بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

یک ویدئو فوق العاده جالب از BBC:

پنگوئن مجرم! (دانلود مستقیم فانی میل 8MB)


[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آری، دوستان من، عشق وجود ندارد، عشق را باید ساخت.

عشق موجودی نیست که آن را بیابند، عشق یک هنر است، باید آن را آموخت و آفرید.

آهنگی ست که با نوازش سر انگشتان دو دست خویشاوند، بایدش نواخت.

عشق عارضه ای نیست که بر دو بیگانه افتد و آن دو را به سوی هم کشاند،

غزلی ست که دو شاعر آشنا، هریک مصراعی از آن را میسراید.

دکتر علی شریعتی


[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

عارضه ی موسوم به  استفاده نادرست از "کیبورد" و "ماوس" کامپیوتر موجب بروز "سندرم تونل کارپال" میشود این عارضه بسیار آزار دهنده و دردناک بوده و درمان و جراحی دشواری دارد
 
در زیر چند عکس از عمل جراحی این عارضه و همینطور تکنیک های صحیح استفاده از این دو ابزار و نیز چند نرمش ساده دست آمده.


روشهای صحیح کار با کامپیوتر
(سبز درست و قرمز نادرست)

تمرینات بهبود و پیشگیری از سندرم تونل کارپال 

فکر نمی کنید بهتره دوستانمون رو در جریان بذاریم؟


[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

اولین زن جراح ایرانی: "سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.

به گزارش سرویس زن ایرانی خبرگزاری زنان ایران "ایونا" ؛ اولین زن جراح پلاستیک :"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد .

اولین زن داروساز: "اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند.

اولین زن وکیل دادگستری: "یکاترینا سعیدخوانیان" متولد 1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.

اولین زن تاجر ایرانی: "مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.

اولین زن سرتیب ایرانی: "مرضیه ارفعی" در سال 1312 با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال 1338 به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.

اولین زن روزنامه نگار: "صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله "جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله "زبان زنان" را منتشر کرد .

اولین زن خلبان :"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد .

اولین زن پرستار: "فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین هنرمندان زن تاتر: اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های "وارتوتریان" و "سراکالندریان" بودند.


[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند، زان پیش‌تر که پسینیان به واقعه‌ی او مثل زنند

دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند.

 

نرود مرغ سوی دانه فراز                             چون دگر مرغ بیند اندر بند

پند گیر از مصائب دگران                             تا نگیرند دیگران به تو پند


[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

معلم زن اسپانیایی داشت به شاگرداش توضیح می‌داد که اسامی در زبان اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر و مونث هستند.

برای مثال خانه مونث هستش و مداد مذکر

یک دانش آموز پرسید "جنسیت کامپیوتر چیه"

معلم بجای جواب دادن کلاس را به دو دسته تقسیم کرد:

آقایان و خانم‌ها و از آنها خواست خودشان تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر مذکر است یا مونث.

از هر گروه خواسته شد ۴ دلیل برای توصیه‌شان بیاورند.

گروه آقایان تصمیم گرفتند که جنسیت کامپیوتر قطعا باید مونث باشه چون:

١) هیچ کس غیر از سازندگان‌شان از منطق داخلی‌شان سر در نمی‌آورد

٢) زبان فطری‌شان برای هیچ کس غیر از خودشان قابل درک نیست

٣) حتی کوچک‌ترین اشتباه در حافظه طولانی مدت‌شان باقی می‌ماند تا زمانی آن را به یاد بیاورند (به رخ بکشند)؛

۴) به محض این که به یکی از آنها تعهدی پیدا کردی، میفهمی که نصف حقوقت رو باید خرج لوازم جانبیش کنی.

گروه خانم‌ها به این نتیجه رسیدند که کامپیوتر باید مذکر باشد چون:

١) اگه بخواهی بهشون بگی کاری رو انجام بدن، اول باید روشنشون کنی

٢) اونها اطلاعات زیادی دارند اما هنوز خودشون نمی تونن فکر کنن

٣) از اونها انتظار حل مشکلات میره، اما نصف اوقات خودشون مشکلن؛

۴) به محض این که نسبت به یکیشون تعهدی پیدا می‌کنی،

می‌فهمی اگه یکمی دیگه صبر کرده بودی، یک مدل بهتری می‌تونستی داشته باشی.

و نتیجه؛

خانم‌ها برنده شدند


[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه،
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟
پَـــ نَ‌‌ پَـــ من می‌خوام لیس بزنم...
**************************
رفتم بانک پول بگیرم کارمنده میگه پول رو میبرین؟ گفتم پـَـَـ نَ پـَـَ میخوام
وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم....
**************************
رفیقم شمارمو می خواست, گفتم: یادداشت کن 0932 گفت:تالیا داری؟ پَ نه پَ همراه
اول شماره خالی نداشت بهم تو تالیا خط داد
**************************
رفتیم غار علیصدر. به رفیقم خفاش نشون دادم . میگه وای خفاشه! پَــ نَ پَـــ
بتمن بود. اجاره خونه گرونه اینجا سکونت دارن فعلا!!!
**************************
با دوستم سه ساعت تو صف نونوایی وایساده بودیم صف 40 متری نوبتم شده یارو میگه
نون می خوای ؟ پَـــ نَ پَـــ تا الان قطار بازی می کردیم واگن آخرم بودیم
**************************
تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟
میگم پـَـَـ نَ پَــــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست
هیجانش بیشتر باشه
**************************
رفتم نوشابه بخرم به یارو میگم اینکه تاریخش مال دو سال پیشه
میگه : یعنی فاسد شده ؟
میگم پـَــــــــ نَ پَـــــــ مونده جا افتاده
**************************
دارم از گرما میمیرم ، خودمو مثله چی دارم باد میزنم ، بابام میاد میگه چیه ؟
گرمته ؟؟؟؟ پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان میکنم
**************************
تو دستشویی به خواهرم میگم آفتابه رو میدی؟ میگه میخوای خودتو بشوری؟ پ نه پ
میخوام آبش کنم بذارم تو یخچال
**************************
رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟ میگم
پــــَ نه پــــــَ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر
میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه
**************************
رفتیم رستوران ، میگم 2تا جوجه لطفا ، میگه جوجه کباب؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا ، یه قرمز بدین یه سبز
**************************
به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر . میگه گرفتم وصل کنم؟...
پـَــ نَ پَـــ فوت کن , قطع کن
**************************
زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه پلیس 110
میخوام, بقیش هم آدامس بدین!
**************************
به مامانم میگم من میرم کارواش، میگه ماشینم میبری؟ میگم پَـــ نَ پَــــ دارم
میرم اونجا دوش بگیرم
**************************
یارو اومده می‌بینه همکارم توی اتاق نیست باز می‌پرسه خانم فلانی نیست؟پَـــ
نَ پَـــ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط‌کش بزن دربیا.
**************************
مگس کش دستمه. مامانم میگه میخوای مگسا رو بکشی؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ
میخوام رهبری ارکسترشون رو بکنم سمفونی بتهوون بزنن
**************************
حواسم نبود با صورت رفتم تو در میگه ندیدیش؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ من
دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو
**************************
رفتم دکتر میگم:دو روزه بدنم خیلی درد میکنه!
بعد از 10 دقیقه معاینه میگه: میخوای واست دارو بنویسم؟!
پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوای واسم دعا کن تا خوب بشم!!!!
**************************
زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن...
میگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟
میگم پـَــــــ نَ پـَــــ مرکز نخبگان ایران
**************************
حدود ۳ صبح بود رفتم سر یخچال تنگه آب رو برداشتم آب بخورم، دوستم بلند شده
میگه می‌خوای آب بخوری ؟ گفتم پـَـَـ نَ پـَـَــــ ،تو خواب یادم افتاد به گلا
آب ندادم می‌خوام بهشون آب بدم
**************************
سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید
میگه پیاده میشی؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...!!
**************************
با گل رفتم بیمارستان نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین گفتم پ نه پ اومدم
خواستگاری تو با این سیبیلات...
**************************
رفتم صندلی بخرم واسه کامپیوتر یارو گفت : راحت باشه؟ پَــــ نَ پَــــ خار
داشته باشه..
**************************
دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟
میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم
**************************
طوطی گرفتم فامیلمون اومده میگه اااااااااااااااااااااااا طوطیه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم
**************************
داشتم تلویزیون میدیدم بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه
داشتی میدیدی؟؟؟!!! پَـــ نَ پَـــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!!!
**************************
رفتم واسه استخدام, یارو میگه اومدی واسه استخدام؟ پ ن پ اومدم ببینم کی
استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!
**************************
میگم بابا... تصمیم رو گرفتم... می خوام زن بگیرم... میگه میشناسیش؟ میگم آره..
میگه مجرده؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ منتظرم شوهرش رضایت نامشو امضا کنه بریم
خواستگاری
**************************
دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم . میگه شما سوال داری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری ...
**************************
رفتم پیژامه از کمد برداشتم پوشیدم بابام میگه از تو کمد برداشتی؟
پَـــــ نَ پـَــــــ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم
**************************
میگم آقا شهید همّت کجاس؟
میگه بزرگراه شهید همّت؟
میگم پَــــ نَ پَـــــ می‌خواستم خودشو پیدا کنم یه خانواده‌ای رو از نگرانی
در بیارم!!!
**************************
به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم
میگه نمره میخوای
گفتم پَـــــ نَ پَــــــ... نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید
بریزم تو سرم میخوام!
**************************
رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام،
میگه برای موش های خونتون میخواین،
پَ نَ پَ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !
**************************

رفیقم میگه اگه با گوشی برم تو اینترنت از شارژم کم میشه؟
پَـــ نه پَـــ از ذخیره ارزی کشورهای عضو اپک کم میشه
**************************
رفتم سم بخرم واسه سوسک یارو میگه میخواین سریع بمیره؟! پَـــ نَ پَـــ میخوام
شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!!
**************************
سوار تاکسی شدم.یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود.میگم میشه صدای ضبطتونو کم
کنید؟ میگه اذییتتون میکنه! پـــــــَ نَ پــــــــَ گفتم کم کنی این یه تیکشو
من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!!
**************************
به یارو راننده میگم..آقا اگه میشه یکم سریعتر..الان هواپیما میپره...
میگه..بسلامتی
مسافرین؟.... .پَــ نَ پَـــ...فندک هواپیما دیشب دستم جامونده....میرم بدم به
رانندش
**************************
رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است
دیگه نه؟پـَـَـ نَ پـَـَـــ م خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!


[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

 

http://funnymail.persiangig.com/image/mail/00002/016%20Steve%20Jobs_Apple.png

استیو جابز


[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


دانش  - آنتون یانکویوف، ماجراجوی 23ساله اوکراینی که برای عکس‌برداری از قله اورست به نپال سفر کرده، در ارتفاع 2100 متری نمایی نادر از کمان سمت‌الراسی مشهور به رنگین‌کمان آتشین را ثبت کرده است.
این پدیده (Fire Rainbow یا Circumzenithal Arc) وقتی اتفاق می‌افتد که پرتوهای نور سفید خورشید (یا پرتوهای بازتاب‌شده از سطح ماه) به بلورهای شش‌ضلعی یخ در ابرهای مرتفع سیروس برخورد کرده و پس از شکست به طیف نور مریی تجزیه می‌شوند. این کمان به مرکز سقف آسمان (سرسو) و موازی افق دیده می‌شود و برای تشکیل آن، خورشید باید در ارتفاع بسیار بالایی در آسمان قرار داشته باشد، به همین دلیل است که رنگین‌کمان آتشین در عرض‌های جغرافیایی 55 تا 90 درجه دیده نمی‌شود.
یانکویوف برای گرفتن این عکس از f/4 و زمان 1/400 ثانیه استفاده کرده است


[ پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: "در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: "چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: "اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: "به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: "احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: "همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.

دانلود فایل پاورپوینت (از 8بهشت)


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما
حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

گروه الهه موفقیت
 

 
شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
 
 
 
 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
 

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح  یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فیلم آکاردئون، واپسین ساخته جعفر پناهی

خواهشمند است به هر دلیلی موفق به دیدن آن نمیشوید، مراتب را سریعا" اعلام فرمائید.
 
 
 
 
بدون دیدن فیلم هم و فقط با خوندن متن مو به تن آدم سیخ می شه
 
«آکاردئون»

نمایش آخرین ساخته جعفر پناهی که یک فیلم کوتاه شش دقیقه‌ای با نام آکاردئون است، در هیاهوی دستگیری و محاکمه وی و در پی آن صدور حکم دادگاه، گم شد. اما شاید بتوان همین فیلم کوتاه شش دقیقه‌ای را یکی از شاه‌کار‌های سینمای ایران طی سال‌های اخیر دانست.

فیلمی که علی‌رغم کوتاهی، بسیار پر مطلب و پر ماجراست. در این مجال تنها به بررسی تحلیل داستانی و تقسیم زمان‌بندی فیلم می‌پردازیم

از شما می‌خواهم پس از خواندن این مطلب حتما خود فیلم را هم مشاهده نمایید. شش دقیقه وقت برای دیدن یک شاه‌کار، زمان بسیار کمی است. صحنه آغازین فیلم با نمایی مدیوم از دختر و برادرش که در حال نواختن ساز و خواندن آهنگ سلطان قلب‌ها هستند آغاز می‌شود. دختر که بعدها می‌فهمیم نامش خدیجه است علاوه بر نواختن تنبک، وظیفه پیاله‌گردانی را هم به عهده دارد. یعنی پیاله کوچکی در دست دارد و با گرفتن آن جلوی عابران از آن‌ها می‌خواهد داخل آن پول بریزند.

خدیجه‌ی بازیگوش در فکر و خیال خود غوطه‌ور است که ناگاه سر از مسجدی در می‌آورد و پس از مشاهده مردان در حال نماز خواندن شوکه شده، با ترس روسری خود را از پشت گردن، روی سر کشیده و پا به فرار می‌گذارد. هنگام خروج خدیجه از مسجد، ناگهان با شوک دوم فیلم روبه‌رو می‌شویم. برادر دختر که نوازنده آکاردئون است در حال کشمکش با مردی است که می‌گوید نوازندگی در حوالی مسجد گناهی بزرگ است و وظیفه دارد که پسر و سازش را تحویل ماموران دولت بدهد.

در همین حال نیز مردی میان‌سال تلاش در وساطت در این میان دارد و سعی می‌کند پسر را از دست مرد نجات دهد. نهایتن مرد رضایت می‌دهد که پسر را ول کند اما ساز آکاردئون را از او گرفته و علی‌رغم اصرار خدیجه آن را با خود می‌برد. تمام آن‌چه تا این لحظه تعریف شد در تقسیم بندی سه‌گانه ما بخش اول را تشکیل می‌دهد. بخشی که از لحاظ زمانی کوتاه‌ترین قسمت را تشکیل می‌دهد و زمان تقریبی آن یک دقیقه و سی ثانیه است.

در بخش دوم فیلم، پسر نوازنده در اندیشه باز پس‌گیری ساز خود که در حقیقت تنها وسیله ارتزاق خود و خانوده‌اش می‌باشد وارد بازار می‌شود‌. برای یافتن تکه سنگی بزرگ جهت حمله به مرد مهاجم و نجات دادن ساز. پس از یافتن تکه سنگ، خدیجه که حالا متوجه هدف برادر شده به او اصرار می‌کند که دست از ادامه این کار بردارد زیرا به اعتقاد او برادر تنها وسیله و منبع ارتزاق خود، خواهر و مادر بیمارش است و با این کار خود، یک خانواده را از روزی می‌اندازد.

جمله انتهایی خدیجه در این بخش بسیار مهم و تا حدود زیادی راه‌گشا برای ارایه بخشی از پیام فیلم و ورود تماشاچی به بخش سوم و انتهایی فیلم است. زمانی که آخرین تلاش خود را برای منصرف نمودن برادر از حمله و نزاع با مرد با این جمله به انجام می‌رساند. او می‌گوید: «من دیدمش داداش. وقتی داشت تو رو می‌زد من دیدمش. از ما بدبخت‌تر بود.» تماشاچی در اندیشه مفهوم این جمله و چرایی آن است که ناگهان با شنیدن صدای آشنای آکاردئون پسر وارد بخش سوم فیلم می‌شویم.

بخش دوم حدود دو دقیقه طول کشیده است. در ابتدای بخش سوم فیلم خواهر و برادر وارد فضای باز بازار شده و ناگهان با تصویری عجیب از همان مرد که آکاردئون را از آن‌ها گرفت روبه‌رو می‌شوند.در حالی‌که در کنجی از بازار نشسته و به شکلی کاملن ناشیانه آکاردئون می‌نوازد و از مردم تقاضای کمک می‌کند. خواهر و برادر مبهوت نگاهی به هم می‌اندازند و ما احساس می‌کنیم که مشت پسر شل شده است. در این‌جا با صحنه بسیار تاثیر‌گذار از احساس هم‌دردی دو کودک با مرد که احتمالن معتاد نیز هست روبه‌رو می‌شویم. به نظر می‌رسد که حالا ظرف چند ثانیه برای همه ما و از جمله قهرمانان فیلم، نفرت به هم‌دردی بدل گشته است.

دختر در حالی‌که آرام آرام شروع به ضرب گرفتن کرده به سمت مرد راه میفتد. در کنار او می‌نشیند و کاسه پول را روی زمین می‌گذارد. حالا پسر هم تصمیمی جدید دارد. سنگ را به کناری می‌اندازد و او هم به گروه می‌پیوندد. ساز را از دست مرد گرفته آن را روی دوشش می‌اندازد و شروع به نواختن آهنگ می‌کند. پسر آرام خم می‌شود. پیاله پول را از روی زمین بر می‌دارد و آن را به دست مرد می‌دهد. حالا ارکستر سه نفره کامل شده است. موسیقی در تیتراژ پایانی ادغام می‌شود. این بخش که بخش پایانی فیلم است دو دقیقه و سی ثانیه طول می‌کشد و این‌جا پایان شاه‌کار است و تماشاچی تازه در آغاز تفکری عمیق


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟ "


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گربه گنجشک


[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

گروه اینترنتی الهه موفقیت

 
١) شکم بزرگ:
در این حالت، چون تعادل انحنای کمری یا لوردوز به هم می‌خورد ستون مهره‌ها ناچار است انحنای مهره‌های سینه‌ای یا کیفوز را بیشتر کند و همین امر به گودی زیاد کمر، قوز پشتی و بر هم خوردن راستای قرار گرفتن سر و انحنای گردنی منجر می‌شود و درد ایجاد می‌شود.

 
٢) بد خوابیدن:
وقتی اصول صحیح خواب را رعایت نمی‌کنید می‌بینید که صبح روز بعد از شدت درد قادر به بلند شدن نیستید. بهتر است به پهلو بخوابید و بالش شما فاصله شانه تا سر را پر کند. اگر به پشت بخوابید، قوس گردنی شما در صورت مناسب نبودن بالش به جای تمایل به عقب، به جلو می‌آید و آرتروز گردنی و درد ایجاد می‌شود. بدون بالش خوابیدن یا بالش کوتاه همان‌قدر بد هستند که انتخاب بالش بلند. دمر هم نخوابید و اگر مجبورید یک بالش زیر شکم و لگن خود بگذارید تا گودی کمرتان زیاد نشود و محل اتصال مهره آخر کمر به باسن دردناک نشود. تشک شما نباید زیادی نرم یا زیادی سفت باشد.
 

 

٣) بغل کردن بچه‌ها:

بستن حامل‌هایی که بچه‌ها را در آن می‌گذارید به ستون مهره شما فشار می‌آورد. اگر می‌خواهید فرزندتان را بغل کنید او را به پهلو تکیه بدهید، یعنی یک پایش جلو و پای دیگر بچه عقب باشد تا وزن او به پهلویتان وارد شود.

 
۴) نشستن چهار زانو یا دو زانو:
وقتی چهار زانو یا دو زانو می‌نشینید باعث تخریب غضروف خود می‌شوید. روی صندلی استاندارد بنشینید و زاویه ١٢٠ درجه را رعایت کنید. قوز به جلو (زاویه کمتر از ٩٠) و یا عمود نشستن راستاها را به هم می‌زند و بدن ما سعی می‌کند به عضلات منطقه فشار بیاورد تا در حد ممکن راستاهای طبیعی را حفظ کنند و همین عامل، درد را به وجود می‌آورد. پا، باسن، پشت و کتف شما باید نقاط تماس هنگام نشستن صحیح باشند.
 

 
۵) ایستادن طولانی:
معمولا به دلیل وجود شکم برآمده در چاق‌ها و یا عضلات ضعیف کمری در لاغرها و از همه بدتر عدم رعایت اصول صحیح ایستادن، به دنبال طولانی ایستادن دردها شروع می‌شوند. وقتی می‌ایستید باید یک پا جلوتر از دیگری باشد و پای دیگر ١۵ سانتی‌متر بالاتر باشد تا فشار وزن‌تان عملا تقسیم شود. پاها را مرتب با حفظ همین ١۵ سانتی‌متر از زانو خم کنید تا لوردوز کمری زیاد نشود و درد و خستگی به وجود نیاید. در بعضی مشاغل، داشتن زیرپایی الزامی است.
 

 
۶) بلند کردن جسم سنگین:
رعایت اصول بلند کردن اجسام مهم است. جسم را با دست بگیرید. یک پا اهرم و پای دیگر جلو باشد. دست‌ها به بدن چسبیده باشد و از راستای دست‌ها نیرو بگیرید نه از کمرتان.


[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در ایران پسرهایی پیدا می شوند که اگر دختر موردعلاقه شان به خواستگاری آنها جواب منفی بدهد، یکی از این گزینه ها را انتخاب می کنند:
۱. اسیدپاشی
۲. قتل روی پل مدیریت
۳. تجاوز یا آدم ربایی
۴. اتاق تمساح ها

آن وقت توی چین، پسری به اسم«چنگ کان» هست که بعد از شنیدن «نه» از دختری به اسم «ژائو»، رفته تحقیق کرده و دیده او از عروسکی به شکل هویج در یک انیمیشن خیلی خوشش می آید. بنابراین پنجاه دست لباس به شکل این عروسک هویجی (که ده هزار پوند برایش آب خورده) تهیه کرده و به تن خود و ۴۹ نفر از دوستانش پوشانده و با همین اکیپ رفته جلوی یک فروشگاهی و دوباره از «ژائو» خواستگاری کرده و البته موفق شده!

به نظر شما چرا پسرهای ایرانی در این جور مواقع دست به این جور ابتکارها نمی زنند؟
الف. چون هویج شدن به اندازه آن چهار گزینه اول، هیجان ندارد
ب. چون در چین، دختر کم است و در ایران زیاد
ج. چون منتظرند «ابتکار چینی» هم به بازار بیاید بروند بخرند
د. چون خودشان هویجند
شعر مرتبط:
به من گفتی «نه» و بسیار گیجم
به فکر راه حلی مثل«بیجه» م!
تو خواهی شد زن من، حرف بی حرف!
گمان کردی که اینجا من هویجم؟!


[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مدتی از پدیدار شدن تعدادی شئ پرنده در آسمان ایران میگذرد. همان پرنده هایی که در غروب بعد از ظهرها و ساعات ابتدایی روز بارها و بارها توسط افراد گوناگون در آسمان استان فارس - کرمان - راین - دارستان بم -شهداد-سیرچ- رودان - میناب دیده شده و بعضا فیلم برداری شده است. اما این بار در آسمان بوشهر بعد از ظهر یک روز دهها پرنده رویت شد .گرچه در ابتدا مقامات استانی و شهرستانی بوشهر انرا منتسب به امریکاییها دانستند. ولی بعد از گذشت 3 روز که موضوع از طریق دیپلماسی ایران مطرح شده بود و این اقدام نیرویهای بیگانه در خلیج فارس را که احتمالا برای فیلم برداری از تاسیسات هسته ای بوشهر درحال پرواز بودند را محکوم کردند در یک پیام عجیب و ناباورانه آمریکاییها این موضوع را انکار کردند و  معلوم گردید که سربازان امریکایی خصوصا سرهنک جان کروزدارز طی اطلاعیه ای محرمانه به پنتاگون از رسد کردن تعدادی شی پرنده که تنها با چشم غیر مسلح میتوان انها را در زمانیکه در فاصله حداکثر 50تا100 پایی از زمین پرواز میکنند رویت کرد. و هیچ اثری از آنها روی صفحات رادار و ابرگیرنده های ناوهای امریکایی که پرواز یک پشه را در فاصله چندصد مایلی میتوانند حس کنند ، دیده نشده است. درحال حاضر گروهی از دانشمندان اروپایی و امریکایی به سرپرستی پروفسور دیوید ساجکالاتران در هرمزگان و برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس مشغول بررسی و مطالعه میباشند. . . احتمال داده میشود این اشیاء پرنده از سوی سیاره ای بیگانه به زمین نزدیک شده و از جاندارن روی زمین نیز نمونه برداری کرده اند . زیرا در هر منطقه که این اشیاء رویت شده اند گزارش مفقود شدن حیوانات محلی و حتی  فردی (مردی روستایی 16 ساله) توسط پلیس ایران به ثبت رسیده است.. و ویدئو کلیپ پیوست توسط یکنفر از اهالی همان روستای بوشهر بوسیله موبایل  گرفته شده است. اما هنوز از کانالهای رسمی این موضوع افشا نشده است. افرادی که این اشیاء را دیده اند کفته اند در زمان پرواز هیچ گونه صدایی جز صدای شبیه به صدای فن روشن یا پنکه روشن حس نمیشود و تنها نور چند چراغ و نور چشمک زن سبز و قرمز و میله هایی به شکل آنتن در جهت بالا و افق این وسایل دیده می شود .و در زمان احساس خطر به سوی بیابان و نزدیکی زمین حرکت کرده و ناپدید میشوند  به گزارش یک نفر از افراد پلیس مرزی گزارشی محرمانه از عدم نزدیک شدن و حتی شلیک به این اشیاء از سوی استانداری و فرماندهی نیروی انتظامی کرمان به پلیس پاسگاههای برون شهری و مرزی صادر شده است.

ویدئو(1.3MB)


[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تا بارگذاری کامل کلیپ شکیبا باشید


[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
 
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
 
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم
در بود.
 
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
 
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس چرا این مردک حمال الاغ مغازه‌اش را باز نمیکنه!


[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ابراهیم بن عباس (در توصیف ویژگی‌های والای اخلاقی امام رضا علیه‌السلام) گوید:

هرگز ندیدم که سخن کسی را قطع نماید، بلکه صبر می‌کرد تا صحبت خود را تمام می‌کرد.

هرگز ندیدم نیازمندی را رد کند؛ بلکه به اندازه‌ای که توان داشت او را یاری می‌کرد.

هرگز پاهای خود را در برابر همنشین خود دراز نمی‌کرد و هرگز در برابر همنشین خود، تکیه نمی‌داد.

هرگز ندیدم کسی از غلامان و کنیزان خود را دشنام دهد.

هرگز ندیدم (در برابر کسی) آب دهان بیندازد.

هرگز ندیدم در موقع خنده، قهقه نماید، بلکه خنده‌ی آن حضرت تبسم و لبخند بود.

وقتی محفل خلوت می‌شد و سفره‌ی غذا را می‌گستردند، همه‌ی غلامان خود، حتی دربانان و چاواداران خود را بر سر سفره‌ی خویش می‌خواند.

امام رضا علیه‌السلام شبها کم می‌خوابید و بسیار بیداری می‌کشید، بیشتر شب‌ها از اول شب تا بامداد، شب زنده‌داری می‌کرد.

آن حضرت زیاد روزه می‌گرفت و هیچ وقت روزه‌ی سه روز از هر ماه را ترک نمی‌کرد و می‌فرمود:

روزه‌ی این سه روز، مانند روزه‌ی تمام عمر است.

 

آن حضرت زیاد کارهای خیر انجام می‌داد، پنهانی صدقه می‌داد، و بیشتر این کارهای خیر را در شب‌های تاریک انجام می‌داد. بنابراین، اگر کسی گمان می‌کند که در مقام و فضیلت و شخصیت همانند او را دیده، از او باور نکنید.

عیون اخبار الرضا علیه‌السلام 170/2ح1، بحار الانوار82/49ح2


[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

برای تقویت اعصاب یک مثقال «سنبل الطیب» با یک مثقال «گل گاو زبان» و 2 مثقال «لیمو عمانی» در هشت استکان آب بجوشاند تا شش استکان بماند. با نبات یا شکر، صبح سه استکان و شب سه استکان خورده شود. هر قدر بر این شربت مداومت شود، اعصاب نیز قوت بیشتری می‌گیرند. این شربت برای امراض روانی (که منشاء عصبی دارند) بسیار مفید است.

تقویت اعصاب تقویت اعصاب تقویت اعصاب تقویت اعصاب تقویت اعصاب تقویت اعصاب


[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

عماد الدین طبری در «بشاره المصطفی» می‌نویسد: هشام بن احمد گوید: امام کاظم علیه السلام فرمود:

آیا خبر داری که کسی از اهل مغرب آمده؟

عرض کردم: نه.

فرمود: چرا، یک نفر آمده، برخیز و به سوی او برویم.

هر دو مرکب سوار شدیم و به نزد او رفتیم، دیدم مردی از اهل مغرب است که چند برده با خود دارد، امام کاظم علیه‌السلام به او فرمود:

کنیزهای خود را نشان بده.

وی نه کنیز برای ما نشان داد، که هر کدام از آنها را نشان می‌داد امام کاظم علیه‌السلام می‌فرمود: این را نمی‌خواهم.

در این موقع امام کاظم علیه‌السلام به او فرمود: کنیز دیگری نشان بده.

وی گفت: دیگر کنیزی ندارم.

حضرت فرمود: چرا، کنیز دیگری نشان بده.

گفت: سوگند به خدا! فقط یک کنیز دارم که آن هم بیمار است.

حضرت فرمود: اگر اشکالی ندارد او را نشان بده؟

او از نشان دادن آن کنیز امتناع ورزید و امام علیه‌السلام بازگشت.

فردا صبح امام علیه‌السلام مرا نزد او فرستاد و فرمود: برو و به او بگو کنیز را چند می‌فروشی. وقتی گفت فلان مبلغ، بگو خریدم.

فردا صبح نزد او رفتم و گفتم: آن کنیز را چند می‌فروشی؟

گفت: کمتر از فلان مبلغ نمی‌فروشم.

گفتم: به همان مبلغ خریدم.

گفت: (من هم پذیرفتم) کنیز مال تو، ولی به من بگو: آن شخصی که دیروز با تو بود کیست؟

گفتم: شخصی از بنی‌هاشم بود.

او گفت: من همینک داستان این کنیز را برایت تعریف می‌کنم؛ من او را از دورترین منطقه‌ی مغرب خریدم، زنی از اهل کتاب مرا دید و گفت: این چه کنیزی است که نزد توست؟

گفتم: او را برای خودم خریده‌ام.

گفت: سزاوار نیست که چنین کنیزی نزد چون تو باشد، این کنیز شایسته است نزد بهترین فرد روی زمین باشد، اندکی پیش او نمی‌ماند جز این که از او فرزندی متولد خواهد شد که شرق و غرب عالم تابع او می‌شوند.

هشام بن احمد گوید: من آن کنیز را خدمت مولایم امام کاظم علیه‌السلام آوردم و چیزی نگذشت که امام رضا علیه‌السلام از او متولد شد.

بشاره المصطفی:215، الخرائج6562ح، بحار الانوار 7/49ح11

 

میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد، نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا علیه السلام مبارک باد


[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جایزه نوبل

سائول پرلماتر (چپ) و آدام ریس از آمریکا و برایان اشمیت (نفر وسط) جایزه را تقسیم خواهند کرد.

 

جایزه نوبل فیزیک سال جاری به سه محقق اعطا شده است که در دهه ۱۹۹۰ کشف کردند روند انبساط جهان در حال شتاب گرفتن است.

جایزه نقدی مرتبط، میان سائول پرلماتر و آدام ریس از آمریکا و برایان اشمیت از استرالیا تقسیم خواهد شد.

 

این سه نفر آنچه را ابرنواخترهای "نوع یک آ" خوانده می شود بررسی کردند، و نتیجه گیری آنها این بود که اشیاء دورتر از این نوع با سرعت بیشتری در مقایسه با نمونه های نزدیکتر، حرکت می کنند.

رصدهای آنها حاکیست که نه فقط جهان در حال انبساط است، بلکه انبساط آن به طور بی امانی سرعت می گیرد.

 

 

 

فقط من این پست رو گذاشتم که بگم خداییش این مسلمان ها کجان که جایزه نوبل رو ببرند؟! رجوع تان می دهم به آیه 47 سوره ذاریات

 

 

وَالسَّمَاءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ [۵١:۴٧]
و ما آسمان را با قدرت بنا کردیم، و همواره آن را وسعت می‌بخشیم!

نکته: آیه اشاره به انفجار بزرگ (BigBang) و گسترش جهان (Hubble's law) تا به امروز دارد...
 

[ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

میخوام مسواک بزنم...
مامانم می پرسه میخوای مسواک بزنی؟؟
میگم بله مامان جون..
میگه خمیر دندونم روش میزنی؟؟
میگم بله مامان جان..
میگه خاک تو سرت این همه موقعیت پ ن پ درست کردم واست استفاده نکردی
منم گفتم پ ن پ خز شده مامان جون


رفتم ساندویچی، میگم آقا یه هات داگ با سس مخصوص بدین. میگه میل می کنید؟
میگم: بله، دستتون درد نکنه
(گشت مبارزه با فتنه پـَ نه پـَ ، واحد سیار غذاخوری ها و رستوران ها)




رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی ..
گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی ..
گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی !
گفتا پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو یاد من میدادی !
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد زهـــر مــاری


بگذار قلم را به غزل بسپارم
شاید گره ای باز شود از کــــارم
پرسید: مگر تو هم غزل می گویی؟
گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! فقط رباعـــی دارم
گفتا: تو آیا زهر مار میل داری ؟؟!


پنج نفری رفتیم پیتزا سفارش دادیم یارو میگه تو سالن میخورید؟ پ نه پ
میریم تو دستشویی که آب خوردنم دم دستمون باشه !!!
پ نه پ و چاه دستشویی
همون باید تو دستشویی غذا بخوری




تو تاکسی به راننده میگم آقا نگه دار.
میگه پیاده میشی؟
میگم بله، پیاده میشم.

[ ستاد مبارزه با فتنۀ پـَـَـ نــه پـَـَــــ - ]..........





چند روز نخوابیدم میگه میری بخوابی . گفتم اره داداش خدافظ{ستاد ضد پـَـــ نــه پـَـــ}


بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟میگم...اگه شما صلاح بدونین



بچه به دنیا اومده، دکتره با به باباءِ نشونش می ده… باباءِ میگه بچمه؟! میگه:اومممم چطوره از خودش بپرسیم؟؟


رفتم خونه سالمندان عیادت پدربزرگم,مسئول اونجا میپرسه:شمام اومدین عیادت؟میگم نه خونه سالمندان طلبیده اومدیم زیارت!!


واسه ‏دوس ‏دخترم ‏گل خریدم بردم ‏دادم بهش ‏میگه ‏گله ؟ میگم تا نظر کمک داور چی باشه!!

به دوستم گفتم برو بالا نردبون چراغ و ببند گفت بچرخونمش؟میگم اگه سختت میشه تو بگیرش من نردبون و میچرخونم!

به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده ...... گفت : می خوای بری جایی؟ ... گفتم : بله پدر عزیزم! ....
( ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ - واحد فرزند صالح)


[ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
واقعا تماشایی و بی نظیره،  فقط کافیه روی اسم  هر کشور کلیک کنی  و .....  

[ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بصورتپانوراما از موزه تاریخ طبیعی نیویورک

دیدن کنید
 
 

[ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید:
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است. کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده
ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.


[ سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ابو هاشم جعفری گوید: روزی در خدمت امام حسن عسگری علیه السلام بودم که فهفکی از حضرتش پرسید: چرا زن بیچاره و ناتوان یک سهم، ولی مرد قوی دو سهم ارث می‌برد؟

حضرت فرمود: چون زن نه تکلیف جهاد دارد و نه بار هزینه‌ی زندگی بر دوش اوست و نه دیه‌ی کسی را می‌پردازد، ولی همه‌ی اینها بر عهده‌ی مردان است.

 

ابوهاشم گوید: من با خودم گفتم: شنیده بودم که همین پرسش را ابن ابی العوجاء از امام صادق علیه السلام پرسید وآن حضرت همین پاسخ را دادند. در این فکر بودم که امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود:

آری، این، پرسش ابن ابی العوجاء بود، و اگر معنای پرسش یکی باشد، پاسخ ما نیز یکی است. آنچه بر نخستین ما جاری شده در حق آخر ما هم جاری است، نخستین فرد از ما، با آخرین فرد از نظر دانش و ولایت برابر است، و البته رسول خدا و امیر مومنان – صلوات الله علیهما و آلهما – فضایل خودشان را دارند.

 

الخرائج: 685/2ح5: المناقب، 437/3، بحار الانوار: 255/50ح11


[ سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

[ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
   

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

[ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز
می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب
............
واین بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه
" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
یادت باشد با " تربیت" میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و
” اصالت " خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل وناآرام و درنده می شود !

File:Manuscript by Shaykh Bahai.gif


[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بخونیم و حتما عمل کنیم که به همین سادگی تغییری بزرگ رو تجربه کنیم
 
اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید:

یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید…
 
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره ی دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، او هم سفره خودش را برایتان باز میکند و می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
 
گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاری‌ها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.
 
همه همین‌طور بوده‌اند و انگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.
 
آینده را هم که رسما باید به حساب نیاورید.
 
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

 
سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:
 
حالا می‌گویم استراحت، یهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها و استرسها و  بدبختی‌هاتون...!!!
 
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
 
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
 
مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…
 
چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید

ورزش قاتل استرس است...
 
لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…
 
همچین که یک جفتک چارکش منظم و خفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
 
از من به شما نصیحت…
 
پنجم اینکه واقع‌بین باشید:
 
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
 
داستان، مثل آمپول زدن می‌ماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…
 
گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…
 

ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست:
 
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و "رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…
 
اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
 
زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…
 
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…
 
 
هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:
 
مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…
 
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…
ترس، استرس می زاید.
 

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید و شعارتان "قبر بابای دنیا " باشد:
 
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
 
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!! بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند…
 

نهم اینکه بخندید:
 
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
 
یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
 
به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید…
 
به خودتان بخندید…
 
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت می‌کنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند.


[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی، کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟
درون خودت چی ?  تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها،  خشم ها،  ترس ها  و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی! باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی، تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.

باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می کنه.

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.
خوبیها باید در چرخش باشن ....

کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.
هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...

میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.
این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....
به جای نگهداشتن ...

وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم، احتمال تنگدستی رو ....

فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...

با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی:
که به فردا اعتماد نداری ...
و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی
به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند

عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است

خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
بذار نو به زندگیت وارد بشود

و خودت ...
به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده .....
امید که صلح و کامیابی برایت به ارمغان بیاورد
آمین


[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است. مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد. تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در عملکرد چشم میشود.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چهار تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثل قلب هستش که اون هم قرمزه و چهار تا بخش مجزا داره. تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی. امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

مغز گردو شبیه مغز انسان هستش. نیم کره راست و نیم کره چپ. قسمت بالای مغز و پایین مغز. حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد. در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین؟ درسته... شبیه کلیه انسان هستش. تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد. استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره. چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم در خانمها بسیار موثر میباشد. امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند. جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

انجیر پر از دونه هستش که باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

سیب زمینی استامبولی شبیه لوزالمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.

http://www.persian-star.net/template/line/line.gif

پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد. امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.

 

 


[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


Hard Disk

این عکس در سال 1956 گرفته شده است و آن یک هارد دیسک است با ظرفیت 5 مگا بایت که شرکت IBM جهت ارسال به اولین سوپر کامپیوتر به دلیل اینکه وزن آن بیش از یک تن بوده از هواپیما استفاده کرده است .
اما در حال حاضر شما یک حافظه 32GB را در جیب خود قرار میدهید و یا هارد هایی با ظرفیت 2ترابایت در اختیار دارید.
 
kingmax stick
 

[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند
در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند
کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی
یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

When the egg breaks by an external power, a life ends
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج میشکند، یک زندگی به پایان می­رسد

When the egg breaks by an internal power, a life begins وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل می­شکند، یک زندگی آغاز می­شود

Great changes always begin with that internalpower
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود

 


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟
پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%
(رهبری) Leadership
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.نگرش)) Attitude
1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.
نگرش همه چیز را عوض میکند، نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود.

 


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دوستان ممکنه قادر نباشن شما رو بالا بکشن...

ولی حتما دنبال راهی می گردن

که از افتادن شما جلوگیری کنن...


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

 سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

 استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست و می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد ...
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...


[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

انگور خشک شده که همه به نام کشمش می شناسند، قرن ها پیش به وجود آمده است... کشمش در ایران و مصر در 2000 سال قبل از میلاد، تولید شده بود.
1- کشمش، میوه خشک مغذی است و مانند دیگر خشکبارها در تمام سال یافت می شود. یک غذای پر انرژی، کم چرب و کم سدیم می باشد. بنابراین برای افرادی که رژیم های کم سدیم را باید رعایت کنند، خوردن کشمش بسیار مفید می باشد.
2- کشمش دارای خاصیت آنتی اکسیدانی می باشد و از تخریب سلولی جلوگیری می کند.
3- کشمش برای سلامت استخوان ها و جلوگیری از پوکی استخوان نقش مهمی را بر عهده دارد، به همین دلیل مصرف آن برای زنان قبل از یائسگی بسیار مفید است..
4- منبع خوب ویتامین D و هورمون استروژن می باشد.
5- کشمش باوجودی که شیرین و چسبناک می باشد، بر دندان اثر مخربی ندارد و باعث خرابی دندان نمی شود، حتی می توان گفت این میوه خشک از فساد دندان جلوگیری می کند... کشمش برای سلامت دندان و لثه بسیار مفید می باشد.
6- کشمش منبع خوب ویتامین ها و عناصر مغذی بدن می باشد. عناصر و ویتامین هایی همچون آهن، پتاسیم، کلسیم و ویتامین B در کشمش موجود است.
7- کشمش محتوی مقدار زیادی آهن می باشد... 600 گرم کشمش، 90 درصد آهن مورد نیاز روزانه بدن را تأمین می کند. 100 گرم کشمش در حدود 88/1میلی گرم آهن دارد، در حالیکه 100 گرم گوشت گاو بین 4-2 میلی گرم آهن دارد.
8- کشمش، منبع خوب فیبر، آنتی اکسیدان و همچنین منبع خوب انرژی می باشد.
9- فیبر باعث جلوگیری از سرطان کولون، کمک در جلوگیری از رشد غیر معمول سلول ها، بیماری ها و همچنین کنترل قند خون را می شود.

10- کشمش را به گوشت اضافه کنید تا مقدار چربی غذا را کم کند و مقدار فیبر و آهن را افزایش و مقدار سدیم را کاهش دهد.
11- آنتی اکسیدان از پیری و بیماری های حاصله از آن می کاهد.
12- کشمش از سرطان جلوگیری می کند.
13- کشمش میزان LDL یا کلسترول بد را در خون کم می کند و باعث کاهش بیماری قلبی می گردد.
14- اگر به مدت 4 هفته هر روز کشمش مصرف کنید، آنتی اکسیدان در خون افزایش و کلسترول بد( LDL) کاهش می یابد.
15- کشمش موجب کاهش استرس می گردد.
16- این میوه خشک باعث عملکرد صحیح رگ های بدن می شود.
17- کشمش برای درمان بی نظمی معده و یبوست مصرف می شود. برای جلوگیری از این ناخوشی ها می توانید، 6-5 عدد کشمش را خیس کنید و بعد از چند ساعت، آب آن را بنوشید...
18- تحقیقات نشان داده است که ورزشکارانی که قبل و در حین ورزش، حدود یک فنجان کشمش مصرف می کنند، بهتر از بقیه سلول های بدن را از آسیب حفظ می کنند.
19- کشمش به علت داشتن قند فروکتوز، دارای خاصیت مصرف سریع انرژی و کاهش وزن نیز می باشد.

20- کشمش مانند هویج، برای سلامتی چشم نیز خوب است..
21- کشمش باعث تقویت اعصاب می شود.
22- کشمش، سستی و رخوت را از بدن دور می کند.
23- با خوردن کشمش، غضب را از خود دور کنید..
24- کشمش موجب از بین رفتن آب اضافی بدن می گردد.
25- کشمش، دهان را خوشبو می کند.
26- کشمش، اسپاسم یا گرفتگی عضلانی را کم می کند.
27- کشمش را به ماست یا سالاد خود اضافه کنید و از خوردن آن لذت برید.


[ سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را
امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اول نوشته رو بخونید بعد کلیپ رو ببینید
چینی ها  دارای طولانی ترین مسیر قطارهای سریع ( سرعت 245 کیلومتر در ساعت به بالا ) هستند. طرح خلاقانه ای برای ساخت قطار بدون توقف  ارائه داده اند. این ایده از آنجا ناشی شده است که اگر قطار در حال حرکت بین شهرستانهای چین قرار باشد مثلا در 30 ایستگاه توقف داشته باشد باید در هر ایستگاه دو عمل ایستادن و شتاب گرفتن را انجام دهد که برای این کار انرژی و زمان تلف می شود. ضمن آنکه توقف فقط 5 دقیقه در هر ایستگاه منجر به 2.5 ساعت اتلاف وقت می گردد. بنابراین ایده اولیه ، قطار می تواند بدون توقف ، در هر یک از ایستگاه  ها مسافران خود را سوار و پیاده کند.
کلیپ ضمیمه را ملاحظه فرمایید:
واقعا ایده جالبیست (دانلود)


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد
راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

1. قدرت اندیشه

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

نکته:
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:
 اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
 دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.


2. قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
 "پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.  دوستدار تو پدر".

 طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".

 ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".

نکته:
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت.



3. قبل از انجام هر کار راهکارهای متفاوت را بررسی کنیم

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از  بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید: "بله. اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد
راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.

برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

نکته:
 تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر دیدگاه و یا نگرش ما ارزانترین و موثرترین روش میباشد.


4. در بیشتر موارد راه حل ساده تری نیز وجود دارد.

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.
مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایکس.

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیرمتخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد از خط تولید دور کند!!!

نکته:
معمولا در بسیاری از موارد راههای ساده تری نیز برای حل هر مسئله و یا مشکلی وجود دارد. همیشه به دنبال ساده ترین راه حلها باشید.


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی کرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا  آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
 آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه! خلاصه
 مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 
 
مهربانم اگر این ایمیل را دریافت کردی ؛ بدان و آگاه باش که تو شایسته آنی و از نیک ترین مهربانان هستی پس تو هم آن را برای نیک ترین مهربانانت بفرست و زنجیره مهربانی را ادامه بده

تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمی کند

[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟


[ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

Full resolution(6,400 × 4,200 pixels, file size: 1.72 MB, MIME type: image/jpeg)

فقط میتونم بگم الله اکبر


[ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


این متن توهین به کسی نیست سیاسی هم نیست فقط بیانگر بیماری فرهنگی است ....
برای هم بفرستید و فکر کنید شاید این فکر کردن مقدمه تغییر باشد. به امید آن روز


اول: ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند.

دوم: ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند. بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.

سوم: هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد، حتی اگر شده کیهان و یالثارات!

چهارم: هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

پنجم: رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

ششم: همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

هفتم: بفهمیم که زرنگی ضایع کردن حق دیگران نیست بلکه با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است.

هشتم: بفهمیم که اگر صاحب یک بوتیک هستیم شغل ما بوتیک دار است یا اگر راننده تاکسی هستیم شغل ما راننده است. نه اینکه همه دزد و کلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به کلاهبرداری استفاده کنیم.
به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای کسی باشد که شغلش فقط دزدی است.

نهم: مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

دهم: مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.

یازدهم: ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

دوازدهم: ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
 به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
 و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.

چهاردهم: این آخری از همه سختتر است و اینکه دروغ نگوییم. همانطور که فکر می کنیم عمل کنیم. فراموش نکنیم ریا که اکنون عادت و عرف جامعه شده است در واقع یک بیماری اجتماعی است.
 عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.
 چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند؟ خوب می شویم. به استخرهای مختلط می رویم! با جنبه می شویم! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم: آدم می شویم! ( هر چند برای 1 ماه!!!!)
 بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.
بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.


برای تمام دنیا بفرستید تابفهمند خلیج فارس همیشه خلیج فارس بوده و خواهد بود.  مدال ارتش امریکا در سال 1992 با نام خلیج فارس


[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

الفبای زندگی ...!
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
‌ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این رو چط‌وری حل می‌کنی؟! فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره‌اش فکر کن

از بچه‌های پیش‌دبستانی این سؤال پرسیده شد :
«اتوبوس توی این شکل به کدوم طرف می‌ره؟!»

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با دقت به شکل نگاه کن.
می‌تونی جواب بدی
.

.
.

.
.

.
.
.
(جواب‌های ممکن، چپ یا راست هست)
درباره‌اش فکر کن
.
.
.
.
.
.
.
هنوز نمی‌دونی؟
.
.
.
.
.باشه، من به‌ات می‌گم

پاسخ رو در ادامه مطلب ببینید

ادامه مطلب

[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از نفرین پدر بترسید که از شمشیر برنده تر است.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله


[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

http://funnymail.persiangig.com/image/mail/Jesus001.JPG/thumb

(برای بزرگنمایی روی عکس کلیک کنید)

این عکس فقط با یک حرکت قلم کشیده شده است. از نوک بینی شروع شده و در پائین عکس به اتمام می رسد. تاریخ نگارش آن در زیر عکس قابل توجه است. (1884)


[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جمله ”بسم الله الرحمن الرحیم“ 19 حرف  است، و در آیه 74:30 سوره مدثر آمده است که نگهبانان جهنم 19 فرشته هستند

و هر کس که بگوید قرآن سخن انسان است خداوند او را وارد جهنمی میکند که 19 فرشته نگهبان آن هستند.

 ما میدانیم که عدد 19 عدد اول  ( prime number ) است. عدد اول عددی است که فقط بر خودش و بر یک قابل تقسیم باشد.

افراد مختلفی در گذشته و حال سعی کرده اند که به رمزهای معجزات ریاضی قرآن پی ببرند.

در گذشته، یکی از این افراد پیگیری های زیادی در این مورد انجام داد و به موفقیت های زیادی "در این مورد" رسید.

در سالهای اخیرآقای کورش جم ‌نشان که در زمان حاضر در تهران زندگی میکند با یک ماشین حساب کوچک به نتیجه‌ای رسید

که شما میتوانید آن را امتحان کنید. او شماره هر سوره را با تعداد آیات آن بصورت زیر جمع کرد:

 

جمع

 

تعداد آیه

 

شماره سوره

زوج

8

=

7

+

1

زوج

288

=

286

+

2

فرد

203

=

200

+

3

زوج

180

=

176

+

4

فرد

125

=

120

+

5

...

...

 

...

 

...

...

...

 

...

 

...

زوج

118

=

5

+

113

زوج

120

=

6

+

114

 

جمع زوج ها

جمع فردها

 

جمع آیه ها

 

جمع سوره ها

6236

6555

 

6236

 

6555

قابل توجه است که تعداد زوج‌ها 57 عدد و فردها نیز به همان تعداد یعنی 57 عدد میباشد که این خود به تنهائی یک معجزه است.

اما معجزه دیگر اینست که اگر حاصل جمع‌های زوج را با هم جمع کنیم 6236 بدست می ‌آید که مساوی است با تعداد کل آیه‌های قرآن.

و معجزه دیگر اینکه اگر حاصل جمع‌های فرد را با هم جمع کنیم 6555 بدست میاید که مساوی است با جمع کل شماره سوره‌های قرآن.

و معجزه دیگر اینکه اگر رقم‌های 6555 را با رقم‌های 6236 جمع کنیم، عدد 38 بدست میآید که خود ضریب 19 دارد:

           2 × 19 = 38 = (6+2+3+6) + (5+5+5+6)

همانطور که تعداد سوره‌های قرآن ضریب 19 دارد:   6  ×   19  =  114

لطفا توجه کنید که اگر تعداد آیه‌های قرآن را کم یا زیاد کنیم یا فقط جای سوره‌ها را با هم عوض کنیم

دیگر چنین روابطی وجود نخواهد داشت، و این نشان دهنده اینست که تعداد آیات قرآن همین اندازه و ترتیب سوره‌ها نیز به همین ترتیب بوده

و در نتیجه قرآن نمیتواند کار دست انسان باشد.

آقای عبدالله اریک متوجه شدند که

در چهار کلمه "بسم" و "الله" و "الرحمن" و ”الرحیم“ 18 رابطه ریاضی وجود دارد.

و یک رابطه دیگر را آقای مهندس جواد رحمانی بدست آورده اند که روی هم  19  رابطه میشود.

که با محاسبه ارزشهای عددی حروف الفبای عربی (که در قدیم به آن ابجد میگفتند) به آن رسید.

حروف ابجد 28 حرف عربی را نشان میدهد که بترتیب از یک تا هزار بترتیب زیر شماره گذاری شده:

 ارزشهای عددی حروف ابجد

ا = 1

ک = 20 

ق = 100

ب = 2

ل =  30

ر = 200

ج = 3

م = 40

ش = 300

د = 4

ن = 50

ت = 400

ه = 5

س = 60

ث = 500

و = 6

ع = 70

خ = 600

ز = 7

ف = 80

ذ = 700

ح = 8

ص = 90

ض = 800

ط = 9

 

ظ = 900

ی = 10

 

غ =1000

 

لازم به تذکر است که این ارزشهای عددی حروف الفبای عربی

مانند ارزشهای عددی حروف لاتین (Roman Numerals) قرن‌هاست که مورد استفاده بوده است.

 

19 حرف بسم الله الرحمن الرحیم و ارزشهای ابجدی مربوطه:

شماره حرف

عربی

ارزش ابجدی

بسم

1

ب

2

 

2

س

60

 

3

م

40

 

 

 

4

ا

1

الله

5

ل

30

 

6

ل

30

 

7

ه

5

 

 

8

ا

1

الرحمن

9

ل

30

 

10

ر

200

 

11

ح

8

 

12

م

40

 

13

ن

50

 

 

14

ا

1

الرحیم

15

ل

30

 

16

ر

200

 

17

ح

8

 

18

ی

10

 

19

م

40

 

ادامه مطلب در فایل ورد (دانلود 29kB)


[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters