بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

گفتم: در گروه خودت چه‌کاره‌ای؟

گفت: دروازه‌‌بان دلم.

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله.

گفت: فکرم از دروازه مطمئن نیست. دلم یک دروازه‌ست، اگر کنترل نکنم می‌بینی پی در پی گل می‌خورم.

گفتم: مثلا چه گلی؟

گفت: گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستی‌های حساب‌نشده، گل غفلت از آینده و الی آخر!

گفتم: چطوره جمع بشیم و با تیم ابلیس مسابقه بدیم.

گفت: به‌شرط اینکه خودم دروازه‌بان باشم. چون می‌دونم که از چه زاویه‌ای توپ گناه رو به‌طرف دروازه‌ی دل‌ها شوت می‌کنند.

گفتم: قبول. ولی از کجا این تجربه رو کسب کردی؟

گفت: زاویه‌ی حمله‌ی ابلیس غفلت است و غرور. وقتی چراغ یاد خاموش می‌شود، غرور به دشمن پاس می‌دهد آن‌گاه گل گناه دروازه را می‌گشاید. شیطان حریف قدری است نمی‌شود آن را دست‌کم گرفت.

گفتم: پس تو خط دفاع را بیشتر دوست داری.

گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نمی‌شود.

گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟

گفت: خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست          باید به دفاع از دل و از دیده نشست

        چون شوت شود به‌سوی دل، توپ گناه           دروازه‌ی دل به روی آن بباید بست

گفتم: دروازه‌بانی هم عجب لذتی دارد.

گفت: به‌شرط اینکه گل نخوری و حمله‌ی شیطان را دفع کنی.

جهاد با نفس به همین جهت از بالاترین مبارزه‌هاست.


[ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرد دانایی برای جمعی سخنرانی می کرد و جُکی برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان جُک را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند. او مجدد جُک را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن جُک نخندید .او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به جُکی یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟!!!

گذشته را فراموش کن و به جلو حرکت کن.


[ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
این چکامه را سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)، یکصد سال پیش،در وصف روحیات مردم ایران سروده است ...
شکر خدا که امروز –اصلاً- این جوری نیست !!!
 
ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
از نام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیمسحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
یک روز به میخانه و یک روز به مسجد
هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان
بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 


[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه ، طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :
 
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت جناب خدا !
سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.
از آن جا که شما در قران فرموده اید :
"ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
«هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»
من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
در جای دیگر از قران فرموده اید :
"ان الله لا یخلف المیعاد"
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :
۱ - همسری زیبا ومتدین
۲ -  خانه ای وسیع
 ۳ -  یک خادم
 ۴ -  یک کالسکه و سورچی  
۵ -  یک باغ
۶ -  مقداری پول برای تجارت
۷ -  لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی
 
نظرعلی بعد از نوشتن ..
نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست     آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزایش جمع شوند و می گوید:
نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.
 
همانطور که گفتم این نامه الآن در موزه گلستان موجود است و نگهداری می شود. 


[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!؟
پروین اعتصامی


[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

تو "آدم" من "حوا"
سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند
 
کافیست...
 
###
 
عاشق ترین مرد ...
آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!

###

دوباره سیب بچین حوا

ادامه مطلب

[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.
اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.
لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.
کمی که رفت، با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود
و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.
تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.
پسرک به اون تعارف کرد.
پیرزن با تشکر زیاد، قبول کرد و لبخندی زد.
لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند
پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.
آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند، بدون گفتن حرفی.
با تاریک شدن هوا پسرک احساس خستگی کرد، بلند شد و آماده ی رفتن شد.
چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید
و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.
هنگامی که پسر به خانه اش برگشت، مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا ناهار خوردم.
و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد:
“می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.”
و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.
پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر، چی تو رو امروز این جور خوشحال
کرده؟”
و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”
و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”
ما نمی دانیم خدا چه شکلی است.
مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل.
پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید.


[ چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

1. یکی دلش به صد دل بنده.

2. یکی صد دل, به یه دل می بنده.

3. یکی یه دل , به یه دل می بنده و تا آخر پایبنده.

4. یکی نمی دونه دلش به کی بنده.

5. یکی هر بار به یکی دل می بنده.

6. یکی دل می بنده که بخنده.  

7. یکی هم دلش آکبنده , مونده به کی دل ببنده.

 

حالا تو دلت شماره چنده؟


[ چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دخترها

۱. توی ماهیتابه روغن میریزن.

 ۲. اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن.

 ۳. تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن.

 ۴. چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن.

 

 پسرها

1.توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن.

۲. توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره پیداش میکنن.

۳. ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن.

۴. توی ماهیتابه روغن میریزن.

۵. توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن.

۶. یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن.

۷. چند تا فحش میدن.

۸. دنبال کبریت میگردن.

۹. با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره.

۱۰. ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!).

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بسرای ای دل شیدا بسرای!

این دل افروزترین روز جهان را بنگر

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم

 "دوستت دارم" را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و نه ده بار، که صد بار بگو!
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس،
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: «های!»

بسرای ای دل شیدا، بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!

«بسرای...»

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می شد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن!

خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشید!

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند.

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند:

ـ «... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفائی خورشید و،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

«دوستت دارم» را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام!

این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید.»

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس!

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو!

                                           فریدون مشیری


[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جناب آقای اویسی می‌گوید: این «تعبیر خوابی» است که حکمای هند برای کسری انوشیروان وضع کرده‌اند و طریق آن به این گونه است که هر چه در خواب می‌بیند اسم اول آن را در این جدول بیابد تا تعبیر آن را به دست آورد. مثلاً چنانچه نماز ببیند در حرف «نون» و چنانچه اسب ببیند در حرف «الف» آن را بیابد و اما جدول این است:

الف: دلیل می‌کند که کارهای او بالا گیرد.

ب: بر یافتن مراد است.

ت: پشیمانی کارها است.

ث: بر یافتن نصرت است.

ج: خبری رسد و به آن شاد شود.

ح: رنج و بیماری است.

خ: یافتن دولت (وسعت و مقام) است.

د: بالا گرفتن کارها است.

ذ: به کسی برسد با عمل و مراد ببیند.

ر: چیزی یافتن است.

ز: خصومت و دشمنی است.

س: دولت عظیم است.

ش: پشیمانی کارها است.

ص: دلالت کند که سعی نماید در امر دنیا و آخرت.

ض: برسد خبری و مسرور گردد.

ط: یافتن سعادت است.

ظ: یافتن فتح و نصرت است.

ع: به جایی رسد و شاد شود.

غ: یافتن فرزند است.

ف: از کسی برنجد.

ق:یافتن مال و مراد است.

ک: شادی و برآمدن امید است.

ل: بر بیماری دلالت کند.

م: دلالت کند بر خبر خوش.

ن: کارهای وی بالا گیرد.

و: از دوستان شاد شود.

ه: خرمی و خوشی  یافتن است.

ی: دلالت بر شادی است.


[ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرحوم سقازاده رحمه الله علیه می‌گوید: گاهی «خواستگار زنان بسیار کم» می‌شود، برای رفع این مشکل سوره «احزاب» را بر پوست آهو یا کاغذ نوشته و در قوطی قرار داده و در منزل بگذارند، خواستگاران فراوان خواهند شد.

مطلب مرتبط: باز شدن بخت دختر


[ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
[ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

معنای گل ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. مثلا گل رز که مورد علاقه اغلب افراد بوده است در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانی و بعد از آن نشانه آرامش، نعمت و صلح بوده است. این گل در مصر باستان نشانه تقوی و پاکدامنی و در عهد یونانی ها نشانی مقدس بوده و رومی ها آن را به عنوان سمبل فتح و پیروزی می شناخته اند. اما گل رز امروزه همه جا معنای عشق و زیبایی دارد.
در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها استفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد.
گل بنفشه: به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته، پاکدامنی، فروتنی
گل شقایق: اختلاف
گل سرخ: عشق و زیبایی
رز سیاه: مرگ و تسلیت
رز سفید: عشق مبارک و فرخنده
رز کاملاً شکفته: تعهد و دوست داشتن
دسته گل رز: قدردانی
ترکیبی از گل رز سفید و سرخ: سازش، اتحاد
سوسن: ملاحت و زیبایی
سوسن سفید: دوشیزگی و پاک دامنی
خشخاش: تنبلی و سستی
شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج
سنبل: اندوه و تاسف
شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی
زنبق سفید: عفت و پاکدامنی

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این ماشین که شبیه یک سفینه فضایی است با تقلید از مدل هلیکوپتر ساخته شده است اما ۱۶ موتور گرداننده ی E-Volo دارد که ارتقای آن را نسبت به هلیکوپترها نشان می دهد با این وسیله می توان بدون دستور خلبان، در هوا
بی حرکت ماند. مهندس مخترع آن «توماس سنکل» این هفته اولین پرواز نمایشی را با اختراعش صورت داد که یک دقیقه و ۳۰ ثانیه به طول انجامید.

ماشین پرنده

ماشین پرنده

البته این، اولین هلیکوپتر برقی نیست اما نوع جدیدی از آن را ارائه می کند که سکان هدایت دارد و خلبان بر فراز موتورهای گرداننده می نشنید. سنکل می گوید این اختراع می تواند انقلابی در ساختار حمل و نقل عمومی به پا کند.

«ماشین پرنده ی «توماس سنکل» که با کمک دو تن از دوستانش آن را ساخته به طور نمایشی یک دقیقه و ۳۰ ثانیه پرواز کرد»

کار گروهی سنکل و دوستانش ۱۶ موتور گرداننده دارد که هر کدام به مدت ۲۰ دقیقه  امکان پرواز دارند. پس از آن باطری ها نیازمند شارژ مجدد می باشند.

این سه مخترع مدعی هستند ماشین پرنده شان می تواند برای وسایل نقلیه اضطراری نظیر آمبولانس و گرفتن عکس های هوایی جغرافیایی و حتی تفریحی مفید واقع شود.
در جواب این پرسش که چطور می توان این وسیله را مدت بیشتری به پرواز درآورد و افراد بیشتری را در آن جای داد، سنکل پاسخ داد امیدوار است پس از رفع این مشکلات این وسیله جای هلیکوپترها را بگیرد. این وسیله بسیار راحت تر از هلیکوپتر است سرعت موتورهای گرداننده ی آن بیشتر است و امکان کنترل کامپیوتری دارد بدین شکل خلبان تنها باید سکان هدایت را نگه دارد مثل اینکه مشغول انجام یک بازی کامپیوتری باشد نه اینکه چندین صفحه
کنترل پیچیده را تحت کنترل داشته باشد.


[ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

برام هیچ حسی، شبیه تو نیست

کنار تو، درگیر آرامشم

همین از تمام جهان، کافیه

همین که کنارت نفس می کشم

برام هیچ حسی، شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو، عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من نمی رسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو می کشه

یه وقتایی اینقدر حالم بده

که می پرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس می کنم پشت من

همه شهر می گرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من نمی رسه

همین که فکرمی برای من بسه

 

دانلود موزیک با صدای احسان خواجه امیری (2.89MB)


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار

جوانی و ... با غم کار

جوانی با ... چاره داره

امان از این غم کار و غم کار


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ماهی همیشه تشنه‌‌ام

در زلال لطف بی‌کران تو

می‌برد مرا به هر کجا که میل توست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده‌هات

زیر آفتاب داغ بوسه‌هات

جرعه، جرعه، جرعه می‌کشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا

هر طرف که می‌کنم نگاه

عطر و ترانه و خنده می‌کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه‌ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هر بچه ای به یک خانواده نیاز دارد


[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تا حالا فکر کردین که ما برای خیلی از کارهایی که میخوایم انجام بدیم مثل رانندگی، غذا درست کردن، خیاطی، کار کردن با یک وسیله الکترونیکی مثل آی فون،.... آموزش می بینیم؛ اما اکثر ما برای مسائل خیلی خیلی مهمتر و تاثیرگذارتر مثل «مهارت زندگی مشترک» هیچ وقت هیچ آموزشی نداشتیم؟!

در این ایمیل مطلب کوتاهی از «جناب آقای اسماعیل زاده؛ مشاوره خانواده و کارشناس ارشد روانشناسی از دانشگاه تربیت مدرس» برای شما ارسال شده، به این امید که کمک کوچکی برای زیباتر شدن زندگی شما باشه.

چهار توصیه مهم برای بهبود زندگی مشترک

http://funnymail.persiangig.com/image/mail/00002/30_zanashoee.jpg

مرگ و زندگی ازدواج ها در گرو نحوه گفتگوی زن و شوهرها و سبک تعاملی آنهاست. صحبت کردن همسران با یکدیگر در مورد مشکلاتشان، زمانی منجر به بهبود رابطه زناشویی می شود که زن و شوهرها مهارت بحث و گفتگو و ارتباط موثر را آموخته باشند. گفتگو کردن درباره مشکلات، بدون داشتن مهارت های پایه ای ارتباط موثر، نه فقط مشکلات رابطه را کاهش نخواهد داد، بلکه در بسیاری از موارد، منجر به افزایش تنش هم می شود. مشکلات ارتباطی، از جمله دلایل جدی بسیاری از زن و شوهر های مشکل دار برای سکوت و نپرداختن به مشکلات رابطه است. اینگونه رابطه ها نهایتا منجر به گفتن این جمله میشه که «ما حرف هم را نمی فهمیم» . یکی از ویژگیهای رابطه های مشکل دار، "منفی گرایی (تمرکز بر جنبه های منفی طرف مقابل و رابطه)" آنهاست.

 در این حالت طرفین نه تنها نسبت به هم و رابطه نگرش منفی دارند بلکه نسبت به تاریخچه گذشته رابطه هم با دید منفی نگاه می کنند.

خیلی از زن و شوهرها به هنگام اختلاف، به قدری درگیر حل مساله می شوند که از بعد احساسی و هیجانی رابطه غفلت می کنند. این در حالیه که گاهی وقتها لازم است به جای نگرانی در مورد مشکلات زندگی مشترک (حل مشکلات)، مراقب هیجانات مان باشیم.

چهار توصیه کلی زیر می تواند قدمهایی در جهت بهبود رابطه زناشویی ما باشد:

1- "آرامش تان را حفظ کنید" و اجازه ندهید خشم شما مانع برقراری ارتباط با همسرتان شود.

2- "به صحبت های همسرتان غیرتدافعی گوش دهید و با او خصمانه صحبت نکنید" تا اختلاف نظرها و بحث هایتان پربارتر شوند.

3- "یکدیگر و رابطه خود را  با نگرش مثبت نگاه کنید" .

4- "این اصول را بقدری خوب یاد بگیرید که این مهارتهای جدید را به طور خودکار اجرا کنید".

این چهار اصل – "حفظ آرامش"، "رابطه غیر تدافعی"، "تصدیق"، و "یادگیری مستمر" – تاثر قابل توجهی در متعادل شدن زندگی مشترک دارند.

منبع:

جناب آقای هاشم اسماعیل زاده پوریا؛ مشاوره خانواده و کارشناس ارشد روانشناسی از دانشگاه تربیت مدرس


[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی امیر مؤمنان علی علیه السلام در «رحبه» بود، مردی برخاست و گفت: من از رعیّت و اهل شهرهای تو هستم.
علی علیه السلام فرمود: «تو از رعیت ما نیستی. برای پادشاه کشور روم سؤالاتی پیش آمده و او پیکش را نزد معاویه در شام فرستاده است و الآن آنجاست، لیکن او در جواب عاجز مانده و تو را برای حل مشکلات خود نزد ما فرستاده است.»
آن مرد گفت: راست فرمودی ای امیر مؤمونان! معاویه مرا مخفیانه فرستاده؛ ولی تو از آن آگاه شدی، در صورتی که جز خدا از این راز آگاه نبود. امیرمؤمنان فرمود: پرسش هایت را با یکی از دو فرزندم (حسن و حسین) در میان بگذار. آن مرد گفت: از این آقا زاده‌ای که دارای موهای زیبا و زیاد است می‌پرسم، منظورش امام حسن علیه‌السلام بود. امام مجتبی(ع) رو به مرد کرد و فرمود: آمده ای تا بپرسی:

1- فاصله بین حق و باطل،

2- فاصله بین آسمان و زمین و

3- فاصله بین مشرق و مغرب چقدر است.

4- قوس و قزح چیست؟

5- مونث (مخنث) چیست؟

6- آن ده چیزی که برخی از دیگری سخت‌تر است کدام است؟
[آن مرد گفت: آری (چنین است).]
امام در جواب چنین فرمود:

1- فاصله بین حق و باطل چهار انگشت است: آنچه به چشم دیدی، حق است و هر چه را با گوش شنیدی، آن را در آغاز باطل بدان.

2- فاصله بین آسمان و زمین به اندازه نفرین یک ستمدیده و یک چشم به هم زدن است و هر کس غیر این گوید، دروغ است.

3- فاصله بین مشرق و مغرب، به اندازه حرکت یک روز خورشید است. صبحگاهان از مشرق طلوع و شامگاهان غروب می کند.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

رنگ گل رز رنگین کمان دقیقا به رنگ های رنگین کمان است.
آنها توسط Peter Van de Werken ، که صاحب یک شرکت گل در جنوب هلند است طراحی شده اند. این گل های رز رنگین کمان  واقعی هستند. ساقه این گل های ویژه را در حالی که رشد می کنند در رنگ مخصوصی قرار می دهند، که در نتیجه آن رنگ توسط گلبرگ جذب می شود. تولید آنها آسان نیست و نیاز به کمی مهندسی دارد.

گل های رنگین کمان هدیه بسیار خوبی است. قیمت خورده فروشی 5 شاخه گل رنگین کمان 55 دلار و 2 دوجین رز رنگین کمان بالغ بر 325 دلار است. روزانه این شرکت بیش از ٢ میلیون شاخه گل به ارزش ٢ میلیون یورو از هلند به سراسر جهان ارسال می نماید و در روزهای خاص نظیر والنتاین این تعداد به بیش از ٢ برابر می رسد


[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت‌ها و تباهی‌ها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضایل و تباهی‌ها دور هم جمع شدند خسته‌تر و کسل‌تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیاید یک بازی کنیم مثل قایم باشک . همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم می‌گذارم من چشم می‌گذارم و از آن جایی که هیچ کس نمی‌خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانه‌گی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک دو سه … همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. طمع داخل کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد… و دیوانگی مشغول شمردن بود: هفتاد و نه ، هشتاد …
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود که همواره نمی‌توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست زیرا همه می‌دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید، نود و پنج و نود و شش …
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم می‌یام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی‌اش آمده بود جایی پنهان شود، لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین،… یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنکک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره، با صدای ناله‌ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می‌چکید. شاخه‌ ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی‌توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم؟ چگونه می‌توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد: تو نمی‌توانی مرا درمان کنی اما اگر می‌خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.


[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فرض کنید ظرفى پر از انواع میوه هاى مختلف جلو شماست. میوه مورد علاقه تان را بردارید ولى دقت کنید! ممکن است با انتخاب این میوه اسرار و رموز شخصیت شما به سرعت فاش شود. در حقیقت این تست روانشناسى به سادگى نشان مى دهد که شخصیت افراد مختلف نسبت به انتخاب میوه مورد علاقه شان چگونه است.

سیب
اگر سیب میوه مورد علاقه شماست فردى افراطى هستید که از روى انگیزه آنى و بدون فکر قبلى کارى را انجام مى دهید. رک گو هستید و از مسافرت لذت مى برید. مى توانید خیلى خوب رهبرى یک گروه را به عهده بگیرید و کارها را پیش ببرید. اشتیاق زیادى براى زندگى کردن دارید که این انگیزه شما از نظر اطرافیانتان بى همتاست.

پرتقال
فردى صبور و پر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوى است. دوست دارید کارها را به آهستگى ولى بطور جدى انجام دهید. خجالتى هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید. شریک زندگى خود را با دقت و تمام احساس قلبى تان انتخاب مى نمایید و از هر گونه مشاجره و ناسازگارى اجتناب مى کنید.

هلو
رفتار دوستانه اى دارید. رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما مى افزاید. رفتار ناشایست دیگران را خیلى سریع مى بخشید و فراموش مى کنید. براى رفاقت ارزش زیادى قائلید و رگه هایى از استقلال طلبى و بلند پروازى در شخصیت شما دیده مى شود که باعث شده شخصى زرنگ و فعال جلوه کنید. کمال طلب، احساساتى، صادق و با وفا هستید. به هر حال دوست ندارید همه امیال خود را در مقابل دیگران نشان دهید.

گلابى
اگر تمام توجه تان را به کارى معطوف کنید مى توانید آن را با موفقیت انجام دهید. گاهى در انجام کارهایتان بى ثبات و متغیر هستید و مایلید که از نتایج سعى و تلاش خود خیلى سریع مطلع شوید. از شرکت در بحث هاى خوب و مفید لذت مى برید. بى طاقت هستید و زود هیجان زده مى شوید. با توجه به اینکه به سرعت دوستى هاى خود را بر هم مى زنید نگهدارى رفقا براى شما چندان ساده به نظر نمى رسد.

گیلاس
اگر گیلاس میوه مورد علاقه شماست زندگى همیشه برایتان شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب هاى زندگى مواجه مى شوید. به جاى داشتن درآمد جزیى به شیوه اى براى دریافت مقدار زیادى پول فکر مى کنید. ذهن خلاقى دارید و به دنبال فعالیت هاى خلاقانه هستید. یک شریک زندگى صادق و باوفا محسوب مى شوید ولى ابراز احساسات برایتان کار ساده اى نیست. خانه شما در حکم پناهگاهتان است و از هیچ چیز به اندازه اینکه در کنار فامیل هاى نزدیک و افراد موردعلاقه تان باشید، لذت نمى برید.

موز
فردى با محبت، ملایم، خونگرم و دلسوز هستید. اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج مى برید و کمى احساس ترس در شما دیده مى شود. برخى مواقع مردم از اخلاق خوب شما سوءاستفاده مى کنند. شریک زندگى خود را تحت هر شرایطى که از نظر روحى و جسمى داشته باشید، مى پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلى قرار دارد.

نارگیل
جدى، متفکر و اندیشمند هستید. اگرچه از روابط اجتماعى تان لذت مى برید ولى در انتخاب شریک زندگى بسیار سخت گیر هستید. در کارهایتان سرسختى و سماجت دارید ولى لزوماً بى پروا نیستید. زیرکى، تیزهوشى و گوش به زنگ بودن از دیگر خصوصیات شخصیتى شماست. باید مطمئن شوید که در هر زمینه اى و بویژه از لحاظ شغلى در رأس امور قرار دارید. شریک زندگى شما باید فرد باهوشى باشد. احساسات در زندگى براى شما مهم است ولى بطور حتم برایتان همه چیز نیست!

انگور سیاه
بطور کلى فرد مؤدبى هستید. به سرعت عصبانى مى شوید ولى خیلى سریع به حالت اولیه باز مى گردید. از زیبایى در هر نوع آن لذت مى برید. فرد محبوبى هستید شما سرشت خونگرم و سخاوتمندى دارید. میل زیادى براى زندگى در شما موج مى زند و از انجام هر کارى که مى کنیم لذت مى برید. شریک زندگیتان باید در هیجانات شما سهیم شود و از پیشنهاداتتان لذت ببرد.

آناناس
به سرعت تصمیم مى گیرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید. تغییرات شغلى شما را نمى ترساند که این موضوع یکى از برترى هاى شخصیت شماست. توانایى استثنایى در سازماندهى کارهایتان دارید و از حجم زیاد وظایف اطرافتان نمى هراسید. سعى دارید در روابط خود با دیگران متکى به نفس، صادق و درستکار باشید.
دوستان خود را خیلى سریع انتخاب نمى کنید ولى اگر شخصى را برگزینید تا آخر عمر با شما خواهد بود. به ندرت احساساتى مى شوید و شریک زندگیتان اغلب تحت تأثیر یکرنگى شما قرار مى گیرد ولى اجازه ندهید که به دلیل عدم توانایى شما در ابراز محبت نا امید شود


منبع:    Goddess Of Success


[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شاید برای شما هم جالب باشه که بدونین چرا ما ایرانیها، به پاپ کرن میگیم چس فیل؟! چون این خوراکی خوشمزه نه به فیل ربط داره نه به …!!

اولین مدل پاپ کرن که وارد ایران شد، مربوط به یک شرکت انگلیسی بود به اسم چسترفیلد (Chesterfield) و چون ما ایرانیها لهجه داریم در حد تیم ملی، این رو ساده سازی کردیم و گفتیم چس فیل!

شناختن محصولات مختلف به اسم اولین برند، توی ایران خیلی عادیه. مثل:
آدامس، تافت، تاید، ریکا، وایتکس، ماتیک، کلینکس، و …

حالا شما میتونین با خیال راحت این خوراکی رو بخورین و نگران چیزی نباشین هرچی هم دوست دارین صداش کنین:

پاپ کرن، چس فیل، چسترفیلد، ذرت بو داده، گل بلال، یا هر چیز دیگه


[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­ الله ­علیه) می­ گفتند:
عده ­ای از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست» .
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.
هر کدام از جامعه شناسان صحبت­هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.
بعد  وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­ السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه ی چیزی است که دوست می­دارد».
وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­ السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .
حضرت علامه در ادامه می­ گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! 
اینجاست که ارزش و مفهوم «ثار الله» معلوم می­شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.

[ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دوستم میگه امروز چندمه؟ میگم یکم، میگه یکم مرداد؟ پـَـ نـَـ پـَـ امروز یکم فروردینه،

 عیدت مبارک عمو جان بیا یه بوس بده

**********

سر سفره عقد، حاج آقا: عروس خانم برای مرتبه سوم میپرسم، وکیلم؟

عروس: پـَـ نـَـ پـَـ با منصور قرار دارم میخوام برم

**********

بیرون دفتر فرماندم واستادم. دفترچه مرخصی تو دستم. امده بیرون میگه مرخصی میخوای؟گفتم :

 پـَـ نـَـ پـَـ دلم تنگ شده بود امدم یه سر ببینمتو برم آسایشگاه

**********

همسایمون عروسی داشتن. دوستم خونمون بود هی سروصداشون میومد.دوستم گفت عروسیه؟

 پـَـ نـَـ پـَـ همسایمون سرخ پوسته مراسم خاص خودشونه...

**********

رفیقم اومده خونمون! وضو گرفته میخواد نماز بخونه! می پرسه قبله کدوم طرفه؟!

 میگم:میخوای نماز بخونی؟! میگه: پـَـ نـَـ پـَـ میخوام دیش ماهوارتو تنظیم کنم!!!

**********

پشت در اتاق عمل وایستادم منتظر دکترم که برم برای زایمان... پرستاره اومده نگام میکنه میگه زاءو شمایی؟... میگم پـَـ نـَـ پـَـ خواهرمه.. ترسیده منو فرستاده جاش!!!!...

**********

تو اتوبوس از رو صندلی پا شدم جامو بدم یه پیرمرده میگه پا شدی من بشینم؟

پـَـ نـَـ پـَـ پا شدم با میله های اتوبوس استریپ تیز برقصم شما مسافرا تا مقصد حال کنین.

**********

تو اتاق نمونه گیری آزمایشگاه به مریضه میگم : سابقه بیماری خاصی داری، میگه :

 واسه صحت جوابای آزمایشم میپرسی؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ خواستم بدونم اگه واقعا مریضی سر نماز

دعات کنم خدا شفات بده!!!!!!!!!

**********
ساعت 8 صبح کلاس داریم.منم خمیازه میکشم و دهنم یه متر باز میشه.

 استاد میگه چیه خوابت میاد؟ پـَـ نـَـ پـَـ میخوام بخورمت

**********

تو ایستگاه متروی آزادی یکی ازم پرسید اینجا آخرشه؟ منم گفتم پـَـ نـَـ پـَـ نیم

ساعت برای ناهار و نماز نگه داشته بعد دوباره راه میوفته

**********

مراسم تدفین بابا بزرگم بود یارو اومده میگه پدر بزرگتو دارین خاک میکنین؟

 گفتم پـَـ نـَـ پـَـ بذرشو داریم میکاریم اب بدیم سبز کنه بعد یه بابا بزرگه دیگه در بیاد

**********

سره کلاس دستمو بردم بالا سوال کنم.استاده میپرسه سوال داری؟؟؟

میگم پـَـ نـَـ پـَـ میخواستم بینم کولر باد میده یا نه که خداروشکر حل شد!!

**********


تو توالت بودم و تو حال خودم.. یک هو یکی محکم زد به در …. گفتم بله..

 دیدم داداشمه میگه اه تو اونجایی !!! گفتم پـَـ نـَـ پـَـ این صدای منشی توالته..

 لطفا بعد از شنیدن بوق بفرمایین داخل.

 **********
وسط جاده خلخال زنجان پنچری ماشینمو می گرفتم یه آقاه رسید گفت پنچر شدی؟

گفتم پـَـ نـَـ پـَـ لاستیکم گرمش شد در آوردم هوا بخوره!!!!!

**********

نشستیم داریم "سقوط آزاد" میبینیم، داداشم میگه این دریا ئه واقعا کیشه؟؟؟

پـَـ نـَـ پـَـ دارن اسکلمون میکنن... شهرک سینمایی رو آب کردن

**********

گزارشگر فوتبال میگه محمد قاضی یه بازیکن دو پاست.

 پـَـ نـَـ پـَـ ما فکر کردیم چهار پاست، تازه شاخ هم میزنه!

**********

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند.

 پـَـ نـَـ پـَـ کچلی را بگرفتندوسرش شانه زدند!!!

**********

اومدم یه سوسکو تو آشپزخونه بکشم... رفیقم می گه : می خوای بکشیش؟

 گفتم پـَـ نـَـ پـَـ می خوام باهاش وارده مذاکره بشم اجاره خونه رو شریکی بدیم

**********

من : سلام علی خوبی؟ علی : سلام،شما؟ من : آرمینم. علی : اٍ

آرمین تویی؟ من : پـَـ نـَـ پـَـ  راهنمای 473، بفـــرمائید!.

**********

بچه رو از بیمارستان آوردیم خونه بعد خوابوندیمش. فک و فامیل اومدن عیادت. یکی میگه ای جان بچه خوابه؟

 پـَـ نـَـ پـَـ گذاشتیم شارژ بشه آخه گفتن اولش که میخواین شارژ کنین چند ساعت خاموشش کنین!!!

**********

رفتم سوپر مارکت میگم اقا ببخشید یه لامپ100محبت کنین. اورده تست کرده میگه میبری؟

میگم پـَـ نـَـ پـَـ همین جا میخورم!!!!

**********

دیروز یه حلزون پیدا کردم به دادشم نشون دادم میگم ببین چه خشکله.میگه اینو از تو باغچه پیدا کردی؟

پـَـ نـَـ پـَـ این حلرزون گوشمه.جاش تنگ بود اون تو آوردمشون بیرون یه نفسی تازه کنه

**********

بابام دستشوییه... دارم درو محکم میکوبم... اومده بیرون میگه چیه؟...  داری؟

 میگم پـَـ نـَـ پـَـ شما مقابل دوربین نقطه جوش پی ام اسی هستید...متاسفانه جایزه مارو از دست دادید

**********

با کلی تلاش و زحمت و بدبختی دنبال اتوبوسه میدویدم و دستام رو مثه میمون اینور اونور میکردم

که بلاخره پشت چراغ قرمز وایساد. اومدم دم در نفس زنون میگم آقا درو میزنی؟

میگه می خوای سوار شی؟ پـَـ نـَـ پـَـ می خوام پیاده شم این مدت هم خیلی زحمتتون دادم.


[ سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان دربند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود!

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چه کار می کردند؟!


[ دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مریل استریپ پیشنهاد کمپانی فاکس برای ایفای نقش مکرمه قنبری، نقاش ایران را پذیرفت، آنها تمایل دارند فیلم را در بابل بسازند.
کمپانی فاکس امتیاز ساخت فیلم از زندگی مکرمه قنبری، نقاش ایرانی را خریداری کرد. مریل استریپ نقش مکرمه را بازی می کند.
امیرعلی بلبلی، مدرس موسیقی و فرزند قنبری با تأیید این خبر و بنابر آخرین مکاتبه با مسؤولان کمپانی فاکس گفت: «در حال حاضر داستان زندگی مادر جمع آوری شده و یکی ازهنرمندان مطرح هالیوود در حال نوشتن سناریو است. این فیلم قرار است به کارگردانی اسی نیک نژاد، هنرمند ایرانی الاصل ساخته شود. مسؤولان کمپانی تمایل دارند در صورت صدور مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، فیلمبرداری را در روستای دریکنده آغاز کنند. در غیر اینصورت آنها مجبورند فیلم را با بازسازی صحنه ها در هالیوود بسازند.»
طبق آخرین نامه رسیده از کمپانی فاکس، مریل استریپ بازی در این نقش را پذیرفته و در صورتیکه اتفاق غیرمنتظره ای رخ ندهد، نقش به او واگذار می شود.
مسئولان فاکس، به هنگام برپایی نمایشگاهی از آثار مرحوم قنبری در لس آنجلس، با او آشنا شدند و همان زمان درخواست خود برای خریداری امتیاز ساخت فیلم از زندگی این هنرمند را اعلام کردند. اوایل بهار، پیش از مرگ این هنرمند با امضای قرارداد، امتیاز ساخت فیلم به کمپانی امریکایی واگذار شد.
کمپانی یادشده پیش از این اعلام کرده بود اطلاع رسانی درباره این طرح را خود به عهده می گیرد. بنابر نامه دریافت شده انتشار این خبر در نشریات امریکایی، با استقبال زیاد محافل هنری رو به رو شده است.
مکرمه قنبری سال 1307 درروستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می ساخت اما او تا سن 67 سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد. میل هنری او از طریق دیگر کارهای هنری به ویژه آرایش عروس های دهکده بروز می یافت.
رو آوردن مکرمه به نقاشی از بیماری گاو مورد علاقه اش آغاز شد. او گاو محبوبی داشت که برای چراندن آن مجبور بود روزانه مسافت طولانی ای را بپیماید. پس از چندی مکرمه بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی او حیوان را فروختند. پس از آن زمان مکرمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد. او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به خلق تصاویری فوق العاده زد.

اولین کارش را که پرتره ای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را می توانست به عنوان بوم نقاشی عمل کند، انباشته از طرح و رنگ کرد تا اینکه یکی از پسرانش در یکی از سفرهای ماهانه برای ملاقات مادر، از تهران برایش رنگ و کاغذ خرید.
اکنون تمام خانه اش مملو از نقاشی هایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین زندگی او به ویژه ماجرای ازدواجش به شمار می آیند. مکرمه همیشه به اینکه که چرا او را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود، اعتراض می کرد.
مکرمه در مصاحبه ای که با هالی، فیلمساز امریکایی انجام داد، درباره زندگی اش چنین گفت: «به مدت چهار سال تنها شب ها نقاشی می کردم و هر گاه میهمان ناخوانده ای سر می رسید به سرعت همه وسایلم را پنهان می کردم. زیرا ذهنیت آنها چنین بود که کاغذ و رنگ و قلم به چه درد یک کشاورز می خورد؟ من همیشه کاری برای انجام دادن دارم. در خانه هم کار می کنم، هم نقاشی. هیچ گاه بیکار و بیهوده زندگی نکردم. حتی مانند سایر خانم ها، عادتی به خواب ظهر ندارم.»

نخستین نمایشگاه مکرمه در سال 1374 در گالری سیحون برپا شد و پس از آن هر ساله نمایشگاه هایی را در همان گالری برگزار می کرد. همچنین در سال 1384 نمایشگاهی از آثارش در لس آنجلس برپا شد.
قنبری در سال 2001 میلادی برای برپایی نمایشگاه از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد.
کارشناسان هنر اروپای آثار قنبری را با نقاشی های شاگال مقایسه می کنند.
بانو مکرمه قنبری دوم آبان ماه 1384 از دنیا رفت . ساخت و نمایش آتی این فیلم کمک شایانی به معرفی این هنرمند و ارتقاء فرهنگی جامعه سنتی ایران خواهد کرد

با تشکر از مریل استریپ و هالیود!


[ دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم، فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم، فقط به خاطر  اینکه در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم، فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم، فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم، فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند پس بزنیم، فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوء استفاده کرد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم، فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.

 شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند.

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است.

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم، فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.

از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلند شدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم


[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .
5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
 

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
 
12ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

 16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
 21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

 40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
 
 45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !
 

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

هر جوری میخوای جمله رو تموم کن
 


[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند؟

فقط یه ایرانی میتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی‌ کنه!

فقط یه ایرانی میتونه کمتر از یک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!

فقط یه ایرانی میتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!

فقط یه ایرانی میتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم، وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی رو انجام بده و بهترین غذا رو بذاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.

فقط یه ایرانی میتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!

فقط یه ایرانی میتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار لیدر توره و هفته ای دوبار میره!

فقط یه ایرانی میتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!

فقط یه ایرانی میتونه اسم فیلما رو با شخصیت اصلیش صدا کنه!

فقط یه ایرانی میتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!

فقط یه ایرانی میتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش

فقط یه ایرانی میتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در رو ببنده و بره بخوابه!

فقط یه ایرانی میتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

فقط یه ایرانی میتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!

فقط یه ایرانی میتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!

فقط یه ایرانی میتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری میشه! مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. موتور سوارا همه بی فرهنگن

فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!

فقط یه منشی ایرونی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!

فقط یه ایرانی میتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!

فقط یه ایرانی میتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه!


[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد:من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ... پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی.


[ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

فایل ارسالی حاوی آزمون یک استرس از بیمارستان سنت مری است. این آزمون کمتر از یک دقیقه وقت می برد. امتحان کنید ضرر نمی کنید.

دانلود 77KB


[ سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
 
ارزش!
Value!

ارزش خواهر را، از کسی بپرس
که آن را ندارد

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
 
ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
 
ارزش چهار سال را،
از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
 
ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.
To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam..
 
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.
To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
 
ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
 
ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
 
ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.
To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
 
ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.
To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
 
ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک،
مدال نقره برده است.
To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
 
زمان برای هیچکس صبر نمیکند.
قدر هر لحظه خود را بدانید.
قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.
Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.
 
برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده.
To realize the value of a friend:
Lose one.

 
این نوشته را به دوستان خود یا هر کسی که برایش آرزوی خوشبختی دارید، ارسال کنید. صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد.
Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .
 
 
 
 

[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

سخنرانی پندآموز و جالب استیو جابز بنیانگذار "اپل" در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه داستان است.

- اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

ادامه مطلب

[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters