بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

کسانى که خطى نامرتب دارند
احتمالاً در زندگى بسیار فعال هستندو به همین دلیل برایشان مشکل است که بتوانند ثابت و بى تحرک بمانند و برخى از کارهایشان حساب شده و سنجیده نیست. به همین دلیل گاهى اوقات براى دوستان و افراد خانواده غیرقابل پیش بینى هستند. آزادى شخصیتى براى آن ها خیلى مهم است و اهمیت زیادى به استقلال خود مى دهند و ممکن است گاهى خیلى احساساتى رفتار کنند.

کسانى دست خط مرتب و خوانایى داشته باشند
مى توان این طور برداشت کرد که آن ها خودشان را بسیار کنترل مى کنند و دوست ندارند به راحتى شخصیت خود را لو بدهند. حتى گاهى اوقات برایشان مشکل است که احساساتشان را بروز دهند و آن را سرکوب مى کنند.

 

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 سلام مادرم ...
شنیدم خواهرم عاشق شده .....
شنیدم شبها به رویا هم آغوشِ عشقش شده ........
مادرم بگو بدانم ....مردش عاشق هست ..... مادرم،  مَردش مَرد هست.....
مادرم این روزها گرگ ها نقاب مردی زده اند...گرگ ها مردانگی را به سخره گرفته اند...
مادرم از کودکی به دخترت آموختی بکارتِ تنش ناموسِ ما جماعت است!!!!.....
مادرم بگو بدانم ... هیچ گفتی بکارتِ دلش قیمت چند است؟؟؟؟؟
مادرم می ترسم......
می ترسم از نازکی بکارتِ دلش و درندگی این قوم مردنما......
مادرم به خواهرم بگو.....
بکارتِ دلش جلوه زن بودن اوست......
به او بگو...
دلش را به حجله کسی برد که زن بودن را می فهمد....که لایقِ لطافت اوست.
 
 

 


[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

شب جلو تلویزیون خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد، کلی هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم: اهههههههههههه پام داغون شدجواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟

 

منطقِ پدرو مادر از تحصیل در دانشگاه: "این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمیتونی‌ باز کنی‌!
باز یه سوالی مغزمو پریشون کرد چرا جمعه انقدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه انقدر از جمعه دوره؟؟

 

خداییش جاذبه ای که سوراخ چاه توالت نسبت به گوشی داره
جاذبه ی زمین به سیب نداره
دیدم که میگمااااااا


عمو زنجیر باف جان
ضمن عرض سلام و خسته نباشید
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار
یک گِلگی داشتم از حضورتون ...
شما که زنجیر ما رو بافتی..؟
... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟
مشکلتون دقیقاً چی بود؟
مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟


بچگی یعنی: وقتیکه فاصله ی دستشویی تا اتاقمونو می دویدیم
و از اینکه لولو ما رو نمی خورد فریاد می زدیم، ھـــــوراااا


 فقط یه ایرانی اونم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بکشه!
 

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

استادی میگفت راننده های حرفه ای در یخبندان باد لاستیک ماشین ها رو کم میکنن تا سر نخورن
میگفت: جاده دنیا لیزه، واسه اینکه سر نخوری باید باد هوای نفست رو کم  کنی تا خدای نکرده یهویی چپ نکنی...
خدا، واسه اینکه چپ نکنیم بعضی وقتا یه سرعت گیرهایی رو توی زندگی ماها میذاره تا مواظب باشیم سالم به مقصد برسیم

 


[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


صدای آمدن یلــــدا آرام آرام به گوشمان می‌رسد. یلدایی که پاسداشت رسم و رسوم آئینی ما ایرانیان است و یادآور سنت صله‌ی رحم و دور هم بودن بستگان را در پیش دارد و تفأل به حافظ که میهمان تمام خانه‌های ایرانی است...

هرآنچه با انتشار خبرهای شوک برانگیز تورم قیمت ها و اوضاع نابسامان اقتصادی تا اندازه ای شور و اشتیاق دور هم بودن را تحت الشعاع قرار می‌دهد، اما به هر تقدیر پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها خانه را برای استقبال از فرزندان می‌آرایند و فرزندان و نواده ها نیز از آن سو برای دیدار بزرگان خانواده بی قرارند. شاید از جنب و جوش همیشگی خرید از مغازه‌های آجیل و میوه فروشی خبری نباشد ولی هندوانه و انار گرچه رکوردهای باورنکردنی قیمت‌های نجومی را تجربه می‌کنند اما به نوبه خود کم و بیش رخ می‌نمایانند و طعمی از یلدا را به شب زنده داران شب چله می‌چشانند.

یلدا، همان یلدائیست که همواره در نزد ایرانیان گرامی داشته شده است البته با اینکه امروزه تعدادی از مولفه‌های ویژه این رسم کهن چون گرد کرسی نشستن و شاهنامه خواندن رو به فراموشی گذارده اما هنوز هر ایرانی می‌کوشد بارقه‌های اصلی این آیین را حفظ کند. ایران کشوری با فرهنگی غنی است که مردمانش بنا به ذوق و سلیقه و طبیعت منطقه‌ای که در آن زیست می‌کنند هر یک برای برگزاری سنت‌های کهن آداب خاص خود را دارند. ایرانیان قدیم شادی و نشاط را از موهبت‌های خدایی می‌پنداشتند و آیین و جشن شب یلدا یا شب چله بزرگ تا به امروز در تمامی سرزمین کهنسال ایران و در بین همه قشرها و خانواده‌ها برگزار میشود.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

۱ . پسر ها به واقع به دنبال دخترهای زیبا نیستند .آن ها بیشتر به دنبال افراد مرتب و پاکیزه و افرادی هستند که واقعند بتوانند آنها را در میان دوستان و اجتماع ارائه دهند.

تبصره: قابل توجه دخمر های عزیز که تا میتونند از لوازم خوشگل کننده استفاده می کنند ”طعمه های شما بیشتر به رفتارتون توجه دارن تا خوشگلیتون بیهوده پول پدر بدبخت رو حروم نکنید یه آب هم روش!!!

۲ . پسر ها واقعا از رفتارهای سبک و سهل و همچنین در غیر شئونات انسانی بیزارند.

تبصره: قابل توجه خانوم هایی که دست به هر حرکتی میزنن تا آقا رو متمایل به خودشون کنند!!! اصلا می دونستید که خود سکوت محبت آوره؟؟؟؟؟؟ امتحان کنید.

۳ . یه پسر ممکنه واسه مدتی به شما علاقه داشته باشه و بهتون ابراز علاقه کنه اما بعد از مدتی به راحتی شما رو فراموش می کنه.

تبصره: پس وقتی آقایی میگه ”تو در قلب من همچون شمعی هستی که هر گز خاموش نمی شود!!!! مطمئن باشید یه چیزی به کلّه آقا اصابت نموده است .لذا به جای خماری و رفتن به کما و هپروت سعی کنید دل نبندید!

۴ . وقتی یه پسر به راحتی به شما میگه که ”من تو رو نمی فهمم“ در واقع داره به راحتی و به آسانی به شما میگه که شما از راه من جداهستی و در اندیشه افکار من فردی مثل شما نمی گنجد.

تبصره: بابا جان دوست نداره!!!! زورکی نیست که! اگه اصرار کنید مجبوره بگه دوستت داره و شما هم طبق معمول خوشخیالی طی می کنید و ناگهان روزی از همین روز ها کارت عروسی آقا میارن دم خونتون یا تو شرکتتون !!! حالا سطل بیارو اشک خانوم رو پر کن و بریز تو حوض تا حوض پر بشه… والله

۵ . وقتی یه پسر باشما حرف می زنه اغلب جملاتی رو مثل شما معمولا چه کاری می کنید یا اغلب چی می خورید؟ رو بکار می برند تا از لکنت زبانشون جلوگیری بکنه یا اینکه روی لکنت زبونشون رو بپوشونه.


[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

توقع زیادی!!

خانم اول: امان از دست این مادر شوهرا! خانم دوم:مگه چی شده؟

اولی: آخه نمی دونم اینا چرا قبل از اینکه پسراشون، ظرفشویی، رختشویی، بچه داری و ... یاد بگیرن میرن واسشون زن میگیرن!!

آخر زن ذلیلی!!!

روز قیامت که میشه خدا به مردا میگه: اونایی که زن ذلیل بودن برن سمت چپ و بقیه سمت راست. همه میرن سمت چپ الا یکی! خدا بهش میگه: چرا تو نرفتی اون ور؟ میگه: خانومم گفته همین جا وایستا!!!!

سیاست مردانه!

بعضی ها وقتی زنشون زیاد حرف می زنه می گن: اینقدر حرف نزن سرم رو بردی! بعضی دیگه که سیاست بیشتری دارن می گن: وقتی لب های قشنگت رو می بندی صورتت خیلی جذاب تر و خوشگل تر می شه!!

موفقیت

یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه همسرش خرج می کند درآمد داشته باشد و یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند!!!!!

طلاق

یه نفر اومده بود زنشو طلاق بده بهش گفتند: چرا؟ گفت: به خدا از دست این زن خسته شدم. از همون روز اول هر چی جلو دستش بود پرت می کرد به طرف من. بهش گفتند: پس چرا بعد از این همه سال اومدی طلاقش بدی؟ گفت: آخه تازگی ها نشونه گیریش خیلی دقیق شده!!!!

 


[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هیچگاه نه کسی رو ببخش
نه فراموش کن
سر فرصت بزن دهنشو سرویس کن
(یکی از بزرگان با اعصاب خراب)
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .   
ملت ما ملتیست که وقتی توی خیابون زل زل نگات میکنت
نمیتونی تشخیص بدی
خوشگلی یا احیانا زیپت بازه!
✂. . . . . .✂. . . . . ✂. . . . . ✂. . .   
هر جا سخن از اعتماد است
من هر هر میخندم
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . . 

 
دلت رو دوست دارم! چون مثل یخچال فقیرا هیچی توش نیست
 
✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .   

وقتی توی مجله از مضرات سیگار خوندم...
اونقدر وحشت کردم که قسم خوردم دیگه
مجله نخونم!

✂. . . . . . ✂.  . . . . ✂. . . . . ✂. . .   

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.
تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!
مترو: سونای بخار متحرک

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جنین پنج روزه


[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دختری در سن وسالِ بیست و شیش

این چنین می گفت با مامانِ خویش

ای که شد لبریز از مهرت دلم

مادرم، ای شمع گرم محفلم

راه امیدم چرا سد می کنی؟

خواستگارم را چرا رد می کنی؟

هر که آید با دلی محزون رود

ناامید از حرف تو بیرون رود

گرچه زیبا هستم و خوش رنگ و رو

گرچه باشم دختری خوش خلق و خو

لیک زیبایی به پایان می رسد

این خودآرایی به پایان می رسد

خواستگار اولم گفتی گداست

بی سواد و بینوا و بی حیاست

خواستگار دومم وقتی رسید

رنگ از رخسارِ دلجویت پرید

گفتی او باشد خپل، هم زشت روست

هیکلش باشد قناس و سر کدوست!

خواستگار سومم تا خنده کرد

گویی از غم، سینه ات آکنده کرد

چون که یک چشمش کمی خوابیده بود

یک، دو تا دندان او پوسیده بود!

خواستگار چارمین و پنجمین

بود خالی جیب آن دو تا، همین!

الغرض هر کس که از در می رسد

از کف ما مثل آهو می رمد

مرد زیبا، مایه دار و باحیا

کم شود پیدا در این دنیای ما

مادرم ای مونس دیرین من

 بشنو از دل جمله ی شیرین من

جان بابا راه بختم سد مکن

خواستگار بعدی ام را رد مکن!

 

شاعر: جمشید مقدم

 


[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید
 اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید
 


اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید....
پیغام‌هایش را دریافت میکردید
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌
و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست
 
 

ادامه مطلب

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
خبرنگاران روزنامه های محلی همه در این مراسم جمع شده بودند تا علت این شهرت (راز خوشبختی) را بفهمند.
خبرنگاری پرسید: آقا واقعا باور کردنی نیست. یه همچین موضوعی چطور ممکنه؟
شوهره با یادآوری روزهای ماه عسل میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم، اونجا ...
برای اسب سواری هر کدوم، یک اسب انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم یه کم سرکش به نظر می آمد. سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: «این بار اولته»
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: «این دومین بارته»
بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت او خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با خونسردی شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم: «چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیونه شدی؟»
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت: «این بار اولت بود»


 


[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

آبشار کبودوال

Kaboodval Waterfall


[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى،
آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى،
راهرو را جارو مى کنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نکرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم کارهات مانده است.
یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی. یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا تو خواهی یافت

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!!!!!! تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم  چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

*****************************************************************
اعتراف می کنم تموم سال های بچگیم فکر می کردم مامان و بابام منو تو حرم مشهد پیدا کردن چون اولین عکسی که از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه.

 *****************************************************************
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!!!!

*****************************************************************
بچه بودم از خواب که بیدار می شدم چشمام که قی می کرد از مامانم می پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمی دونست بهم می گفت پسرم چون روزا شیطونی می کنی شبا شیطون میاد پی پی می کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودما!!!!!!

*****************************************************************
اعتراف می کنم دوران راهنمایی روز معلم بود. همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو می زدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید و رو تخته پاشید همه جا و رو لباس معلمم ریخت! سریع گفت کی بود ؟؟!! هیچکی هیچی نگفت با این که می دونستن کار منه. خلاصه از ته کلاس 4-5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود! چون شاگرد زرنگ بودم. معلمه شک نمی کرد بهم! وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مثه سگ زدنم!

*****************************************************************
در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم. اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم: بی خیال استاد. کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه.

 *****************************************************************

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.  
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، صورتی تراشیده و به قول دوستان "فاقد نشانه های مذهبی!" القصه…،
هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیب غریب!
اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم.
آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (NET WEIGHT) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کردو خطاب به من گفت: "۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شودبه عبارت۲۸۵۰ تومان"
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: " چرا این کار را کردید؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعد اضافه کرد: "وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!" پرسیدم: "یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…." حرفم را قطع می کند: "چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…" و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!"
چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا!   هزاربار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم. به قول محمد  Lableنزنم روی آدمها. ولی باز روز از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی انسانی….روزنامه خواندن در ساعت کاری، گفت و گوهای تلفنی، گشت و گذارهای اینترنتی…


[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شاعر زن میگه:

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شکاف های انتهای تار موی انسان

موز

سلول های خون

شیارهای صفحه گرامافون

پای مگس

برف

پوست عنکبوت

گره بخیه

دستمال توالت

برس مسواک

رشته تنگستن درون لامپ

چسب ولکرو


[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرد: ببین خانم، توی روزنامه نوشته که مردها به طور متوسط در روز از پانزده هزار کلمه برای صحبت کردن استفاده می کنند ولی زن ها از سی هزار کلمه، دیدی ثابت شد که شما زن ها  بیشتر حرف می زنید تا ما مردها!!

زن: هیچ هم این طور نیست، در عوض ثابت شده که ما زن ها هر حرف رو باید برای شما مردها دو بار تکرار کنیم تا توی مخ شماها فرو بره!!!!!!


[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

نخستین "فوران پلاسما" در سال 2011 میلادی شب 28 ژانویه در خورشید به وقوع پیوست. این فوران پلاسمایی بیش از یک شبانه روز طول کشید.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز در تو را تشخیص دهد،

1) اندوه پنهان شده در لبخندت را

2) عشق پنهان شده در عصبانیتت را

3) و معنای حقیقی در سکوتت را


[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شکسپیر گفت:

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم.


انتظارات همیشه صدمه زننده هستند.. زندگی کوتاه است..
پس به زندگی ات عشق بورز..

خوشحال باش.. و لبخند بزن.. فقط برای خودت زندگی کن و..

قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن

قبل از اینکه بنویسی فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی درآمد داشته باش


قبل از اینکه دعا کنی ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن

قبل از تنفر عشق بورز
زندگی این است... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر.....

 


[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تمامی اطبای هند و روم و فارس معتقدند بر آنکه تمام مرض ها زاییده از شش چیز است:

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

گفته بودی که: «چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی»

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو، به قدر مژه برهم زدنی!

 

فریدون مشیری


[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سلام ای همسر آینده ‌ی من

زن خوش مشرب و خوش خنده ی من

نمی دانم کجایی یا که هستی

همی دانم که در قلبم نشستی

همیشه این خیال است در سر من

تو که می گردی روزی همسر من

اگر گشتی عیالم، خوب باشی

برایم همدمی محبوب باشی

مگیری از همان اول بهانه

چرا ماشین نمی گیری و خانه

نخواهی از من مسکین، طلاجات

نیایی خانه ام با فیس و حاجات

مگویی بسته بسته پول خواهم

تو را در مال و ثروت غول خواهم

مگویی من لباس شیک خواهم

کرم یا ریمل و ماتیک خواهم

ادامه مطلب

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی
نه انقدر ببین که هرگز عاشق نشوی . . .

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد
اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد . . .

 


[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

صلح یا آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود؛ چیزی است که در میان شرایط سخت، بوجود میاید.

پادشاهی یک جایزه بزرگ برای هنرمندانی که بتوانند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشند، درنظر گرفت. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند که این تابلوها شامل: تصاویری از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می‌دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ بودند. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد، اما فقط دو اثر را انتخاب کرد؛

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
 
 


[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در جزیرهای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و......

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت: نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.


اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، در مغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون و مسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.
ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.
بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.

1- تین Surah At-tin 95:1
2- انعام Surah Al-Anam 6:99
3- انعام Surah Al-Anam 6:141
4- نحل Surah An-Nahl 16:11
5- نور Surah An-Nur 24:35
6- مومنون Surah Al Muminun 23:20
7- عبس Surah Abasa 80:29

منابع انگلیسی: http://www.rohama.org/en/pages/?cid=80
http://www.scribd.com/doc/24591758/Fig-and-the-Olive-in-Quran-and-

Science
 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی». مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت. روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا». در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود «کدبانوی خوب» و روی دیگری «شلخته». او از در کدبانوی خوب وارد شد. در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:

«با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»


[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

نقل است که ساعت 10 شب آیفون تصویری منزلی به صدا درآمد. پسر کوچولوی آن خانه پشت آیفون رفت و به مامان گفت: مامان آخ جون بابا آمد. هر دو خوشحال شدند، چون صبح تا به حال پدر را ندیده بودند. علی کوچولو دوان دوان به استقبال پدر رفت و دید یک آقا با یک پالتوی بلند، کیفی در دست، با چهره‌ای خسته وارد منزل شد. علی به بابا سلام کرد و گفت: بابا تا حالا کجا بودید؟ بابای قصه‌ی ما هم مثل اکثر باباهای دنیا گفت: خوب رفته بودم برای شما زحمت بکشم، برای مامان که هر روز یه چیزی را می‌خواهد بخرد، برای تو که به فلان مدرسه می‌روی، برای خواهرت که به فلان دانشگاه می‌رود. خوب هزینه‌ی شما سنگین است و من باید زحمت بکشم. علی سوال کرد بابا جان شما چه‌کاره‌اید؟ و بابا گفت: خوب من استاد دانشگاه هستم. علی بلافاصله پرسید: ساعتی چند پول می‌گیرید؟ و بابا گفت: ساعتی 7000 تومان. علی مکثی کرد و از بابا خواهش کرد که 3000 تومان به او قرض بدهد. بابا پرسید: این وقت شب پول را برای چه می‌خواهی؟ و علی بدون اینکه پاسخ قانع کننده‌ای بدهد، اصرار داشت که 3000 تومان را از بابا بگیرد. بابا درخواست علی را اجابت کرد و 3000 تومان را به او داد و علی دوان دوان  به اتاقش رفت و مقداری پول را که در قلکش بود، روی پول‌های پدر گذاشت و جمع پول را به بابا تحویل داد و گفت: بابا جان بشمر، چند است؟ بابا شمرد و گفت: 7000 تومان. علی با شرمندگی گفت: بابا جان این پول یک ساعت حق التدریس شماست. بابا جان لطفا یک ساعت با من بازی کن!!!!


[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد  فردا ز گل

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین‌نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی‌برگی ازین بیش نتوان نشست

کریما به رزق تو پرورده ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد  ز  دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنبال کردی عزیز

بعقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند زکس

خدایا به عزت، که خوارم مکن

به ذلّ گنه شرمسارم مکن

به لطفم بخوان و مران از درم

ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده‌ی نفس امّاره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

 

 

شاعر: سعدی


[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

امروز 16 آذر، سال روز وفات بزرگمرد عرصه ی سینما و تلویزیون منوچهر نوذری است. یاد و خاطره ی اش به خیر، روحش شاد.

در ویدئو زیر عادل فردوسی پور (مجری برنامه 90) در سن 19 سالگی در مسابقه هفته سال 1372 که مجری آن منوچهر نوذری است شرکت کرده است.

 

دانلود (6.62MB)


[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را،

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

واندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله،

پر ز ناله، دل شکسته، پای خسته

باز خون، قطره قطره

می چکد از چوب محمل ....

آی باران، کی بباری بر تن عطشان یاران؟

وای باران، وای باران .....


[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردی اعرابی به حضور امام حسین علیه السلام آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا دیه‌ی کاملی بر عهده من است و قادر به پرداخت آن نیستم. پیش خود گفتم، باید نزد کسی بروم که در میان مردم از همه کریم‌تر باشد، و کسی را بالاتر از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله نیافتم.

حضرت فرمود: ای برادر عرب من سه موضوع از تو می ‏پرسم چنان چه یک پرسش را جواب گفتی، یک سوم آن را به تو می ‏بخشم. اگر دو سؤال را پاسخ دهی دو سوم مال را خواهی گرفت و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن را اعطا خواهم کرد. مرد اعرابی گفت، ای فرزند رسول خدا چگونه روا باشد که شخصی همانند شما که خود اهل علم و فضیلت هستید، از فردی مانند من سؤال کند.

امام علیه السلام فرمود، از جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: المعروف بقدر المعرفة:

نیکی و بخشش به اندازه معرفت و شناسایی هر شخص است.

مرد عرب گفت: از آنچه می خواهید بپرسید! چنان چه بدانم جواب خواهم گفت، و اگر ندانم از شما فرا می‌‏گیرم و همه نیروها از آن خداست.

امام حسن علیه السلام فرمود:
-- برترین اعمال کدام است؟
- اعرابی گفت: ایمان به خداوند.
-- چه چیز، مردم را از هلاکت رهایی می ‏بخشد؟
- توکل و اعتماد بر خدای تعالی.
-- زینت آدمی در چیست؟
- دانشی که همراه با حلم و بردباری باشد.
امام حسین علیه السلام فرمود:
-- چنانچه به این فضیلت دست نیابد؟
- وی پاسخ داد: مالی که توأم با مروت و جوانمردی باشد.
-- فرمود، چنان چه از این زینت نیز محروم باشد؟
- عرض کرد، فقر و پریشانی، همراه با صبر و شکیبایی.
-- فرمود، اگر این صفت در وجود وی نباشد؟
- مرد عرب گفت، در این صورت، صاعقه‏‌ای از آسمان فرود آید و او را بسوزاند، که شایسته بیش از آن نیست.

پس حضرت بخندید و کیسه‏ای که هزار دینار داشت همراه با انگشتری خود که ارزش نگین آن به دویست درهم می‌رسید به وی عطا کرد.

آنگاه فرمود:
ای اعرابی! این هزار دینار طلا را در ازای دیه بپرداز و این انگشتر را در مخارج زندگیت مصرف کن.

مرد اعرابی عطای امام حسین علیه السلام را گرفت در حالی که این آیه را تلاوت می ‏کرد: (...الله اعلم حیث یجعل رسالته...
«...خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد...».

منبع: جامع الخبار: 137 (با اندکی تفاوت)، بحار الانوار: 196/44 ح 11.


[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

داستان کوتاه ویژه ماه محرم


از وقتی که شوهرش را همراه و همدل خودش دیده بود شروع کرده بود به گرفتن مراسم «عروسی حضرت قاسم». خودش بارها از این مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نیت کرده بود....

                       

از شروع هفته تمام وقت در حال بدو بدو بود. کمرش را گرفت و نشست. مادر پیرش همیشه می‌گفت : هر وقت که زیاد کار داری و باید دولا و راست بشی؛  یک چادر نماز دور کمرت بپیچ. هم کمرت قرص میمونه ؛ هم عرق چا نمیشی.
 بلند شد همونجور که دست به  کمر بود رفت سراغ چادر نمازهاش؛ دنبال یکی گشت که خیلی "گل گلی" نباشه؛ بیست و دوم ذیحجه بود تقریبا" هشت روز مانده به اول ماه محرم.  از سر صبح روی پا بود اول به دنبال مرتب و منظم کردن لباس مشکی های افراد خانواده که روز اول محرمی‌ دستش توی حنا نماند.. بهترین لباسهای مشکی اش را هم گذاشته بود برای روز "اول محــــرم"  روزی که خانه قلقله می‌شــد از جماعت  و  خوبیت  نداشت  آدم مشکی پوش  نامرتب باشـــد.  چادری  آبی – سرمه ای پیدا کرد و چند لا کرد؛ دور تا دور کمرش بست و سر چادر را محکم کرد؛ یا زهرائی گفت و آماده کار شــد.


ادامه مطلب

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

«از قبل از مرگ معاویه و نیز پس از مردن او و در دوره یزید، چه در وقتی که امام در مدینه بود و چه در مکّه و چه در بین راه و چه کربلا آنها از امام حسین فقط یک امتیاز می خواستند و اگر آن یک امتیاز را امام به آنها می داد، نه تنها کاری به کار او نداشتند که انعام ها هم می کردند. امام حسین بن علی آن همه رنج را تحمل کرد و تن به شهادت خود و کسانش داد که همان یک امتیاز را ندهد. آن امتیاز فروختن رأی و عقیده بود. در آن زمان صندوق و انتخاباتی نبود. بیعت بود. بیعت آن روز رأی دادن امروز بود. پس امام اگر یک رأی غیر وجدانی و غیر مشروع می داد شهید نمی شد. حسین، شهید شد که رأی و عقیده خود را نفروخته باشد»
مرتضی مطهری- حماسه حسینی


[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد / چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر / پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی / گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ


[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.

افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و

بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

 

  دکتر علی شریعتی


[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یک روز عصر گرگ گنده ای توی جنگل تاریکی به انتظار دختر کوچولویی ایستاد که سبد غذا برای مادربزرگش می برد. سرانجام دختر کوچولو از راه رسید. سبد غذا را هم در دست داشت.گرگ پرسید: سبد را برای مادربزرگت می بری؟ دختر کوچولو گفت: بله. گرگ پرسید: مادربزرگت کجا خانه دارد؟دختر کوچولو به او گفت و گرگ ناپدید شد.

وقتی دختر کوچولو در خانه ی مادربزرگ را باز کرد، دید یکی توی رختخواب شبکلاه و لباس خواب دارد. به بیست و پنج قدمی تخت که رسید متوجه شد مادربزرگش نیست و گرگ به جای او دراز کشیده. برای اینکه گرگ حتی با شبکلاه و لباس خواب هم نمی تواند شبیه مادربزرگ آدم شود. دختر کوچولو دست کرد توی سبد و کلتی درآورد و گرگ را در جا کشت.

این روزها نمی شود مثل قدیم ها سر دختربچه ها کلاه بگذارید.

نویسنده: جیمز تربر

 پنج داستان کوتاه از جیمز تربر

James Thurber
متولد James Grover Thurber
December 8, 1894
Columbus, Ohio
وفات November 2, 1961 (aged 66)
New York, New York
شغل Humorist
ملیت American
دوره 1929-1961
ژانر short stories, cartoons, essays
موضوعات humor, language
(شبکه ها) My Life and Hard Times,
My World - And Welcome to It

James Thurber


[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

«شهادت» جنگ نیست، رسالت است؛ سلاح نیست، پیام است؛ کلمه‌ای است که با خون تلفظ می‌شود.

 دکتر علی‌ شریعتی متفکر و اندیشمندی بود که در یک دوره تاریخی، تأثیر فزاینده‌ای بر روی نهضت اسلامی گذاشت. شهید دکتر بهشتی با اشاره بدین موضوع، حق مطلب را ادا می‌کند:

«دکتر در طول چند سال حساس، هیجان مؤثری در جوّ اسلامی و انقلاب اسلامی به وجود آورد و در جذب نیروهای جوان درس خوانده و پر شور و پر احساس به سوی اسلام اصیل، نقش سازنده‌ای داشت و دل‌های زیادی را با انقلاب اسلامی همراه کرد. این انقلاب و جامعه باید قدردان این نقش مؤثر باشد.»(1)

آثار دکتر شریعتی از فراز و فرودهای بسیاری برخوردار است؛ برخی آثار وی همچون «اسلام‌شناسی متعهد با مخاطب‌های آشنا» و «تشیع علوی، تشیع صفوی» دارای ضعف‌های ساختاری و اساسی می‌باشد، و برخی از آثار وی از جمله «علی‌علیه السلام»، «فاطمه، فاطمه است» و «نیایش» را باید در رده کتاب های خوب و تأثیرگذار وی محسوب کرد.

برخی از سخنرانی‌ها و نوشته‌های دکتر شریعتی در مورد شهادت امام حسین‌علیه السلام و حادثه کربلا، از جمله آثار خوب وی به شمار می‌رود. در این نوشتار سعی خواهیم نمود به حدّ وسع خود، دیدگاه دکتر شریعتی را در این موارد به تصویر کشیم:
شهید در لغت، به معنای حاضر، ناظر، به معنای گواه و گواهی دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنی آگاه و نیز به معنی محسوس و مشهود، کسی که همه چشم‌ها به او است و بالاخره به معنی نمونه، الگو و سرمشق است.


 1. شهید

نوع فهم دکتر شریعتی از مفهوم عالی شهید، برداشتی خالص، عمیق و ناب از فرهنگ اصیل اسلامی است. وی در تعریف کلمه «شهید» می‌گوید:

ادامه مطلب

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل،متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است.تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی،زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده: همسر عزیزم
موضوع: من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم. همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا میبینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه. وای چه قدر اینجا گرمه!!


[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

به قلم: خلیل جوادی
 
هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟
چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟
یــه ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه
همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه
بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ
وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ
خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی
بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی
نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه
خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه
زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه
دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه
چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟
مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟
تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش
برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش
این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه
بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه
همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه
تصــــــوّراتمـــون همـش واهیـــــــه
از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن
دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن
رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی گیـــــره
میخـواد بــره دی . اچ . پی ام بگیــره > d.h.p = دختر حاجی پولدار

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.


[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چهارشنبه شبها ساعت ۹ همه دور تلویزیون جمع می شدیم و منتظر می شدیم که اهالی یه خانه زیبا و دوست داشتنی مهمان ما بشن، یه خانواده شاد صمیمی و عاشق، جور این خانواده جور بود، پدر بزرگ و مادر بزرگ دوست داشتنی، یه آقای وکیل همراه خانومش که او هم وکیل بود، مادری دلسوز که همه زندگی و عشقش فرزند کوچکش بود و یه تازه داماد پسری جوان و شاد که یه جورهایی یه تختش کم بود اما با این وجود همه دوستش داشتن و همسر مهربونش که قول داده بود هر جا همسرش بره او هم بره حتی رو پشت بوم.
خانه قصه ما کلی ماجرا داشت داستانهای شاد و گاهی غمناک اما یه داستان داشت که هیچ وقت تمام نمی شد و اون عشق این افراد به هم بود. هر هفته باید یه شب خونه مادر بزرگ جمع می شدن و آش می خوردن شبها مردها روی پشت بوم دور آتیش جمع می شدن و از محبت می گفتند، گاهی نقشه می کشیدن که چطور خانمهای خونه اذیت کنن هر چند خانمها هم هیچ وقت کم نمی آوردن، گاهی کار بالا می گرفت و به قهر می کشید اما یه شعار تو این خانه بود و اون شعار این بود، با هم قهریم اما باهام حرف می زنیم اصلا چه معنی داره کسی تو این خونه با کسی حرف نزنه.
چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه!!... چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه!!!! چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن!! چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه! اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه!!!
 
 
خسرو شکیبایی با آن صدای مخملی و زیبای خود می گفت: خونه می تونه هر جایی باشه می تونه بالای یه ساختمان بلند باشه می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر بازارچه است باشه، می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه می تونه به رنگ قرمز یا به رنگ... ولی من یا بهتر بگم ما معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه، بله سبز و همیشه سبز


[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد.
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد.
و این مشکل است.
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.


 


[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مرحوم لواسانی رحمه الله می گوید: برای رسیدن به حاجات شرعی صد و ده مرتبه دو بیت شعر «ناد علی» را خوانده:

         نادِ عَلِیّاً مَظْهَرَ الْعَجائِب         تَجِدْهُ عَوْناً لَکَ فِی النَّوائِبِ

         کُلّ ُ هَمٍّ وَغَمٍّ سَیَنْجَلیّ           بِوَلایَتِکَ یاعَلِیّ ُ یاعَلِیّ ُ یاعَلِیّ ُ

سپس سه مرتبه بعد از آن بگوید: «یا اَبَا الْغوثِ اَغِثْنی یا عَلیُّ اَدْرِکْنی»



[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت: آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت: ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.او تمام شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت: ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!و به عکس بالای تختش اشاره کرد.پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود!یک فرشته کوچک و زیبا.........


[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

    استادى از شاگردانش پرسید :
    چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
    چرا مردم هنگامیکه خشمگین هستند، صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت :
    چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم .

استاد پرسید : اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم، درست است؛ امّا چرا با وجودیکه طرف مقابل کنارمان قرار دارد، داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامیکه خشمگین هستیم، داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند. امّا پاسخ‌هاى هیچکدام، استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد :
هنگامیکه دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آنها براى اینکه فاصله را جبران کنند، مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید :
هنگامیکه دو نفر عاشق همدیگر باشند، چه اتفاقى می‌افتد؟
آنها سر هم داد نمی‌زنند؛ بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد :
هنگامیکه
عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با
هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر
بیشتر می‌شود.
سرانجام،
حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این
هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آنها باقى نمانده باشد.
این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که  خدا حرف نمی زند؛ اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی.
اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست. می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.


[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه میکند. هنگام ورود،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند و آنها راداخل جعبه هایی میگذارند.مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چکار میکنید»؟
فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز میکرد،جواب داد:اینجا بخش دریافت است، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت میرسد به خداوند تحویل میدهیم مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است،ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین میفرستیم
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چکار میکنی و چرا بیکاری؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب تصدیق دعا بفرستند.ولی تنها عده بسیار کمی جواب میدهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جو اب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است، فقط کافیست بگویند:
خدایا متشکرم.......


[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

<<اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.>>

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد....
برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.


[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
جواب او این بود: سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.


[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد.
کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت! گم نشده! رفته مسافرت!!!
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا میدونی؟
کافکا هم می گوید: برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه!
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید: نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش ...
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است!
و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش هستند...
و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند...
*
این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.
اینکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را – به گفته‌ی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است...
او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان می‌شود.
- امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟
این دوّمین سوال کلیدی بود و کافکا خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود، پس بی هیچ تردیدی گفت: چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم


[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه‌ی دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!.

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه‌ی قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره‌ی رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم. قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه‌ی سی دینار جریمه‌ی شکایت بی‌مورد محکوم کرد!.

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می‌روم که شهادت دهند خر مرا از کره‌گی دُم نبوده است!!!


[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به خدا گفتم بیا جهانو قسمت کنیم;

 گفتم: آسمون مال من، ابراش مال تو، دریا مال من، موجاش مال تو، خورشید مال من، ماه مال تو.

خدا خنده‌ای کرد و گفت: تو بندگی کن همش مال تو............حتی من!

 


[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد. از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن [یک لحظه سکوت...] و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....


[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.
پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی…
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید…
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چه طور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟


[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:


ادامه مطلب

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی. باد را گفتم لانه‌ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی و زنده ماندی!!! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته دشمنی پنداشتی.

گنجشک از خدا تشکر کرد و رفت اما مار لب به سخن گشود و گفت خدایا چرا باد را گفتی که لانه گنجشک را خراب کند تا گنجشک را برهاند؟‍! اگر آنروز این گنجشک را شکار میکردم دختر زیبایم (مارکوچولو) از گرسنگی نمی مرد!!!

و خداوند فرمود مارکوچولوی تو اگر زنده میماند تبدیل به اژدهایی میشد که که اولین شکارش خود تو می بودی و بعد از آن دیگر این روال بین تمامی مارها پدیدار میشد که بعد از سن بلوغ پدر و مادر خود را میخوردند. خلاصه مارکوچولوی تو مارکپولو میشد و سردسته تمام مارهای مادر خوار...

مار هم از خدا تشکر کرد و رفت اما مار کوچولو گفت خدایا تو چرا تقدیر من را چنین کردی؟!! مگر چه میشد که من زنده میماندم ولی مثل بقیه مارها زندگی میکردم و مادر و پدرم را نمیخوردم؟!

خدا گفت تو الان در بهشتی وجایگاه خوبی داری پس شکرگذار باش

مارکوچولو گفت بهشت اصلا هم جای خوبی نیست! هر وقت فرشته ها مرا میبینند جیغ میزنند وای مار و فرار میکنند و هیچ کس مرا دوست ندارد

خدا گفت خوب اشکالی ندارد تو را تبدیل به دختر زیبایی میکنم تا کسی از تو نترسد

مارکوچولو گفت خوب نمیشد همون موقع که زنده بودم سرنوشت مرا جوری تنظیم میکردی که من هم زنده بمانم و هم مادر و پدرم را نخورم و هم خانه آن گنجشک کوچک را خراب نمی کردی؟؟؟؟

تو ای خدا واقعا نمی توانستی بدین گونه سرنوشت همه موجودات را چنان تنظیم می کردی؟؟!

خدا گفت تو کفر منو درآوردی یه کلمه دیگه حرف بزنی نزدیا
و خداوند مارکوچولو را تبدیل به دختر زیبایی کرد و در بهشت به عشق و حال پرداخت 
حال سوال:
پس چرا خداوند عشق و حال رو از اول,سرنوشت همه موجودات قرار نداد؟؟

 


[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
 
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
 
مامور مرزی میپرسد: « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
 
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت میکند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
 
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
 
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
 
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
 
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
 
 قاچاقچی میگوید: دوچرخه!
 
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند.


[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: 
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی. 
مرد ایستاد و در همان لجظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: 
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فکری کرد و گفت: 
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج مَی کردم تو کدوم گوری بود؟َََ

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد.
وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت:تنها رمز موفقیت من این است که
زمانی که دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم پس تو نیز

مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند
Read while others are sleeping
 
تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند
DECIDE while others are delaying

خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند
 
PREPARE while others are daydreaming

شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند
BEGIN while others are procrastinating
 
کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردن هستند
WORK while others are wishing
 
صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردن هستند
SAVE while others are wasting
 
گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردن هستند
LISTEN while others are talking
 
لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند
SMILE while others are frowning
 
پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردن هستند
PERSIST while others are quitting

 


[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

1) دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام باتو بودن پیدا می کنم.

2) هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی هم که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4) دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

5) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6) هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو گردد.

7) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا باشی.

8) هرگز وقتت را برای کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

9) شاید خدا خواسته است ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بشناسی ،بدین ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

10) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی تو را آزرده دو با اعتماد نکنی.

11) به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.

12) خود را به فرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13)زیاده از حد خود تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتدکه انتظارش را نداری.


[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

داشتم بر میگشتم خونه مسیرم جوریه که از وسط یه پارک رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس
توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد
رسید به من گفت سلام!
من فکر کردم الان میخواد بگه من پول میخوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه
منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم
گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری
گفتم خوب؟!
با یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلا به حرفمون گوش نمیده! بیشعورا جوابمونو نمیدن (اشک تو چشماش جمع شده بود)
بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس میخوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر میکنن میخوای ازشون پول بگیری!
بعد از اینکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شدیم چقدر بد شدیم چقدر زود قضاوت میکنیم، خود من تا حالا چند نفر رو همینجوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد
طفلکی زن بیچاره خیلی دلم براش میسوزه
فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد دلش رو شکسته بودیم

 


[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

داشتیم تو خیابون قدم می زدیم که یهو صداى ترمز شدیدى اومد و دو تا پا که یکى عمودى یکى افقى رو هوا بود... خلاصه ملت جمع شدن بالای سر طرف، که در این هنگام راننده پیاده شد و در کمال خونسردى گفت: آقا چیزیتون شد؟
یارو هم با همون وضع و صورت خونى مالى در حالی که به سختى نفس می کشید گفت: پـَـ نه پَــ، خودمو انداختم زمین از داور پنالتى بگیرم!
راننده گفت: نمکدون! منظورم اینه که می خواى زنگ بزنم اورژانس؟
یارو گفت: پـَـ نه پَــ، زنگ بزن برنامه نود، عادل اینا کارشناسى کنن صحنه پنالتى بود یا نه!

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می گه چیزی شکوندی؟
پـَـ نه پَــ، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین!
 

کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم، بهش زنگ زدم گفتم دوتا نون هم بگیر بیار.
گفت واسه صبحونه؟
پـَـ نه پَــ، واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون!
 

تو هواپیما نشستم دارم دعا می‌خونم بغل دستیم می‌گه دعا می‌کنی سالم برسی؟
پـَـ نه پ َــ، دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می‌کنم سقوط کنیم!
 

نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس. راننده می گه: می خوای سوار شی؟
میگم پـَـ نه پَــ، اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم!


[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 یکی از عشق های عصر جدید

که فراگیر و مسری است و شدید

عشق ناغافل است و یکباره

که کند چُرت شخص را پاره

در عزا، یا که جشن و مهمانی

یا که در پرسه ای خیابانی

ناگهان دختری بدون خشاب

می کند تیر عشق را پرتاب

غالباً تیر عشق آن دختر

می خورد سیخ، توی قلب پسر

طبق معمول، تا رسد اورژانس

کله پا گشته طفلک بد شانس

گر که باشد نشانه گیری خوب

پسرک می شود ولو در جوب

می کند عشق در دلش ریشه

نطفه ی عیش، منعقد میشه

دخترک، می کند همان اول

با جوانک، شماره رد و بدل

نم نم و ریزه ریزه و کم کم

می شود ارتباطشان محکم

روز و شب، باهمند و پیچیده

دو قلوی به هم نچسبیده!

می شود عشق این دو یار ایاغ

نم نمک گرم و پر حرارت و داغ

مدتی بعد از آن، بدون دلیل

عشقشان می شود به یخ تبدیل

هیچ از این پشت پا  به عشق زدن

ککشان هم نمی گزد ابداً

چون که دارند «یار با احساس»

دو، سه تا توی قلبشان، زاپاس!

حیف از این عشق های ناب و لطیف

که علی رغم رنگ و روی ظریف

به دهان نارسیده، منقضی اند

عینهو دستمال کاغذی، کاغذی اند! 


[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

همیشه شیرین نباش!
فرهاد گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند...

 
###
 
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
 
###
 
نانوا هم جوش شیرین میزند...
بیچاره فرهاد!!

 
###
 
دل کندن اگر کار آسانی بود...
فرهاد به جای بیستون دل میکند!

 
###
 
تورا چه به فرهاد؟
یک فرهاد بود و یک بیستون عاشقی!
تو همین یک وجب دیوار را بردار...
من باورت می کنم
 
###
 
بیستون کنده شد و عشق به جایی نرسید
دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید!!
 
###
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زمانی زنی به شوهر خود گفت: قسم به خدا که ما هر دو اهل بهشتیم. شوهر گفت: این سخن را از کجا می گویی؟ زن گفت: شوهری در عالم از تو زشت تر و بد اخلاق تر نیست و من بر مصائب تو صبر می کنم و صابران اهل بهشت هستند و زنی در عالم از من زیباتر و بهتر نیست و تو بر این نعمت شکر می کنی و شاکران نیز اهل بهشت هستند!!!


[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 مردی از میان جمع بلند شد و گفت:

چه کنیم دعایمان مستجاب شود؟

حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گنا نکرده باشید.

مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله(ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم.

حضرت فرمودند: زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو.

پس زبان تو نسبت به برادرت بی گناه است و زبان او نسبت به تو.

برای یکدیگر دعا کنید تا مستجاب شود.


[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters