را مرتب کردو به تماشای انبوه جمعیت

 که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری بایک گل سرخ

 از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود

 از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت

 اما نه شیفته کلمات کتاب

 بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد

 دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

 در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل"

 با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند

 "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود

 از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد

روز بعد "جان" سوار برکشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود

 در طول یک سال و یک ماه پس از آن

 دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند

 هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد

 و

 به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد

 "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد

به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت

 دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد

 وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:

7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک

 "هالیس" نوشته بود

 تو مرا خواهی شناخت از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت

 بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که

 قلبش را خیلی دوست می داشت

 اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می امد

 بلند قامت و خوش اندام

 موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود

 چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود

و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد

 من بی اراده به سمت او گام برداشتم

کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد
 اندکی به او نزدیک شدم

 لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:

 "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

 بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم

 تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود

 زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود

 اندکی چاق بود ، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام

 از طرفی شوق تمنای عجیب مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند

و

از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود

 به ماندن دعوت می کرد

 او انجا ایستاده بود

و

 با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

و

چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید

 دیگر به خود تردید راه ندادم

 کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد

از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود

 اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود

 دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم

 به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم

 با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم

 از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم

من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه " می نل" باشید

 از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

 چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

 "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت

و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم

 و

 گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید

 باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست

 او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!

طبیعت حقیقی یک قلب

 تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهید


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

فرزند 2 ساله شما با رژ لب روی دیوار نوشته، بچه 5 ساله شما یک کلوچه را خورده در حالیکه گفته بودید نخورد. اولین واکنش شما این است که از خشم منفجر شوید. اما تصمیم گرفته‌اید که از این به بعد صبورتر باشید. علاوه بر آن می دانید زمانی که بر آشفته می شوید، باید معذرت خواهی کنید. آنچه که شما نیاز دارید یک برنامه 60 ثانیه ای می باشد. این برنامه یک متد مشخص و خاص نیست بلکه یک استراتژی است که روی رفتار غلط کودک شما متمرکز نمی‌شود بلکه روی واکنش شما تمرکز دارد. اگر این برنامه 60 ثانیه‌ای را به کار ببرید به نتایج مطلوبی دست پیدا خواهید کرد. شما می توانید خود را کنترل کنید و کودک شما می داند که چه توقعی از او دارید.

6 مرحله ساده این برنامه از این قرار می باشد:

0 تا10ثانیه : سریع اقدام کنید.

اولین اقدام شما باید این باشد که رژ لب را بردارید و سریع او را از کنار میز ببرید، همچنین از برادر و خواهرهایش جدا کنید. نه اینکه به او امر کنید دست بردارد و انتظار داشته باشید وی اطاعت کند. امنیت اولین اقدام است. لذا اگر موقعیت خطر سازی وجود دارد سریع اقدام کنید. و باید هر چیزی که ایجاد مشکل می کند را از فرزند خود دور کنید. کودک شما احتیاج دارد که روی شما و موقعیت تمرکز کند. از این رو کلوچه یا دیگر چیزها حواس او را پرت می کنند. کودک خود را از صحنه جرم دور کنید و خودتان از درهم و برهمی و ریخت و پاش دور شوید، بنابراین کمتر کلافه می شوید و بعدا احساس پشیمانی نمی کنید.

ثانیه های 10تا20 آرام بمانید:

خود شما می دانید که چطور مهماندارهای هواپیما از شما خواهش می کنند که ماسک اکسیژن خود را بزنید، قبل از اینکه به کودک خود کمک کنید تا ماسک را بزند. رفتار با احساس چیزی مثل اول مراقبت از خود می باشد. مشکل عصبانی بودن نیست بلکه کنترل عصبانیت مهم می باشد. این که عهد کنید عصبانی و خشمگین نشوید مشکل می باشد، شما با این کار فقط احساس بد خود را فرو می‌نشانید. کودکان حتی زمانی که پدر و مادر خشم خود را پنهان می کنند متوجه می‌شوند. آنچه که باید به آن توجه کرد این است که باید عصبانیت را محدود کرد. اگر در یک خانواده شلوغ و پر جمعیت بزرگ شده باشید و هر کسی فریاد می کشیده مهار احساسات مشکل می باشد. شما باید خشم خود را به گونه ای دیگر تخلیه کنید به جای اینکه با کودک خود دعوا کنید، می توانید با صدای بلند بگویید آه ه ه ه ه. بدین طریق کودک شما تحقیر نمی شود و صدای شما را می شنود و به شما کمک می کند که موقعیت را کنترل کنید .اما اگر بر عکس، شما فریاد بزنید نمی توانید آنچه را که می خواهید به کودک خود یاد بدهید. چون که فرزند شما به احساس پر تنش شما توجه می کند نه به رفتار غلط.

ثانیه های20تا30 :موقعیت را سنجیدن:

چند ثانیه ای فکر خود را بر روی آنچه اتفاق افتاده متمرکز کنید. یک دکتر گفته است که من به خاطر می آورم زمانی را که کودک 2 ساله ام به روی دیوارها و کاناپه منزلم با ماژیک بنفش نقاشی کرده بود. کاناپه و دیوارها خراب شده بود، خیلی بر آشفته شدم. از طرف دیگر، پسرم هاج و واج به نظر می رسید و از عکس ا لعمل من قلبش شکسته بود. متاسفانه اگر چند لحظه صبر کرده بودم، متوجه می شدم که فرزندم این کار را از کتاب داستان کودکان یاد گرفته بود. از دیدگاه او این یک سعی و تلاش خلاق بوده است. هر چند که آگاه شدن از قصد کودک شما، کاناپه یا هر چیز دیگر را نجات نمی دهد، اما باعث می شود که دفعه دیگر کودک شما این کار را تکرار نکند. باید اتفاق را از آنچه که در گذشته به وقوع پیوسته و آنچه که احتمالا در آینده پیش می آید، جدا فرض کنید و اگر به موقعیت در همان لحظه فکر کنید، نه اینکه بگویید این کار را چند بار تا حالا تکرار کرده، می توانید تصمیم عاقلانه تری بگیرید. و وقت آن است که ببینید علت رفتار کودک شما چیست؟ مثلا وقتی کودک 3 ساله ای نق می زند و بد اخلاقی می کند، ممکن است گرسنه باشد. یا وقتی فرزند 8 ساله ای درست صبحانه نمی خورد، ممکن است کم خوابی داشته باشد. بنابراین باید نقش خود را بر آورد کنید. از خود سوال کنید، آیا کاری می‌توانم بکنم که دیگر این رفتار کودک در آینده تکرار نشود، مثلا ایجاد محدودیت هایی یا تغییر برنامه روتین خانواده- به عبارت دیگر به کودک نگویید چند بار تا حالابه تو گفته ام........؟حتی اگر 100 بار هم به او گفته باشید (که نگفته اید)دلیل نمی شود که اصلا تکرار کنید، بلکه باید به او دوباره و دوباره تذکر بدهید.

ثانیه های 30تا40 :با کودک خود صحبت کنید.

وقتی کودک را به حال خود می گذارید به او بگویید چرا از او می خواهید این کار را نکند،2 یا 3 جمله کافی خواهد بود. هر چه کودک کوچکتر باشد، تعداد کلمات کمتری باید به کار برد. به او نگاه کنید. او احتیاج دارد که بفهمد، آنچه را که انجام داده اشتباه بوده است و چه کاری صحیح می باشد. به او بگویید نباید روی دیوار چیزی بکشیم بلکه باید روی تکه کاغذ نقاشی کنیم. یا الآن نباید کلوچه بخوری چون که زمان شام نزدیک است، به جای آن یک هویج میل کن. اما اگر کودک اعتراض دارد بعدا با او صحبت کنید، ممکن است در آن واحد بخواهد از خود دفاع کند و به طور صحیح وارد مکالمه نشود.

ثانیه های40-50:

با خود بیندیشید که آیا یک پیامد احتیاج است یا نه-خیلی از پدر و مادرها فکر می کنند تنبیه قلب نظم و انظباط است. اما کارشناسان با این نظریه مخالف می باشند. پیامدها در صورتی لازم هستند که رفتار مداوم شما کار ساز نباشد. مثلا 4 یا 5 بار اگر کلوچه را از دست کودک خود بگیرید و بگویید الان موقع شام است، فایده ندارد، خود او باید پی به نتیجه کار خود ببرد. یا اگر کودک داخل خانه توپ بازی می کند، توپ را از او بگیرید، اما او را تنبیه نکنید و در موقعیتی مناسب با او صحبت کنید. فقط زمانی کودک خود را تنبیه کنید که اصلا به تذکرات شما توجه نمی کنند یا آنها را نادیده می گیرند. آنچه که اثر بخش می باشد این است که کودک شما نتیجه کار خود را تجربه کند، مثلا بفهمد اگر دیگر بچه ها را بزند، آنها او را به بازی راه نمی دهند. همه این صحبت ها، نظرات دکترها و کارشناسان بوده است-خود شما می توانید نظر دکتر خود را در هر زمینه ای جویا شوید.

ثانیه های 50-60 :پیامد را تقویت کنید.

ذهن کودک کاملا منطقی است و اگر پدر و مادر کاری را خودشان انجام ندهند، کودک از آنها پیروی می کند و با خود می گوید حالا که پدر و مادرم به آن عمل نمی کنند پس من هم نیاز نیست عمل کنم. نظر عوام بر این عقیده است که قوانین کمتری برای بچه ها قرار دهیم، در عوض قوانین را به مرور تقویت کنیم. کودکان را به گونه ای تهدید کنید که امکان پذیر باشد. مثلا نگویید این آخرین کلوچه ای است که می خوری این اخرین باری است که در ماه بازی می کنی. اگر به این گونه رفتار کنید نه تنها کودک خود را می رنجانید بلکه در نهایت صلاحیت خود را زیر سوال می برید.

 


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
 فرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند....
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
 داوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
 

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو

تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:

- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟

- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟

- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟

- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟

- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟

تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!

ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه‌ای غافل نمیشد از سوال:

- گر "رزومه" داری و
"سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار

- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه

گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا

خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام

هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع

گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟

گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟

گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟

گفت "شف" با او که: - زر زر
کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه

ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!

- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن

تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون

رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش

گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن

مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟

- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار

- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟

تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام

گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف

سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود

موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!

من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام

رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم

پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!

گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا

- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار

- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده

تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه

شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط

روی میز خانه‌ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار

تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان

از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:

- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا

- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا

- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود

- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش

- چون شبیه تخم‌مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره

- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی

- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین

تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری

گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟

گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب

پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد
هادی خرسندی


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


beautiful-hair-style15

شاید از دید عموم بهترین توصیه برای داشتن موهای سالم و زیبا شستشو با شامپو و استفاده از نرم کننده های مناسب باشد، اما بهترین کار برای به دست آوردن موهای زیبا و سالم این است که به جای حمام، به آشپزخانه بروید !

موهای شما به طور طبیعی، ماهانه رشدی به اندازه ۶ تا ۱۲ میلیمتر دارند و مواد لازم برای رشد و داشتن ساختار طبیعی و سالم را از مواد غذایی که می خورید به دست می آورند نه از شامپوها و نرم کننده ها و محصولات تجاری دیگر.

برای داشتن موهای سالم و زیبا بهتر است ۹ غذای زیر را در رژیم غذایی روزانه خود بگنجانید:

۱. گوشت ماهی: حاوی مقادیر زیادی امگا-۳، ویتامین B12 و آهن است. هر سه این مواد از مواد اصلی لازم برای تغذیه پیازچه موها هستند.

۲. سبزیجات با رنگ سبز تیره: سبزیجاتی مانند اسفناج و کلم بروکلی منابع بسیار خوب ویتامین A و  C هستند. بدن ما برای ساختن “سبوم” از این ویتامین ها استفاده می کند. سبوم در واقع یک نرم کننده طبیعی است. سلول های پیازچه مو از جمله سلول هایی هستند که سبوم تولید می کنند و باعث نرمی موها می شوند.

۳. حبوبات: حبوباتی مانند لوبیا و عدس با داشتن پروتئین، آهن، روی و بیوتین باعث رشد بهتر موها می شوند. کمبود ویتامین بیوتین منجر به شکنندگی موها می شود.

۴. آجیل: یکی از بهترین منابع سلنیوم است. سلنیوم یکی از مواد معدنی لازم برای سلامت پوست و موی سر است. گردو دارای امگا-۳ و اسید آلفا لینولئیک است که به نرمی مو کمک می کنند. بادام، گردو و پسته منابع غنی روی هستند. کمبود روی منجر به ریزش غیر طبیعی موها می شود.

۵. گوشت پرندگان: کمبود پروتئین منجر به شکنندگی موها می شود و در موارد کمبود پروتئین شدید، موها رنگ طبیعی خود را از دست می دهند. گوشت پرندگان یک منبع غنی از پروتئین است.

۶. تخم مرغ: بدون شک یکی از بهترین منابع پروتئین است. تخم مرغ همچنین دارای بیوتین و ویتامین B12 است که برای سلامت پوست و مو لازمند.

۷. سبزیجات خام: برای دریافت ویتامین B ، آهن و روی مورد نیاز، از سبزیجات تازه استفاده کنید.

۸. لبنیات کم چرب: لبنیات کم چرب مانند شیر، ماست، کشک و پنیر منابع خوب کلسیم هستند که برای رشد مو لازم است. آنها همچنین غنی از پروتئین کازئین هستند.

۹. هویج: منبع غنی ویتامین A است که به سلامت پوست و مو کمک فراوانی می کند.


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی... تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

این هفته ، هفته دوستیابی ملی است، به دوستانتان نشان دهید چقدر برای آنها ارزش قائل هستید.

یک نسخه از این نوشته را برای هرکسی که او را بعنوان دوست می شناسید بفرستید، حتی اگر آنها را برای دوستی که خودش این متن را برای شما فرستاده است، بفرستید. اگر مجدداً این متن به خودتان بازگشت ، بمعنای آن است که شما در یک دایره ای از دوستان خوب قرار گرفته اید.

شما دوست من هستید و من به شما افتخار می کنم.

حالا شما این متن را برای همه دوستان و همه افراد فامیلتان بفرستید.

 

 

لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت، اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرایی می کرد، این همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.
 
 پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز بسیار دوست می داشت و او را کنار خود قرار می داد، اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود، هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو می شد به او توسل می جست تا آنرا مرتفع نماید.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت می نمود، اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت و به سختی به او توجه می کرد، ولی برعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد، به سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود، رفت و گفت: "من تو را بسیار دوست داشتم، بهترین جامه ها را بر تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام، اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟"
او پاسخ داد: "بهیچ وجه!!" و بدون کلامی از آنجا دور شد، این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید: "من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام، هم اکنون رو به احتضارم، آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟"
او گفت: "نه هرگز!!، زندگی بسیار زیباست، اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت  می برم!"
پادشاه نا امید به سراغ  همسر دوم خود رفت و از او پرسید: "من همیشه در مشکلاتم از تو کمک جسته ام و تو مرا یاری کردی، من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟"
همسر دوم پادشاه در پاسخ وی گفت: "نه متاسفم، من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم، من در بهترین حالت فقط می توانم تو را تا قبر همراهی نمایم!"، این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد.
در این هنگام صدایی او را بطرف خود خواند و گفت: "من با تو خواهم بود و تو را همراهی خواهم کرد، تا هر کجا که تو قصد رفتن نمایی!"
شاه نگاهی انداخت، همسر اول خود را دید، او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود، شاه با اندوه و شرمساری بسیار گفت: "من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم، من در حق تو قصور کردم  و ..."
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر در زندگی خود هستیم،  همسر چهارم ما، همان جسم ماست، مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم، وقتی که می میریم، او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم، داراییها، موقعیت و سرمایه ما هستند، زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران می شوند.
همسر دوم، خانواده و دوستانمان هستند، مهم نیست که چقدر با ما بوده اند، آنها حداکثر تا مزار ما می توانند به همراه ما باشند.
اما همسر اول، روح ماست که اغلب در هیاهوی دست  یافتن به ثروت و قدرت فراموش می شود، در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی می کند .
از روح خود مراقبت کرده، او را تقویت نمایید، زیرا که آن بزرگترین هدیه هستی است.


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند  و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند   (شاو)
 
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید   (تواین)
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید   (وایلد)
 
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند  (ولتر)
 
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند   ( دیل کارنگی)
 
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید   (سامبرست)
 
زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد   (ویکتور هوگو)
 
بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست   (بال زاگ)
 
در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه-مگس و زن  (شارل بوآیه)
 
در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد   (ویکتور هوگو)
 
نگهبان زن زشتی اوست   (مثل عربی)
 
هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید   (برنارد شاو)
 
راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد   (پوشکین)
 
مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند   (برنارد شاو)
 
زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند   (برنارد شاو)
 
گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد   (چگورا)
 
در برخورد با تازه عروس  مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش   (دیکنز)
 
زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ   (برنارد شاو)
 
بهترین سفارش نامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است   (ارسطو)
 
زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست  (گالیله)
 
شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد   (لاروشنوکو)
 
زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر   (ویکتور هوگو)
 
اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است   (داوینچی)
 
اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند   (دیکنز)
 
برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد   (اعرابی)
 
اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد   (ضرب المثل سوئدی)
 
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت   (برنارد شاو)
 
و در آخر
 
ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

 


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

خوب است که بدانیم!؟ شاید که عمل کنیم!!!

تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست

برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است !
 
اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند .
 
تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست .

ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوههایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر میکند .

>مثال بعدی سویس است.
 
کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمیآید اما بهترین شکلاتهای جهان را تولید و صادر میکند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال میتوان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید میشود .

سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده است (بانکهای سویس) .>
 
افراد تحصیلکرده ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص میکنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد .

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی میگیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل میشوند .

>پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است .

وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل میکنیم، متوجه میشویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی میکنند:
 
 1. اخلاق به عنوان اصل پایه
 2. وحدت
 3. مسئولیت پذیری
 4. احترام به قانون و مقررات
 5. احترام به حقوق شهروندان دیگر
 6. عشق به کار
 7. تحمل سختیها به منظور سرمایه گذاری روی آینده
 8. میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده
 9. نظم پذیریی

اما در کشورهای فقیر، عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی میکنند .
 
ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده است

ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده است.

ما برای آموختن و رعایت اصول فوق که (توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم ...

اگر شما این نامه را برای دیگران نفرستید:
اتفاقی برای شما نمیافتد،
گربه شما نمیمیرد،
از محل کارتان اخراج نمیشوید،
هفت سال بدبختی بر سرتان آوار نمیشود
و مریض هم نخواهید شد .
اما اگر میهن خود را دوست دارید،
این پیغام را به گردش بیاندازید تا شاید تعداد بیشتری از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغییر کرده و عمل کنند ...


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده

میشود .
 ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.


 اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند.
 ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود.

 اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
 ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است.

 اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند.
 ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود.

 اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
 ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

 اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.
 ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.

 اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود.
 ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد.

 اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند.
 ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار  میشوند.

 اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند.
 ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند.

 اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
 ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند.

 اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
 ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

 اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید.
 ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد.

 اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
 ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

Answer the phone by LEFTear
برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کن

 

 

 

Do not drink coffee TWICE a day
روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.

Do not take pills with COOL water
قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نکنید.

 

Do not have HUGE meals after 5pm
بعد از ساعت  5:00 از خوردن غذا
ی چرب خوداری کنید.

 

 

Reduce the amount of TEA you consume

مصرف چای روزانه را کم کنید

 

 

Reduce the amount ofOILYfood you consume
از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی کم کنید

 

Drink moreWATERin the morning, less at night
در صبح آب بیشتر و در شب آب کمتر بنوشید.

 

 

 

Keep your distance from hand phoneCHARGERS
از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید.

 

 

 

Do not use headphones/earphone forLONGperiod of time
از سمعکهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نکنید.

 

 

 

Best sleeping time is from10pmat night to6amin the morning
بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است

 

 

 

Do not lie down immediately after takingmedicinebefore sleeping
بعد ازخوردن دارو فورا" به خواب نروید.

 

 

 

When battery is down to theLASTgrid/bar, do not answer the phone as the radiation is 1000 times
زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است.

 

 

Forward this to those whom youCARE about

لطفا" به هرکسی که نگران سلامتی او هستید بفرستید.

 


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم در غیر اینصورت شما نمره کامل این درس را به من بدهید.

استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.

همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی...


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به خدا گفت چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند ؟
خدا جواب داد : این که آنها از کودک بودن خسته می‌شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر می کنند این که سلامتی‌شان را برای بدست آوردن پول از دست می‌دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست آورند . این که با چنان هیجانی به آینده فکر می‌کنند که زمان حال را فراموش می‌کنند و لذا نه در حال زندگی می‌کنند و نه در آینده . این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده‌اند
پرسید : چه درسهایی از زندگی را می‌خواهید بندگانت یاد بگیرند ؟
با لبخندی پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ، اما می‌توان محبوب دیگران شد . یاد بگیرند که با ارزشترین‌ها ، اشیایی نیست که در زندگی دارند بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند . یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند ، هرکس طبق ارزشهای خودش قضاوت می‌کند نه در گروه و بر اساس مقایسه . یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد ، بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد . یاد بگیرند که برای ایحاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند فقط چند ثانیه لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است . یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه‌شان را ابراز کنند . یاد بگیرند که پول همه چیز را می‌خرد اما نه دل خوش را . یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را بدانند اما از آن دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند . یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها می‌داند و با این حال دوستشان دارد . یاد بگیرند که کافی نیست همواه دیگران آنها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

 با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین


یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-           آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-          شما خدا هستید؟

-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

نخستین درس مهم

من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

دومین درس مهم

یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

 

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:  بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

 براى من یک بستنى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!

 

 

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!  «هر مانعى = فرصتى»


بگذارید این ایمیل به حیات خود ادامه دهد و برای دوستان خود ارسالش کنید.

لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد..

اشو زرتشت .


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان ......



[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

   
برنامه ریزی

برنامه ریزی، آوردن آینده به زمان حال است تا بتوانید همین الآن کاری برای آن انجام دهید.

ترتیب: اول آن را به فعالیت‌های معینی که باید قدم‌به‌قدم انجام‌شوند تقسیم می‌کنید و سپس با اولینشان شروع می کنید. ذهن شما، یعنی توانایی شما برای تفکر، برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری، قدرتمندترین وسیله‌ای است که برای غلبه بر تنبلی و افزایش بهره‌وری‌خود در اختیار دارید. توانایی شما در تعیین هدف، برنامه‌ریزی و انجام‌کار روند زندگی شما را مشخص می‌کند. فکر کردن و برنامه‌ریزی کردن به خودی‌خود توانایی ذهنی شما را شکوفا می‌کند و انرژی‌های ذهنی و جسمی شما را افزایش می‌دهد. برعکس همانطور که آلکس‌مک‌کنزی می‌گوید:

وارد عمل شدن بدون برنامه‌ریزی علت همه شکست‌هاست.

قابلیت شما در برنامه‌ریزی‌درست، قبل از شروع‌کار، معیار توانایی کلی شماست. هرچه برنامه شما بهتر باشد، آسان‌تر می‌توانید بر تنبلی غلبه کنید، کار را شروع کنید، و به پیشرفت خود ادامه دهید. یکی از اساسی‌ترین اهداف شما در کار باید این باشد که در برابر نیروهای جسمی عاطفی و ذهنی که به کار می‌گیرید بیشترین بازده ممکن را به‌دست‌آورید. خبر خوبی که برایتان دارم این است که در مقابل هر دقیقه وقتی که صرف برنامه‌ریزی می‌کنید معادل ده دقیقه وقت در حین انجام کار صرفه‌جویی می‌شود. برنامه‌ریزی کارهای روزانه بیشتر از ده تا دوازده دقیقه از وقت شما را نمی‌گیرد ولی با این سرمایه‌گذاری کوچک در زمینه وقت می‌توانید دست‌کم دو ساعت (100 تا 120 دقیقه) از وقتی را که در طول روز تلف می‌کنید یا به انجام کارهای طاقت‌فرسا می‌گذرانید صرفه‌جویی کنید. شاید نام فرمول شش P را شنیده‌باشد. این فرمول می‌گوید:

Prevents Proper Prior Planning Performance Poor

برنامه‌ریزی قبلی مناسب مانع عملکرد ضعیف می‌شود.

وقتی می فهمید که برنامه‌ریزی تا چه حد می‌تواند در بالا بردن کارایی و عملکرد شما مفید باشد تعجب‌ می‌کنید که پس چرا تعداد بسیار کمی از مردم برای کارهایشان برنامه‌ریزی می‌کنند. ضمنا برنامه‌ریزی واقعا کار بسیار ساده‌ای است. تنها چیزی که برای این کار لازم‌دارید یک صفحه کاغذ و یک خودکار است. اساس کار پیچیده‌ترین «پالم پایلوت» یا برنامه‌‌کامپیوتری که موعد سررسید اقساط را اعلام می‌کند نیز همین است: بنشینید و قبل از انجام هر کاری لیستی از کارهایی که باید انجام شود تهیه کنید. همیشه کارها را بر اساس لیست تهیه‌شده انجام‌دهید. هنگامیکه کار جدیدی پیش‌می‌آید قبل از آنکه دست به انجام آن بزنید آنرا به لیست اضافه کنید. از همان اولین روزی که انجام کارهای خود را برای همیشه از لیست آغاز می‌کنید به میزان کارآیی و بازدهی شما 25 درصد افزوده می‌شود. لیست کارهای روز بعد را شب قبل از آن و پس از تمام شدن کارهای روزانه تهیه‌کنید. ابتدا کارهایی را که هنوز تمام نکرده‌ایدو سپس کارهایی را که باید روز بعد انجام‌دهید وارد لیست کنید. هنگامیکه لیست کارهایتان را شب قبل آماده می‌کنید ذهن ناخودآگاه شما تمام مدت شب که در خواب هستید روی این لیست کار می‌کند و اغلب مواقع هنگامیکه از خواب بیدار می‌شوید ایده‌هایی دارید که با استفاده از آنها می‌توانید کارهایتان را بهتر و سریع‌تر از آنچه در ابتدا تصور می‌کردید انجام‌دهید. هرچه قبل از انجام کار وقت بیشتری برای آماده‌کردن و نوشتن لیست تمام کارهایی که باید انجام‌دهید صرف کنید کارآیی شما بیشتر می‌شود. شما برای هدف‌های متفاوت خود نیاز به لیست‌های مختلف دارید. اول از همه به یک لیست اصلی نیازدارید که در آن همه کارهایی را که فکرمی‌کنید می‌خواهید در آینده‌ی دور یا نزدیک انجام‌دهید یادداشت کنید. این لیست برای آن است که هر ایده‌ی جدیدی که به ذهنتان می رسد و هر مسئولیت تازه‌ای را که پیدا می‌کنید در آن وارد‌کنید. بعدا می‌توانید مواردی را که در آن وارد کرده‌اید مرتب و منظم کنید. دوم، به یک لیست ماهیانه نیاز دارید که آن را در پایان هر ماه برای ماه آینده تهیه و تنظیم می‌کنید. در این لیست بعضی از مواردی که در لیست اصلی درج کرده‌اید وارد می‌کنید. سوم، باید یک لیست هفتگی داشته‌باشید که در آن تمام هفته را از قبل برنامه‌ریزی کنید. این لیست همانطور که در طول هفته مشغول انجام امور جاری هستید تکمیل می‌شود. این شیوه‌ی برنامه‌ریزی زمان‌بندی‌شده‌ی نظام‌مند می‌تواند برای شما بسیار سودمند باشد. بسیاری از مردم به من گفته‌اند این عادت که حدود 2 ساعت از وقتشان را در پایان هفته صرف برنامه‌ریزی هفته آینده کنند بهره‌وری آنها را بطور چشمگیری افزایش داده و زندگی آنها را کاملا دگرگون کرده است. این راهکار مسلما در مورد شما نیز نتیجه‌بخش خواهد بود. دست آخر باید کارها و وظایف روزانه را مشخص نموده و آنها را از لیست ماهیانه و هفتگی به لیست روزانه‌ی خود منتقل کنید. این موارد فعالیتهای معینی هستند که باید در روز آینده به آنها بپردازید. در طول روز همانطور که پیش می‌روید در لیست روزانه کنار فعالیتهایی که به اتمام می‌رسانید تیک بزنید. این کار به پیشرفت کارتان عینیت می‌بخشد و در شما احساس موفقیت و حرکت به سوی جلو ایجاد می‌کند. وقتی می‌بینید که دارید مطابق لیست خود پیش می‌روید انگیزه و انرژی بیشتری پیدا می‌کنید. این کار اعتماد به نفس شما را افزایش می‌دهد. پیشرفت مداوم و مشهود شما را بیشتر به حرکت وا‌می‌دارد و کمک می‌کند تا بر تنبلی غلبه‌کنید. وقتی پروژه‌ای را در پیش‌رو دارید، صرف‌نظر از اینکه چه نوع پروژه‌ای است، اول لیستی از تمام اقداماتی که باید برای به پایان رساندن آن از ابتدا تا انتها انجام‌دهید تهیه‌کنید. فعالیتهای پروژه را اولیت‌بندی کرده و ترتیب انجام آنها را مشخص کنید. لیست را روی یک صفحه کاغذ در یک برنامه کامپیوتری بازنویسی کنید تا پیوسته در دسترس باشد. آنوقت یکی‌یکی برای انجام فعالیت‌ها دست به کار شوید. از میزان پیشرفت کار با این روش حیرت‌زده خواهید شد. وقتی مطابق لیست‌های خود کار می‌کنید احساس می‌کنید که موثرتر و قوی‌تر شده‌اید. احساس می‌کنید که هر چه بیشتر کار می‌کنید، فکر شما بهتر و خلاق‌تر می‌شود و بینشی پیدا می‌کنید که می‌توانید کارها را حتی سریع‌تر انجام‌بدهید. همانطور که گفته شد وقتی به طور مداوم از روی لیست‌های خود کار می‌کنید احساس مثبت پیشرفت را در خود تقویت می‌کنید و این به شما کمک خواهد کرد که بر تنبلی خود غلبه‌کنید. این احساس پیشرفت برای انجام کارهای روزانه انرژی بیشتری به شما می‌دهد. یکی از مهم‌ترین قوانین کارایی فردی قانون 90/10 است. این قانون می‌گوید: ده درصد وقت اولیه‌ای را که قبل از شروع کار صرف برنامه‌ریزی و تنظیم فعالیت‌های خود می‌کنید معادل 90 درصد از وقتی را که در حین انجام فعالیت‌ها مصرف می‌کنید صرفه‌جویی می‌کند. کافی است این قانون را یک‌بار به کار بگیرید تا درست‌بودن آن برایتان اثبات شود. وقتی فعالیت‌های روزانه را از قبل برنامه‌ریزی کنید، شروع کردن و ادامه‌دادن به کارها برایتان آسان‌تر می‌شود، کارتان سریع‌تر و راحت‌تر از همیشه پیش می‌رود، احساس قدرت و توانایی بیشتری می‌کنید و نهایتا توقف ناپذیر می‌شود. از همین امروز تهیه‌ی برنامه‌ی روزانه، هفتگی و ماهانه خود را شروع کنید. یک دفترچه یا یک برگ کاغذ بردارید و همه‌ی کارهایی را که باید در بیست و چهار ساعت آینده انجام‌دهید یادداشت کنید. اگر ایده‌های جدیدی بعدا به ذهنتان می‌رسد آنها را هم مجددا به لیست اضافه کنید. لیستی از تمام کارهایی که جزء بیست درصد ارزشمند هستند و معوق‌مانده‌اند تهیه کنید. قبل از شروع هر کاری از خودتان بپرسید: آیا این کار جزء بیست درصد بالاست یا 80 درصد پایین؟ قانون: در مقابل این وسوسه که اول کارهای کوچک را سروسامان دهید مقاومت کنید. به یاد داشته باشید که وقتی تصمیم می‌گیرد کاری را بارها و بارها انجام‌دهید این کار نهایتا به یک عادت تبدیل می‌شود و ترک آن سخت خواهد شد. اگر تصمیم بگیرد هر روزتان را با انجام کارهای کم ارزش شروع کنید به زودی این عادت در شما شکل می‌گیرد که هر روز را با کارهای کم ارزش شروع کنید و روزها را با انجام آنها بگذرانید و مناسب نیست که بخواهید چنین عادتی را در خودتان بپرورانید یا آن را حفظ کنید. سخت‌ترین مرحله از انجام هر کار مهمی اولین مرحله یعنی شروع‌کردن آن است. وقتی انجام یک کار مهم را واقعا آغاز می‌کنید، به‌طور طبیعی انگیزه پیدا می‌کنید تا آن را ادامه دهید. قسمتی از ذهن شما همیشه عاشق این است که سرگرم کارهای مهمی باشد که واقعا می‌توانند در زندگی شما تحول ایجاد کنند. وظیفه شما این است که این قسمت از ذهن خود را دائما تغذیه کنید. حتی فکر کردن به شروع و انجام یک کار کلیدی انگیزه شما را بالا می‌برد و کمک می‌کند تا بر تنبلی خود غلبه کنید. واقعیت این است که مدت زمان لازم برای انجام یک کار مهم در اغلب موارد معادل مدت زمانی است که برای انجام یک کار کم اهمیت لازم است. تفاوت در این است که شما با اتمام کاری ارزشمند و قابل توجه به طور فوق‌العاده‌ای احساس خرسندی و غرور می‌کنید، حال لیستی از پروژه‌ها و کارهای بزرگی که در نظر دارید در آینده انجام بدهید تهیه کنید. هر یک از هدف‌ها و پروژه‌های بزرگ خود را بر اساس اولیت (آنچه که مهم‌تر است) و توالی (آنچه باید اول انجام شود و آنچه باید بعد از آن انجام شود) و ...، مرتب کنید. برای این کار می‌توانید پایان کار را در نظر مجسم کنید و از آخر به اول بیایید. روی کاغذ فکر کنید! همیشه از روی لیست کار کنید. به این ترتیب حتی خودتان هم متعجب خواهید شد که چقدر کارایی‌تان بیشتر شده است.

قانون 80/20 را در همه امور به کار بگیرید.

با صرف وقت و انرژی در انجام کاری کم ارزش یا احساس خرسندی نخواهید کرد یا میزان آن بسیار اندک خواهد بود. مدیریت زمان در واقع مدیرت زندگی و مدیریت فردی و یا تحت کنترل درآوردن جریان وقایع است. با استفاده از مدیریت زمان همیشه آزاد خواهید بود که فعالیت بعدی خود و نیز فعالیت پس از آن را انتخاب کنید. توانایی شما در انتخاب میان کارهای با اهمیت و کم اهمیت کلید میزان موفقیت شما در زندگی و کار است. افراد موثر و سازنده همیشه خود را موظف می‌کنند تا انجام کارهای مهمی را که در پیش رو دارند آغاز کنند. در نتیجه این افراد بسیار بیش از افراد معمولی کارایی دارند و به همین دلیل بسیار خوشبخت‌تر هستند. شما هم باید به همین روش کار کنید.

همین امروز لیستی از تمامی هدف‌ها، پروژه‌ها و مسئولیت‌های خود تهیه کنید. کدامیک از آنها جزء ده تا بیست درصد از کارهایی هستند که هشتاد یا نود درصد از نتایج مورد نظر ما را به بار می‌آورند یا می‌توانند به بار آورند؟ از همین امروز قاطعانه تصمیم بگیرد که وقت بیشتری را صرف فعالیت‌های معدودی بکنید که می‌توانند در زندگی شما تحول واقعی ایجاد کنند و وقت کمتری را صرف فعالیت‌های کم اهمیت‌تر کنید.

منبع: کتابهای برایان تریسی

ترجمه‌ی پژمان کوشش


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

Marriage Technical Support Failure!

Dear Tech Support
Last year I upgraded from
Girlfriend 7.0toWife 1.0. I soon noticed that the new program began unexpected child processing that took up a lot of space and valuable resources. In addition, Wife 1.0 installed itself into all other programs and now monitors all other system activity. Applications such as Poker Night 10.3,Football 5.0 ,Hunting and Fishing 7.5 , andRacing 3.6no longer run , crashing the system whenever selected.
I can't seem to keep
Wife 1.0in the background while attempting to run my favorite applications. I'm thinking about going back toGirlfriend 7.0, but the uninstall doesn't work onWife 1.0 . Please help!
Thanks,
A Troubled User.


(KEEP READING)...

REPLY:
Dear Troubled User:
This is a very common problem that men complain about..
Many people upgrade from
Girlfriend 7.0 toWife 1.0, thinking that it is just a Utilities and Entertainment program.Wife 1.0 is anOPERATING SYSTEM and is designed by its Creator to runEVERYTHING !!! It is also impossible to deleteWife 1.0 and to return toGirlfriend 7.0 .. It is impossible to uninstall, or purge the program files from the system once installed.
You cannot go back to
Girlfriend 7.0 because  Wife 1.0 is designed to not allow this. Look in your Wife 1.0 manual under Warnings-Alimony- Child Support. I recommend that you keepWife1.0 and work on improving the situation. I suggest installing the background application "Yes Dear" to alleviate software augmentation.
The best course of action is to enter the command
C:\ APOLOGIZE because ultimately you will have to give the APOLOGIZE command before the system will return tonormal anyway.
Wife 1.0 is a great program, but it tends to be very high maintenance
.
Wife 1.0 comes with several support programs, such as Clean and Sweep 3.0 ,Cook It 1.5 andDo Bills 4.2 .
However, be very careful how you use these programs. Improper use will cause the system to launch the program
Nag Nag 9.5. Once this happens, the only way to improve the performance of Wife 1.0 is to purchase additional software. I recommendFlowers 2.1 andDiamonds 5.0 !
WARNING!!! DO NOT
, under any circumstances, install
Secretary With Short Skirt 3.3 . This application is not supported by Wife1.0 and will cause irreversible damage to the operating system.
Best of luck,
Tech Support


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

1-     CTRL + A

 

2-     CTRL + C

 

3-     CTRL + V

 

4-     CTRL + P


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شخصی از خدا خواست که به او نشان دهد ، جهنّم و بهشت چگونه اند .خداوند دستور داد جهنّم را به او نشان دهند . او را به اتاقی بردند که در آن عدهّ ای دور یک دیگ بزرگ نشسته بودند . همه ی آنها درمانده ، مأیوس و گرسنه بودند . هر یک از آن ها قاشق بلندی داخل دیگ می کرد ، ولی از آن جا که دسته ی قاشق بلندتر از دست او بود ، نمی توانست غذا را در دهان خود بگذارد . وضع این آدم ها که بالای دیگی پر از غذا ، داشتند از گرسنگی می مردند ، رقّت بار بود .

سپس خداوند دستور داد ، بهشت را به او نشان دهند . این بار نیز او را به اتاقی بردند که با اتاق اولی کم ترین فرقی نداشت ، امّا در این جا آدم هایی که دور دیگ جمع شده بودند ، به دهان یکدیگر غذا می گذاشتند و بسیار خشنود بودند . آن شخص پرسید : « سر در نمی آورم ! چرا این ها این قدر سعادتمند و آن ها آن قدر بدبخت ؟ شرایطشان که با هم کم ترین فرقی ندارد ؟ ! »

جواب شنید : چرا ! یک فرق عمده دارند : گروه دوم یاد گرفته اند ، به یکدیگر غذا بدهند . »

 

... تا چه قدر ما در زندگی ، با دیگران تعامل داریم ؟ زیاد ، کم و یا اصلاً ! عزیزی می گفت : تحقیقات نشان داده که در ایران کار گروهی جواب نمی دهد ؛ و به عکس کار انفرادی موفق تربوده است . نمی دانم صحت و سقم این گفته تا چه حد است .  ولی اگر اندکی تأمل کنیم در می یابیم که کار برای دیگران و با دیگران چه قدر لذّت بخش است .اگر قلّه ای را تک و تنها با هزار و یک درد سر فتح کنیم شیرین تر است یا با یک گروه همدل با تقسیم کار ها به صعود برسیم ؟

چرا بعضی مواقع در زندگی با وجود انواع غذا گرسنه ایم و برای خودمان جهنمی درست کرده ایم ؟!

چرا از کار گروهی گریزانیم و برای رسیدن به غایت مطلوب دیگران را فنا و فدای خود می کنیم ؟

چرا ...

اگر در زندگی برنامه ریزی نداشته باشیم ، یعنی برنامه ریخته ایم که خود را از بین ببرییم .

ما همه شیران ولی شیر علم              حمله مان از باد باشد دم به دم.


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

داستان اول

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت:

۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم؛ انگار همین دیروز بود ...

راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.

به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است؛

ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت :

به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم ...

 

داستان دوم

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد :

یک کتاب مقدس، یک سکۀ طلا و یک بطرى مشروب.

 کشیش پیش خود گفت :

من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد :

o      اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.

o      اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.

o      امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت؛ در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد، کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند. کارى که نهایتاً کرد این بود که:

کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد؛

سکه طلا را توى جیبش انداخت و ...

در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد!

 کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

خداى من!

چه فاجعه بزرگی !

پسرم سیاستمدار خواهد شد !


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

   

WATCH OUT:

Beauty of Math

  1 x 8 + 1 = 9
  12 x 8 + 2 = 98
  123 x 8 + 3 = 987
  1234 x 8 + 4 = 9876
  12345 x 8 + 5 = 98765
  123456 x 8 + 6 = 987654
  1234567 x 8 + 7 = 9876543
  12345678 x 8 + 8 = 98765432
  123456789 x 8 + 9 = 987654321

  ---------------------------------------------------------

  1 x 9 + 2 = 11
  12 x 9 + 3 = 111
  123 x 9 + 4 = 1111
  1234 x 9 + 5 = 11111
  12345 x 9 + 6 = 111111
  123456 x 9 + 7 = 1111111
  1234567 x 9 + 8 = 11111111
  12345678 x 9 + 9 = 111111111
  123456789 x 9 +10= 1111111111
     ---------------------------------------------------------------

   9 x 9 + 7 = 88
   98 x 9 + 6 = 888
   987 x 9 + 5 = 8888
   9876 x 9 + 4 = 88888
   98765 x 9 + 3 = 888888
   987654 x 9 + 2 = 8888888
   9876543 x 9 + 1 = 88888888
   98765432 x 9 + 0 = 888888888
      987654321 x 9 - 1 = 8888888888
   9876543210 x 9 - 2 = 88888888888



   Brilliant, isn't it?

   ---------------------------------------------------------


  And look at this symmetry:

  1 x 1 = 1
  11 x 11 = 121
  111 x 111 = 12321
  1111 x 1111 = 1234321
  11111 x 11111 = 123454321
  111111 x 111111 = 12345654321
  1111111 x 1111111 = 1234567654321
  11111111 x 11111111 = 123456787654321
  111111111 x 111111111=12345678987654321

   ------------------------------------------------------------

  Now, take a look at this...

           101%

  From a strictly mathematical viewpoint:

  What Equals 100%?
  What does it mean to give MORE than 100%?
  Ever wonder about those people who say they are
giving more than 100%?
  We have all been in situations where someone wants
you to GIVE OVER 100% .

  How about ACHIEVING 101%?

  What equals 100% in life?

  Here's a little mathematical formula that might help
answer these questions:


  If:
 A B C D E F G H I J K L M N O
 P Q R S T U V W X Y Z

       Is represented as:

  1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26.


   If:
H-A-R-D-W-O-R- K

  8+1+18+4+23+15+18+11 = 98%

   And:
K-N-O-W-L-E-D-G-E

   11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96%

  But:
 A-T-T-I-T-U-D-E

     1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%



  THEN,
look how far the love of God will take you:


       L-O-V-E-O-F-G-O-D

     12+15+22+5+15+6+7+15+4 = 101%



  Therefore, one can conclude with
mathematical certainty that:

     While Hard Work and Knowledge
will get you close, and Attitude
will get you there,
It's the Love of God that will
 put you over the top!


[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

   
 
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته، تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...

خواهش میکنم شیر کنید ، آنقدر که بی اجازه به رخشان کشیده شویم.


[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

شخصی از خدا خواست که به او نشان دهد ، جهنّم و بهشت چگونه اند .خداوند دستور داد جهنّم را به او نشان دهند . او را به اتاقی بردند که در آن عدهّ ای دور یک دیگ بزرگ نشسته بودند . همه ی آنها درمانده ، مأیوس و گرسنه بودند . هر یک از آن ها قاشق بلندی داخل دیگ می کرد ، ولی از آن جا که دسته ی قاشق بلندتر از دست او بود ، نمی توانست غذا را در دهان خود بگذارد . وضع این آدم ها که بالای دیگی پر از غذا ، داشتند از گرسنگی می مردند ، رقّت بار بود .

سپس خداوند دستور داد ، بهشت را به او نشان دهند . این بار نیز او را به اتاقی بردند که با اتاق اولی کم ترین فرقی نداشت ، امّا در این جا آدم هایی که دور دیگ جمع شده بودند ، به دهان یکدیگر غذا می گذاشتند و بسیار خشنود بودند . آن شخص پرسید : « سر در نمی آورم ! چرا این ها این قدر سعادتمند و آن ها آن قدر بدبخت ؟ شرایطشان که با هم کم ترین فرقی ندارد ؟ ! »

جواب شنید : چرا ! یک فرق عمده دارند : گروه دوم یاد گرفته اند ، به یکدیگر غذا بدهند . »

 

... تا چه قدر ما در زندگی ، با دیگران تعامل داریم ؟ زیاد ، کم و یا اصلاً ! عزیزی می گفت : تحقیقات نشان داده که در ایران کار گروهی جواب نمی دهد ؛ و به عکس کار انفرادی موفق تربوده است . نمی دانم صحت و سقم این گفته تا چه حد است .  ولی اگر اندکی تأمل کنیم در می یابیم که کار برای دیگران و با دیگران چه قدر لذّت بخش است .اگر قلّه ای را تک و تنها با هزار و یک درد سر فتح کنیم شیرین تر است یا با یک گروه همدل با تقسیم کار ها به صعود برسیم ؟

چرا بعضی مواقع در زندگی با وجود انواع غذا گرسنه ایم و برای خودمان جهنمی درست کرده ایم ؟!

چرا از کار گروهی گریزانیم و برای رسیدن به غایت مطلوب دیگران را فنا و فدای خود می کنیم ؟

چرا ...

اگر در زندگی برنامه ریزی نداشته باشیم ، یعنی برنامه ریخته ایم که خود را از بین ببرییم .

ما همه شیران ولی شیر علم              حمله مان از باد باشد دم به دم.


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردو نزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام



[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگه کسی رودیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده و نگاهت میکنه بدون براش مهمی

اگه کسی رودیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد طرفت بدون براش عزیزی

اگه کسی رودیدی که وقتی داری میخندی برمیگرده نگاهت میکنه بدون براش قشنگی

اگه کسی رودیدی که وقتی داری گریه میکنی میاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره

و اگه کسی رودیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون عاشقته


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

متن سنگ قبر کوروش کبیر


 

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

متن سنگ قبر پروین اعتصامی

 

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من م

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

متن سنگ قبر فریدون مشیری

 


 

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 

متن سنگ قبر فردین

 


 

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

 

متن سنگ قبر بابک بیات

 


 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

 


 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 

متن سنگ قبر حافظ

 


 

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

 

متن سنگ قبر سهراب سپهری

 

 


 

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

 


 

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

متن سنگ قبر وینستون چرچیل

 


 

من برای ملاقات با خالقم آماده ام

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی

 


 

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافی نبود

 

متن سنگ قبر نیوتن

 


 

طبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود

خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....

وهمه روشن شد

 

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)

 

3/141562353589793238462633862279088

 

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

 

بهترین ها هنوز در راهند....

انسانهای بزرگ واقعاً بزرگند

 

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف (نویسنده)

 

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن

ای مرگ

و چند سنگ قبر دیگر

احمد شاملو

 

 

احمد اعطا

 

 

شاهپور بختیار

 

 

بانو دلکش

 

 

فرهاد

 

 

ناصرالدین شاه

 

 

حسن گل نراقی

 

 

هایده

 

 

حسین پناهی

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

میرزاده عشقی

 

 

محمد تقی بهار

 

 

نادر شاه افشار

 

 

بیک ایمانوردی

 

 

صادق هدایت

 

 

ستار خان

 

 

شعبان جعفری

 

 

ویگن

 

 

شاه عباس

 

 

محمد رضا پهلوی



 

 

ودر آخرکشیشی در وست مینستر انگلیس:


جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به میانسالی که رسیدم، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند. و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که: «اگر فقط خودم را تغییر می دادم، خانواده ام هم تغییر می کرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم»


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ مه، ۱۹۴۰ در شهر دترویت از توابع ایالت میشیگان، ایالات متحده در خانواده‌ای به خود متکی به دنیا آمد. او یک نویسنده و سخنران است. کتاب قلمرو اشتباهات شما در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جز یکی از بالاترین فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.


 
*دنیا مانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا
 
مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت:
 
”سهم منو بده....“ و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا
 
بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت:
 
خدمتی برایتان انجام دهم؟ چه...“


 
   *هر کس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به کسی بزند، بیشترین زیان را خود از
 
آن خواهد دید، چرا که هرکس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است
 


 

 
*به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا
این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است..
 



*درستکارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر
آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.




 
*تنها راه تغییر عادتها، تکرار رفتارهای تازه است


 
* برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و
ریشه کن کنید



 
*از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست که گهگاه به
شادمانی دوران کودکی برگردید.
 

 
* اگر مختارید که بین حق به جانب بودن و مهربانی یکی را انتخاب کنید، مهربانی را
انتخاب کنید



*دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو
 

 

 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
( وین دایر )


به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست

آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به

بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

عشقم نثار کسی ا ست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم.در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.



آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود
در این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم....

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در
مردن است که حیات ابدی می یابیم.



اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید، پس وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید.(وین دایر


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آموخته ام که

     
     
    چارلی چاپلین
    با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
    ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب
    خرید، ولی عشق را نه.

    آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
    آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
    آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
    آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
    آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
    به دور از جدی بودن باشیم
    آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
    آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
    آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
    آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
    آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
    آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
    دست بیاورم
    آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
    آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
    آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
    آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
    آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
    آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
    آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
    آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
     
    چارلی چاپلین

 

من زمان زیادی در سیرک زیسته ام

وهمیشه وهر لحظه برای بند بازان  روی ریسمان لرزنده نگران بودم.

اما این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوارو گسترده

بیشتر از بند بازانی که روی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند.

اما اگر روزی دل به مردی آفتابگونه بستی

با او یکدل باش وبراستی او را دوست بدار.

دخترم هیچکس و هیچ چیز را

در این جهان نمی توان یافت که شایسته تر ازآن باشد

که دختری  حتی ناخن پایش را عریان کند

برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید برای کسی باشد

که روحش را برای تو عریان کرده است.

بخشی از وصیت  اش به جرالدین


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

    این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است.
    
    1-  به خاطر داشته باش که
     عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
    خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

    2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

    3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

    * محبت و احترام به خود را
    * محبت به همگان را

    * مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

    4- به خاطر داشته باش دست
    نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

    5- اگر می‎خواهی قواعد بازی
     را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

    6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک،
     ارتباطی بزرگ را از دست نده.

    7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
     آن خطا بردار.

    8-  بخشی از هر روز خود را به
     تنهایی گذران.

    9-  چشمان خود را نسبت به
     تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را
    به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

    10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

    11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری
     زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

    12-  زیرساخت زندگی شما، وجود
    جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
    خانواده است.

    13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

    14-   دانش خود را با دیگران در
    میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
    است.

    15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

    16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

    17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
    به هم سبقت گیرد.

    18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

    19-  در عشق و آشپزی، جسورانه
    دل را به دریا بزن.



[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فقر ، همه جا سر میکشد .......

 

فقر ، گرسنگی نیست .....

فقر ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند .........

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند .....

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


از این جملات بسیار لذت بردم



To fall in love
 عاشق شدن

 To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.
 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 هزار تا نامه داری



 To go for a vacation to some pretty place.
 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری



 To listen to your favorite song in the radio.
 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 To go to bed and to listen while it rains outside.
 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی



To leave the Shower and find that
 the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


 To clear your last exam.
 آخرین امتحانت رو پاس کنی


 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.
 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


 To find money in a pant that you haven't used
 since last year.
 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
 نمی کردی پول پیدا کنی


 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces.
 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 بهش بخندی !!!


 Calls at midnight that last for hours.
 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
 طول بکشه


 To laugh without a reason.
 بدون دلیل بخندی


 To accidentally hear somebody say something good
 about you.
 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 از شما تعریف می کنه


 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.
 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
 هم می تونی بخوابی !


 To hear a song that makes you remember a special
 person.
 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما
 می یاره


 To be part of a team.
 عضو یک تیم
 باشی


 To watch the sunset from the hill top.
 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


 To make new friends.
 دوستای جدید پیدا کنی


 To feel butterflies!
 In the stomach every time
 that you see that person.
 وقتی "اونو" میبینی دلت هری
 بریزه پایین !


 To pass time with
 your best friends.
 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


 To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.
 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
 ببینید که فرقی نکرده


 To take an evening walk along the beach.
 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی



To have somebody tell you that he/she loves you.
 یکی رو
 داشته باشی که بدونید دوستت داره


 To laugh .......laugh. . .........and laugh .......
 remembering stupid
 things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
 احمقانه ای کردند و
 بخندی
 و بخندی و
........ باز هم بخندی


 These are the best moments of life....
 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


 Let us learn to cherish them.
 قدرشون روبدونیم


 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
 زندگی یک
 مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
 هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****
 وقتی  زندگی 100 دلیل برای گریه کردن  به  تو نشان میده ،
تو 1000 دلیل  برای  خندیدن به اون نشون بده.

 چارلی  چاپلین


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى



[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
    

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم
    

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند
    

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی
    

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
    

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار میگیرد
    

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا میشود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی
    

The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند
    

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying

لطفاً این پیام را به کسانی بفرست
که برایت ارزشی دارند (همان طور که من این کار را کردم)
به کسانی که به طرق مختلف در زندگیت تأثیر داشته اند
به کسانی که وقتی نیاز داشتی لبخند به لبانت نشاندند
به آنهایی که وقتی واقعاً ناامید بودی
دریچه های نور را نشانت دادند
به کسانی که به دوستی با آنها ارج می گذاری
و به آنهایی که در زندگیت بسیار پرمعنا هستند
    

Please send this message to those people
(Who mean something to you (I JUST DID
To those who have touched your life in one way or another
To those who make you smile when you really need it
To those who make you see the
Brighter side of things when you are really down
To those whose friendship you appreciate
To those who are so meaningful in your life


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 
پسرک نابینا عاشق دخترکی شده بود که او را ندیده بود.


پسرک به دخترک می گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر برات میمیرم.


و دخترک همیشه با یک لبخند پاسخ او را می داد.لبخندی که او هرگز نمیدید.


تا اینکه شخصی پیدا شد و دو تا چشم هایش را به پسرک داد و پسرک بینایی اش را به دست اورد.


پسرک که حالا بینایی اش را به دست اورده بود با دخترکی که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.


او از اینکه می خواست معشوقش را ببیند خیلی خوشحال بود و برای دیدن او لحظه شماری می کرد.


ولی وقتی که دخترک را دید خون در بدنش منجمد شد زیرا دخترک نابینا بود...


پسرک عاشق با بیرحمی و بی معرفتی به دخترک گفت تو نابینایی و من نمی توانم عاشق کسی باشم که نابیناست!؟


دخترک هیچ نگفت و باز هم با یک لبخند پاسخ او را داد ولی این بار با لبخندی که پسرک می دید!!!


دخترک مسیرش را کج کرد و راه خانه را در پیش گرفت...


هنوز چند متری از پسرک دور نشده بود که برگشت و به پسرک گفت:


فقط مواظب چشمام باش... .


حالا واقعا عاشق دخترک بود یا پسرک؟


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو

تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:

- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟

- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟

- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟

- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟

- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟

تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!

ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه‌ای غافل نمیشد از سوال:

- گر "رزومه" داری و
"سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار

- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه

گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا

خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام

هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع

گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟

گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟

گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟

گفت "شف" با او که: - زر زر
کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه

ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!

- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن

تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون

رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش

گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن

مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟

- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار

- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟

تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام

گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف

سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود

موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!

من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام

رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم

پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!

گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا

- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار

- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده

تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه

شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط

روی میز خانه‌ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار

تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان

از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:

- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا

- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا

- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود

- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش

- چون شبیه تخم‌مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره

- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی

- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین

تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری

گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟

گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب

پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد
هادی خرسندی   


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


پیری برای جمعی سخن میراند...
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن  در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.
 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.
 
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.
 
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.
 
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.
 
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.
 
نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.
 
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
 
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

حکایت بسیار جالب

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.


[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]



به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:


آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]



1.       همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی، چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزی را امضا کن که بتوانی پایش  بایستی.

2.      آنانکه تجربه‌های گذشته را به خاطر نمی‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

3.     وقتی به چیزی می‌رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته‌ای.

4.     آدم‌های بزرگ شرایط را خلق می‌کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می‌کنند.

5.     آدم‌های موفق به اندیشه‌هایشان عمل می‌کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می‌اندیشند.

6.      گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.

7.     هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند.

8.     همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می‌دهد به راحتی دل بکنی

9.      به کسانی که خوبی دیگران را بی‌ارزش یا از روی توقع می‌دانند، خوبی نکن و اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

10.   قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

11.   هرگاه با آدم‌های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

12.  وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

13. به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

14.  هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند.

15.  هرگاه نتوانستی اشتباهی را ببخشی آن از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

16.  عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

17. آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می‌شوند، نبینی

18. تملق کار ابلهان است.

19.  کسی که برای آبادانی می‌کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

20.  آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می‌گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

21.  نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی‌خردی است.

22. هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

23.از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

24. دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می‌کنی .
خورخه لوییس بورخس
 


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مسلم است که با شناختهاى معمولى هرگز نمى‏توان شخصیت على بن ابى‏طالب(ع) را دریافت. به ویژه اگر پژوهشگر در مواردى جویاى عناصر و فعالیتهاى روحى آن بزرگوار باشد؛ به عبارتى دیگر، حباب نمى‏تواند تمام مفهوم دریا باشد. حباب کجا و آن عظمت ژرف و شگفت‏انگیز کجا!؟ به راستى پدیده‏هاى ترکیبى و مفاهیم عالى انسانى‏درون شخصیت‏ها با نظر به‏عظمت رشدى که دارند، بسیار پیچیده‏تر و ظریف‏تر از آن است که در انسانهاى معمولى به‏وجود آید.

آمیزه‏اى از عدالت و محبت با وابستگى به خداوند متعال، از على بن‏ابى طالب(ع) شخصیتى‏ساخته است که در نادره دوران است. در جنگ صفین، لشکریان معاویه آب فرات را به‏روى لشکریان على(ع) مى‏بندند و آنان را در معرض هلاکت قرار مى‏دهند. با فرمان امام فرات به‏دست لشکریان حضرت مى‏افتد و یاران او مى‏خواهند در مقابل تخلف لشکریان معاویه از قانون، آب را به روى لشکریان او ببندند؛ ولى امام فرات را در اختیار آنان مى‏گذارد و از بستن آب به‏روى لشکریان معاویه جلوگیرى مى‏کند. همان معاویه‏اى که دشمن دیرین اوست. در جاى دیگر همین رفتار را با قاتل خود مى‏کند. در تمام لحظات زندگى‏اش چنین شخصیت خاصى‏دارد.

به این قیاس، انسان از دیدگاه شخصیت على(ع) موضوعى است که در مجراى سه پدیده متنوع مطرح است: «محبوبیت»، «مشمول بودن به عدالت»، «وابستگى به خدا.»

براساس تحقیقات همه جانبه‏اى که از آغاز ظهور اسلام تاکنون درباره شخصیت على‏بن‏ابى‏طالب (ع) چه به وسیله مشاهده کنندگان معاصر او و چه بعدها توسط متفکران صاحب‏نظر اسلامى و دیگر ملل صورت گرفته است، این حقیقت پذیرفته شده که:

شخصیت على(ع) چنان که در قلمرو مکتب‏هاى الهى (غیر از نبوت) در ردیف پیامبرانى‏مانند حضرت ابراهیم، حضرت موسى، حضرت عیسى و حضرت محمد علیهم‏السلام (صاحبان رسالت کلى) قرار دارد، در قلمرو پیشتازان کاروانیان انسانى که تکامل در انسانیت را هدف‏گیرى‏نموده‏اند، در صف اول جا گرفته است. على علیه‏السلام پیامبر نیست و خضوع و تسلیمش در برابر پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم ایمان راستین او به خاتم پیامبران علیهم‏السلام چیزى نیست که قابل کمترین تردید باشد.

شایستگى على علیه‏السلام براى مقام نمایندگى‏رسالتهاى کلى نه تنها از سوى‏صاحب‏نظران جهان تشیع، بلکه از طرف همه فرقه‏ها و مذاهب اسلامى و غیر اسلامى بدون کمترین ابهامى ابراز شده است. به این نمونه‏ها نگاه کنیم:

1 ـ شبلى شمیل، که از پیشتازان مکتب مادیگرى بود، مى‏نویسد: «امام على بن‏ابى‏طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخه‏اى است که شرق و غرب، نه در گذشته و نه در امروز، صورتى مطابق این نسخه ندیده است.»

2- جبران خلیل جبران، یکى دیگر از نویسندگان و متفکران مسیحى عرب مى‏نویسد: «من معتقدم که فرزند ابى‏طالب نخستین عرب بود که با روح کلى رابطه برقرار نمود. او اولین شخصیت از عرب بود که لبانش نغمه روح کلى را در گوش مردمى طنین انداز نمود که پیش از او آن را نشنیده بودند... او از این دنیا رخت بربست، در حالى که رسالت خود را به جهانیان نرسانده بود. او چشم از این جهان پوشید مانند پیامبرانى که در جوامع بشرى مبعوث مى‏شدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند و به مردمى وارد مى‏شدند که شایسته آن پیامبران نبودند و در زمانى ظهور مى‏کردند که زمان آنان نبود. خدا را در این کار حکمتى است که خود داناتر است.»

3 ـ میخائیل نعیمه، نویسنده، صاحب‏نظر و متفکر مسیحى عرب مى‏نویسد: «هیچ مورخ و نویسنده‏اى هر اندازه هم که از امتیاز نبوغ و رادمردى برخوردار باشد، نمى‏تواند از انسان بزرگى مانند امام على یک چهره کلى در مجموعه‏اى که حتى هزار صفحه هم باشد، ترسیم نماید و دورانى پر از رویدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضیح دهد. تفکرات و اندیشه‏هاى آن ابر مرد عربى و گفتار و کردارى را که او میان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشى شنیده و نه چشمى دیده است. تفکرات، ایده‏ها، گفتارها و کردارهاى او بسیار بیش از آن بوده است که با دست و زبان و قلم وى بروز کرده و در تاریخ ثبت شده باشد.»

4 ـ ایلیا پاولیچ پتروشفسکى، استاد تاریخ دانشگاه لنینگراد نیز مى‏نویسد: «على پرورده محمد و عمیقاً به وى و اسلام وفادار بود. على تا سر حد شور و عشق پایبند دین بود. صادق و درستکار بود. در امور اخلاقى بسیار خرده‏گیر بود و از نامجویى و مال پرستى به دور، و بى‏تردید هم مردى سلحشور بود و هم شاعر، و تمام صفات لازمه اولیاء الله در وجودش جمع بود.»

5 ـ جرج جرداق، از بزرگترین نویسندگان مسیحى عرب مى‏نویسد: «آیا انسان بزرگى مانند على را مى‏شناسى که حقیقت انسانى را به عقول و مشاعر بشرى آشنا سازد؟ آن حقیقت انسانى که سرگذشتى چون ازل و آینده باقى‏چون ابدیت و ژرفایى بس عمیق دارد که هریک از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبع خود، آن را درک مى‏کند و دیگر انسانهاى عادى بدون اینکه خود بدانند، در سایه آنان زندگى مى‏کنند... آن حقیقت انسانى که اساس همه فلسفه‏هاى مثبت در مقابل فلسفه‏هاى منفى است.منظورم از آن فلسفه‏ها کاوش از مطلق است که عامل اساسى ثبات و پایدارى انسانیت در وجود انسان است؛ کاوشى که اگر تا اعماق مطلق ادامه یابد، به یکى از چهره‏هاى حقیقت خواهد رسید.

در این بحث و پیگیرى، اندیشه و عقل و خیال و سایر فعالیتهاى ناشى از آنها دست به دست هم مى‏دهند، سپس بر موقعیت‏ها و عوامل و عموم تمایلات با داشتن معانى مختلف تطبیق مى‏یابد. على این مطلق را به طور مخصوص دریافته، سپس با عقل و قلبش درک کرده است که بالاترین قدرتها از پایدارى و مقاومت روى آن مطلق ناشى مى‏گردد.

على بدینسان تجسم یافته آن قدرت شگفت‏انگیز است که او را در پیروزیها و شکست‏ها یکسان نشان مى‏دهد؛ زیرا عامل ملاک او در پیروزیها و شکست‏ها همان قدرت است که در میدان جنگ چه با چهره پیروزمند بیرون آید و چه با شکست روبرو شود و همچنین در میدان سیاست و هر میدان دیگرى‏که براى تکاپوى زندگى تصور شود، یکسان است.»

6 ـ ابن سینا مى‏نویسد: «... به این دلیل بود که شریف‏ترین انسان و عزیزترین انبیاء و خاتم رسولان علیهم‏السلام به مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزانه عقل امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: «اى على، چون مردمان در تکثر عبادت رنج برند، تو در ادراک معقول رنج ببر تا بر همه سبقت بگیرى.» و این چنین خطاب جز در مورد چون او بزرگى راست نیامدى که او در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس. لاجرم چون با دیده بصیرت عقل، مُدرک اسرار گشت، همه حقایق را دریافت و به دیدن حکم داد. و براى این بود که گفت: اگر پرده برداشته شود، بر یقین من افزوده نگردد.

هیچ دولت، آدمى را زیادت از ادراک معقول نیست. بهشتى که به حقیقت آراسته باشد به انواع زنجبیل و سلسبیل، ادراک معقول است و دوزخ با عقاب و اشغال، متابعت اشغال جسمانى است که مردم در بند هوا افتند و در جحیم خیال بمانند.»

7 ـ حسن بن یسار بصرى، که از مشهورترین علما و دانشمندان قرن اول هجرى است، مى‏نویسد: «على‏بن‏ابى‏طالب ربانى امت اسلامى و داراى عظمت و سابقه منحصر به فرد و نزدیکى با پیامبر اکرم. او هرگز از امر الهى غفلت نورزید و در راه دین هیچ ملامتى در او تأثیر نداشت.»

8 ـ ابن ابى الحدید، شارح نهج‏البلاغه که از مطلع‏ترین علماى اهل تسنن و متفکر در فلسفه و کلام و صاحب‏نظر در تاریخ اسلام است، مى‏نویسد: «امتیازات انسانى على(ع) از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حد اعلاست که شرح کردن و بحث و تفصیل دادن آنها ناروا و بیهوده است... من چه بگویم در حق مردى که دشمنانش نتوانستند عظمت‏ها و فضایل او را منکر شوند و همه آنان به برترى شخصیت او اعتراف کردند؟ ... من چه بگویم درباره مردى که همه فضیلت‏ها به او منتهى مى‏شود و هر مکتب و هر گروهى خود را به او منسوب مى‏سازند.»

9 ـ مولوى جلال‏الدین محمد بلخى (مولانا)، یکى از بزرگترین عرفا و متفکران و حکماى بشرى که حقایق فراوانى را در جهان‏بینى و خداشناسى و انسان‏شناسى در قالب شعرى آورده است. این شعر معروف از اوست:

از على آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانى دست یافت

زود شمشیرى برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روى على

افتخار هر نبى و هر ولى

او خدو انداخت بر رویى که ماه

سجده آرد پیش او در سجده‏گاه

در شجاعت شیر ربانیستى

در مروت خود که داند کیستى

اى على که جمله عقل و دیده‏اى

شمْه‏اى واگو از آنچه دیده‏اى

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو اى باز عرش خوش‏شکار

تا چه «دیدى» این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشمهاى حاضران بردوخته

چون تو بابى آن مدینه‏ى علم را

چون شعاعى آفتاب حلم را

باز باش اى باب رحمت تا ابد

بارگاه ماله کفواً احد



10 ـ محمد ابوالفضل ابراهیم، محقق بزرگ که شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى الحدید را موردتحقیق عالمانه قرار داده است، مى‏نویسد: «در شخصیت امام على‏بن ابى‏طالب آن‏قدر کمالات و عناصر پسندیده، و عظمت‏هاى روحى و نورانیت تکاملى و شرافت عالى توأم با فطرت پاک و نفس محبوب خداوندى جمع شده است که در هیچ یک از انسان‏هاى‏بزرگ دیده نمى شود.»

11 ـ محمد عبده، بزرگترین روحانى و دانشمند عالم تسنن، معاصر سیدجمال‏الدین اسدآبادى مى‏نویسد: «هنگام مطالعه نهج‏البلاغه، گاهى یک عقل نورانى را مى‏دیدم که شباهتى به مخلوق جسمانى نداشت. این عقل نورانى از گروه ارواح و مجردات الهى (ملکوتیان) جدا شده و به روح انسانى پیوسته، و آن روح انسانى را از پوشاکهاى طبیعت تجرید نموده، تا ملکوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و دیدار روشن‏ترین انوار نائل ساخته است.و با این وصف شگفت‏انگیز، پس از رهایى از عوارض طبیعت در عالم قدس آرمیده است. و لحظات دیگرى‏صداى گوینده حکمت را مى‏شنیدم که واقعیات درست را به پیشتازان و زمامداران گوشزد مى‏کرد و موقعیت‏هاى تردیدآمیز را به آنان نشان مى‏داد، و آنان را از لغزشهاى اضطراب‏آور بر حذر مى‏داشت و به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمایى‏مى‏کرد و آنان را با مقام واقعى ریاست آشنا مى‏ساخت و به عظمت تدبیر و سرنوشت شایسته بالا مى‏برد.»

نگاهى که محمد صلى الله علیه وآله و سلم به على(ع) داشت، نگاه به یک مؤمن ساده نبود. نگاهى سرشار از اشارات خوانده شده بود. مجموعه سخنانى که حضرت محمد(ص) درباره على(ع) فرموده است، به روشنى اثبات مى‏کند که على(ع) در قلمرو مکتب‏هاى الهى در ردیف اول رهبران است. از این رو رسالت او به عنوان نمایندگى‏کل از رسالتهاى کلى تاریخ احتیاجى به گفتگو و تفصیل بیشتر ندارد. این سخنان را بخوانیم:

1ـ «اى على، نسبت تو به من، مانند نسبت هارون به موسى است، مگر در نبوت که پس از من پیامبرى‏نیست.»

2ـ «هرکس که من مولاى او هستم، على مولاى اوست.»

3ـ «به على ناسزا مگویید، او شیفته و بى‏قرار ذات الهى‏است.»

4ـ «پروردگار عالمیان در باره على بن ابى‏طالب تعهدى‏نموده و فرموده است: على پرچم هدایت، کانون نور ایمان، پیشواى اولیاءالله و نور براى هرکس است که مرا اطاعت کند.»

5 ـ «على امیر مردم با ایمان، پیشواى متقین و رهبر کمال‏یافتگان پاک به بهشت پروردگار عالمیان است. کسى که او را تکذیب کرد، رسوا و ساقط گشت.»

6ـ «هرکس بخواهد به آدم در علمش بنگرد و به نوح در تقوایش و به ابراهیم در بردبارى‏اش و به موسى در هیبتش و به عیسى در عبادتش، بنگرد به على‏بن‏ابیطالب.»

دو نکته بارز در شخصیت اوست که از دیدگاه خودش به خوبى مى‏توان آنها را شناخت. اول اینکه على(ع) یک راستگو و صادق محض بود. در سرتاسر زندگى‏اش، در کردار و گفتار و رفتارش جز صدق و راستى نمى‏توان یافت. طبیعت انسانى او در اوج کمال راستى و درستى قرار داشت.

دوم اینکه گروهى از پاکترین مردم صدر اسلام تحت تعلیم شخصیت خاص على(ع) قرار داشتند که این تربیت یافتگان، خود هریک سرآمد زمان خود شدند.کسانى مانند سلمان، ابوذر، مالک‏اشتر، عمار، میثم و... که عالى‏ترین مراحل رشد و کمال را در حوزه جاذبیت شخصیت على(ع) پیمودند. فهرست هشتاد و یک تن از این نخبگان و برگزیدگان را مى‏توان در تاریخ حیات آن بزرگمرد تاریخ یافت.

و سرانجام میراث مبارک و نابى که به تصدیق عالمان دین بى‏هیچ خدشه و عیب و نقص از او به امانت به دست ما رسیده، مجموعه گهربار نهج‏البلاغه اوست.با اطمینان مى‏توان گفت: بهترین نامى که بر مجموعه سخنان مبارکش در هر سه‏شکل (خطبه‏ها، نامه‏ها، کلمات قصار و حکمت‏آموز) گذاشته شده، همین «نهج‏البلاغه» است؛ زیرا بلاغت در یک موضوع در لغت عربى به معناى وصول به مطلق مربوط به آن موضوع است.

پس از کتاب خدا (قرآن مجید) سیر و سیاحت تا حدودى دقیق و همه‏جانبه در مجموعه نهج‏البلاغه اثبات مى‏کند که صاحب این سخنان به‏طور عموم با همه حقایق زندگى انسان در ارتباطهاى چهارگانه یعنى:

1 ـ ارتباط انسان با خویشتن

2 ـ ارتباط انسان با خدا

3 ـ ارتباط انسان با جهان هستى

4 ـ ارتباط انسان با همنوع خود

آشنایى قلبى و عقلى تام و تمام داشته است. این آشنایى فقط به وسیله مفاهیم و دریافت کلى و مطلق نبوده است، بلکه همان‏گونه که این سخنان مبارک نشان مى‏دهد، به ویژه در وضعیتى که به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) فرموده یا برنامه اداره جامعه بشرى که به مالک اشتر فرموده است، به خوبى نشان مى‏دهد که واقعیات عینى گذرا همانند اصول کلى و ثابت، ارتباطات چهارگانه در آن روح بزرگ در مقام شهود و درک بوده است. تاکنون دیده نشده است که بشریت توانسته باشد در جایى پاسخهاى حقیقى سؤالات شش‏گانه اصلى را مانند پاسخهایى که در این مجموعه نورانى آمده است، بیابد. این سؤالات از این قرارند:

1 ـ من کیستم؟

2 ـ از کجا آمده‏ام؟

3 ـ به کجا آمده‏ام؟

4 ـ با کیستم؟

5 ـ به کجا مى‏روم؟

6 ـ براى چه آمده بودم؟

ما هم موافق با یکى از على‏شناسان مى‏گوییم: آنچه ما بین ذات على‏بن ابیطالب(ع) و خویشتن گذشته و آنچه مابین خویشتن على و خدا و هستى (در دو قلمرو آن چنان که هست و آن‏چنان که باید) خطور کرده است، و آنچه على(ع) درباره رسالتش براى بشریت منظور کرده بود، نه از زبان مبارک او بیرون تراوید و نه این کتاب (نهج‏البلاغه) ظرفیت ارائه آن را داشته است. به‏راستى حکمت وجود چنین شخصیت والایى را فقط در مجموعه نورانى و پرفروغى که براى ارائه راه‏هاى‏کمال بشرى به ودیعه گذاشته، تا حدودى‏مى‏توان مشاهده کرد.


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده  شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است : مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می آید و میگوید :"تو یک قهرمانی" فردا در روزنامه ها می نویسند :یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داداما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستمپس روزنامه های صبح مینویسند:امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستماز او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی"من ایرانی هستم "فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دیسک های فشرده یا همان CD که امروزه کاربردهای فراوانی در زندگی ما دارند، در سال ۱۹۸۰ به دنیا وارد شدند. ولی چرا دیسک های فشرده ۷۴ دقیقه ای هستند، نه ۶۰ دقیقه ای و نه ۷۰ دقیقه ای !؟ ‏

هفتاد و چهار دقیقه بودن آنها را می توان تقصیر یک مرد ناشنوای آلمانی گذاشت. ‏(آلمانها این ناشنوایی بتهوون را یه افتخار میدونند که در حین ناشنوایی اینگونه رهبری کنسرت را اجرا کرد.)

شرکت سونی و فیلیپس که آن زمان در حال طراحی استاندارد CD بودند بین اندازه دیسک های فشرده با هم اختلاف داشتند. شرکت فیلیپس به دنبال طراحی دیسک های با قطر ۱۱/۵ سانتیمتر بود و سونی به ۱۰ سانتیمتر بسنده کرده بود. ‏

هر کدام از ۲ استاندارد فوق می توانستند ۶۰ دقیقه از موسیقی استریو با نرخ ۱۶ بیت و با فرکانس ۴۴٫۰۵۶ هرتز را در خود جای دهند. ‏

ولی این مقدار از دید آقای نوریو اهگا کافی نبود. وی که یک تاجر ابزار الکترونیکی در ژاپن بود و برای خوانندگی اپرا هم تعلیم دیده بود، پس از اینکه از کیفیت پایین ضبط صوت سونی به آن شرکت تحت یک نامه شکایت کرد، به استخدام سونی درآمد و پس از گذشت زمان در سال ۱۹۸۲ مدیر شرکت سونی گردید. وی که علاقه خاصی به موسیقی کلاسیک داشت، اصرار داشت که باید سمفونی نهم لودویگ وان بتهوون را بر روی یک دیسک فشرده جای داد. ‏

به گفته فیلیپس : طولانی ترین اجرا ۷۴ دقیقه به طول انجامید … موسیقی که در فستیوال شهر بایروت آلمان در سال ۱۹۵۱ به رهبری ویلهلم فورت ونگلر اجرا گردید را نمی شد در۶۰ دقیقه جای داد. ‏

و این بود سرآغاز دیسکهای ۱۲ سانتیمتری که ۷۴ دقیقه ظرفیت داشتند، استانداردی که متاثر از نوابغ آلمانی و ژاپنی ایجاد شد. ‏


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرد دانایی برای جمعی سخنرانی میکرد و جُکی برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان جُک را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند او مجدد جُک را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن جُک نخندید او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به جُکی یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کن و به جلو حرکت کن.


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از کسانیکه از من مـتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند
از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک می کنند متشکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست

از کسانیکه با من مـــــی مانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند ..

کورش بزرگ


[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

با کلیک بر روی هر بیماری می توان اطلاعات و توضیحاتی درباره آن یافت. این اطلاعات در غالب فایل های تصویری متحرک ارایه شده که علاوه بر آن می توان خلاصه اطلاعات را به صورت یک فایل متنی نیز دانلود کرد. برا ی استفاده از این فایل به فلش پلیر یا همان پلاگین نیازمند هستید که در در صورت عدم وجود آن بر روی رایانه شما، بصورت خودکار نصب می شود.
 
فهرست اسامی فارسی بیماری ها از قرار زیر است. دقت فرماید که لینک اینترنتی را می توانید با کلیک بر روی اسامی انگلیسی مشاهده نمایید.

 
با احترام
 
مترجم: مهدی فرداد
 
 
 
Diseases and Conditions 
بیماری ها و شرایط 
آنوریسم آئورت شکمی 
آکنه 
ایدز 
حساسیت به غبار 
آلوپسی 
اسکلروزAmyotrophic جانبی (ALS)
آنژین صدری 
سیاه زخم 
آریتمی 
ورم مفاصل 
آسم 
فیبریلاسیون دهلیزی 
انفلونزای مرغی 
کمردرد -- چگونه برای جلوگیری از 
فلج بل 
سرطان مغز 
سرطان پستان 
برنز 
آب مروارید 
فلج مغزی 
زخم های سرد (تبخال)
سرطان کولون 
نارسایی احتقانی قلب 
COPD (بیماری انسدادی مزمن ریه)
بیماری کرون 
فیبروز کیستیک 
افسردگی 
دیابت -- عوارض چشم 
دیابت -- مراقبت از پا 
دیابت -- مقدمه 
دیابت -- برنامه ریزی غذایی 
Diverticulosis
اندومتریوز 
Barr اپستاین (مونونوکلئوز)
اختلال نعوظ 
فیبرومیالژیا 
فلاش وFloaters
شکستگی وSprains
کیستهای گانگلیون 
بیماری ریفلاکس معده (سوزش سردل)
کوری تدریجی 
نقرس 
کاهش شنوائی 
حمله قلبی 
هپاتیت ب 
هپاتیت سی 
فشار خون بالا (فشار خون بالا)
کم قند خونی 
فتق شکافی : در محل 
انفلوانزا 
فتق اینگوینال 
سندرم روده تحریک پذیر 
نارسایی کلیه 
سنگ کلیه 
لیشمانیوز 
سرطان خون 
پایین تستوسترون 
سرطان ریه 
صورت فلکی 'گرگ' یا 'سرحان'
بیماری لایم 
دژنرسانس ماکولا 
مالاریا 
ملانوم 
مننژیت 
یائسگی 
میگرن سردرد 
پرولاپس دریچه میترال 
چند میلوما 
اسکلروز چندگانه 
میاستنی گراو 
آرتروز 
پوکی استخوان 
اوتیت مدیا 
سرطان تخمدان 
کیست تخمدان 
التهاب لوزالمعده 
بیماری پارکینسون 
ذات الریه 
سرطان پروستات -- آن چیست؟ 
پسوریازیس 
اشک شبکیه و جداشدگی 
آرتریت روماتوئید 
روتاتور کاف از صدمات 
سارکوئیدوز 
گال 
تشنج و صرع 
بیماریهای مقاربتی 
زونا 
سرطان پوست 
اختلالات خواب 
ابله 
قطع نخاع 
اختلالات مفصل گیجگاهی فکی مشترک (TMJ)
آرنج تنیس 
وزوز گوش 
نورالژی عصب سه قلو 
مرض سل 
کولیت

[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فانی میل محلی برای به اشتراک گذاشتن آنچه بهترین است! The Message of Peace


[ سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters