بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

کتاب «نوادر» ترجمه فارسی محاضرات الادباء راغب اصفهانی است. اصل کتاب در قرن چهارم هجری به زبان عربی نوشته شده و ترجمه آن در قرن دوازدهم هجری به دست محمد صالح قزوینی صورت گرفته است. این کتاب را احمد مجاهد تصحیح کرده و انتشارات سروش آن را در سال 1371 منتشر کرده، اما بعداً از کار خود پشیمان شده است! نسخه‌های این کتاب در بازار اندک است و به چند برابر قیمت پشت جلد به فروش می‌رسد. حکایات این کتاب در عین اینکه تبسمی بر لب می‌نشاند، غمی هم در دل ایجاد می‌کند از تلخی آنچه در باطن ماجرا می‌‌گذرد. این چند حکایت را تیمناً برای شما ازین کتاب برگزیدیم و ربطی به هیچ موضوعی ندارد و شباهت آن با اشخاص واقعی تصادفی است!

 
 

انتظار مرگ فرزند

حکیمی را خبر موت فرزند گفتند.

گفت: می‌دانستم.

گفتند: از کجا دانستی؟

گفت: آن روز که متولّد شد، این دانستم!

 

 

منافع ضرر!

صالح بن قدوس گفت:

هیچ حال نیست که درو امید نفعی نباشد.

شخصی گفت: اگر مردی را به یک دست بیاویزند، در آن چه حال باشد؟

گفت: زیر بغلش عرق نکند!

 

 

حکمت بعضی چیزها

شخصی گفت: موی سر من سفید شده‌ست و موی محاسنم سیاه است.

شفایی گفت: سبب این ظاهر است!

موی سر از موی ریش قریب به بیست سال بزرگ‌تر است!

 

 

دعاگو

عابدی پیش امیری رفت. گفت: برای من دعا کن!

گفت: یا امیر! خلقی کثیر بر در هستند که ترا نفرین می‌کنند!

 

 

از فواید زندان

کسی از زندان به رشید نوشت:

هر روز که از خوشی‌های تو می‌گذرد،

روزی هم از بدبختی‌های من کم می‌شود.

 

 

خواهر زاده

از نسب مردی پُرسیدند.

گفت: من پسر خواهر فلانم!

اعرابیی بشنید و گفت:

همه مردم به طول انتساب کنند، تو به عرض!

 

(منبع: نوادر، ترجمه محاضرات راغب اصفهانی)


[ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
 
 
در ۴ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار

در ۶ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از مدرسه)

در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)

در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى

در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٣۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ۴۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ۵۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ۶٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ۶۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى

در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)

در ٧۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از هر کجا)

در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار
:301:

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

**سر یه جریانی عصبانی بودم به خانمم میگم از همه ی آدما بدم میاد. میگه از منم بدت میاد؟ گفتم: نه! گفت: چون دوسم داری؟ گفتم: پَ نه پَ چون آدم نیستی!!!

 **با کمر دولا رفتم داروخونه عصا بگیرم، میگه واسه کمر دردت میخوای؟ میگم پَ نه پَ حضرت موسی کلاسای تبدیل عصا به اژدها گذاشته، دارم میرم اونجا!!!

 **خوابیده بودم بابام اومد بالا سرم گفت: خوابیدی؟ گفتم: پَ نه پَ ... یه هو بابام زد تو سرم گفت بگیر بخواب! این چرت و پرتا برا فیس بوکه.

 **پریشب تو خیابون می رفتم داشتم با فندکم بازی می کردم، پلیس رد شده میگه اون چیه؟ فندکه؟

گفتم: پَ نه پَ مشعل المپیکه دارم می برم لندن!!

میگه پَ نه پَ  و زهرمار، سوار شو بریم.  می گم کلانتری؟ میگه پَ نه پَ می بریمت لندن!!

 **رفتم دادگستری یارو می پرسه شکایت داشتید؟ گفتم: پ َنه پَ یه خورده برنج آوردم با ترازوی عدالت وزن کنم !!

 **رفتم پرنده فروشی می گم آقــا قناری‌های نر و مادتون کدومان؟ میگه میخوای بخری؟ می گم پَ نه پَ مامور منکراتم اومدم ببینم قفسشون یه وقت مختلط نباشه!!

 **گرگه میره دم خونه شنگول و منگول، بچه ها می گن اومدی مارو بخوری؟ گرگه میگه پَ نه پَ مامانتون نیست، اومدم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشین!!!!

 **دارم تو کوچه راه میرم یه خانمه با ماشین رفت تو چاله آب پاشید همه صورتم و لباسام خیس شد، وایستاده می گه وای خیس شدید؟ می گم پَ نه پَ دیدم یه خانم محترمی مثل شما رانندگی یاد گرفته، اینا اشک شوقه!!!


[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

سال ۱۲۳۰ :

مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم!!!

زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!!

مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره!!! نخیر نمی شه باید بکشمش!!!

بالاخره با صحبت های زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه.

سال ۱۲۸۰ :

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخوای درس بخونی!!

زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. دیگه از این شکرا نمی خوره. قول میده.

مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کن. بدون درد می کشمت.

 بالاخره با صحبت های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه.

 سال ۱۳۳۰ :

مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کنم.

زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنینا.

مرد: چی می گی زن؟؟ من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی.

 بالاخره با صحبت های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه.

 سال۱۳۸۰ :

مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات، پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من، تو رو می کشم.

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همین طوریین (شما بخونید اکثرا).

مرد: من اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوار رو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه!! نه!!  نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره !!!

 سال ۱۴۰۰ :

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامانی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه.

بالاخره با صحبت های زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!


[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دوستی داشتم لرستانی
یار دیرینه ی دبستانی
دیدمش بعد سالیان دراز
همرهش چار زن همه طناز
مات و مبهوت گشتم از حالش
که لری آهوان به دنبالش
گفتمش: چهار زن ؟ خدا برکت !
تو چگونه کنی ز جا حرکت
گفت : این کار ماجرا دارد
هر یکی حکمتی جدا دارد
اولی را که هست خوشگل و ناز
من گرفتم ز خطه ی شیراز
تا که شب ها قرینه ام باشد
سر او روی سینه ام باشد
بهر اوقات روزهایم نیز
زن گرفتم ز خطه ی تبریز
چون زن ترک، خوش بر و بازوست
خانه دار و نظیف و کد بانوست
دست پختش که محشر کبراست
بهتر از آن، سلیقه اش غوغاست
ظرف یک سال بسته ام بارم
چون زنی هم ز اصفهان دارم
کشد از ماست تار مویی را
یادمان داده صرفه جو یی را
درکم و بیش اوستاد ست او
متخصص در اقتصاد است او
بس که در اقتصاد پا دارد
بی گمان فوق دکترا دارد
زن چارم که ختم آنان است
شیری از خطه ی لرستان است
گفتمش با وجود آن سه هلو
زن چارم بر ای چیست؟ بگو
گفت گهگاه بنده گشتم اگر
عصبانی ز همسران دگر
آن زمان جا ی آن سه تا، بی شک
این یکی را کشم به زیر  کتک


[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

وقتی حاجیان به شیطان سنگ می زدند، شیطان می خندید و می گفت:
این جماعت که امروز به من سنگ می زنند، برسند تهران به من زنگ می زنند!

 

گفت از حادثه ای لبریزم ، من پر از فریادم ، در درونم غوغاست
گفتم این حال تو را میفهمم ، دستشویی آنجاست !!!

 

بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی
ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم
مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم !

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده ی موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ی  ابراز عشق دور نیست فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

پسرک پدربزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید:  ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:  درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.

 پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید. اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.

پدر بزرگ گفت: بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 صفت است که اگر به دستشان بیاوری، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب درونت باش که چه خبر است؟

صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی؟


[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

احساسی که اکنون شما در خود دارید “ناامیدی” است شاید گاهی با کمی ناراحتی و عصبانیت نیز همراه باشد. به شدت بر روی اهداف و پروژه های خود کار می کنید، اما راه به جایی نمی برید و اصلاً دلیلش را هم نمیدانید. تنها چیزی که می دانید این است که ناامید هستید و بدون توجه به این مطلب که تا چه اندازه به سختی تلاش می کنید، به هیچ جایی نمی رسید. انگار که آب در هاون می کوبید و تنها حسی که به شما دست می دهد چیزی نیست جز ناامیدی. تمام این نکات به نظرتان آشنا می آید، اینطور نیست؟
اینجا دقیقاً همان جایی است که همه می گویند: “من کم آوردم” و دست از کار می کشند. قبل از اینکه به چنین بن بستی برخورد کنید، در این مقاله ۸ راه غلبه بر ناامیدی را به شما معرفی می کنیم [ادامه مطلب را بخوانید]


ادامه مطلب

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

 
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
 
۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
 
۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
 
۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
 
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
 
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
 
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
 
۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستانت را  اعدام کنی.
ادامه مطلب

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

×دقت کردین لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست!!!

×دقت کردین بعضی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان.

× دقت کردین یه سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشون بده. اطرافیان زحمتش را می کشن. یکی از اون کارها گرفتن شناسنامه آدمه ، یکی دیگه هم باطل کردنشه!!

×دقت کردین با  خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل 12بخوابیم میگن مرغی؟ بعد از 12 بخوابیم میگن جغدی؟ راس 12 بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت. چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!

 ×دقت کردین به این شعر "میازار موری که دانه کش است"؟؟!! این شعر نشون میده که ما ایرانی ها از قدیم یه جورایی ....

×تـــا حـــالا دقت کـــردین !؟ شانس یه بار در خونه آدمومیزنه، بد شانسی دستش رو از روی زنگ در بر نمی داره، بد بختی هم که کلا کلید داره!!!!!!

 ×دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تموم شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه !!

 ×دقت کردین هر معلمی که میومد می گفت شما بدترین کلاسی بودین که تاحالا داشتم؟!!!

×دقت کردین سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو، رو برگه خالی میکنی آخرش نصف صفحه هم پر نمیشه، بعد یه نفر بلند میشه میگه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم، اون لحظه میخوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش!!

×تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!


[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

میدونید چرا توی مراسم عزا گلاب زیاد استفاده میشه؟ چرا گلاب می‌ریزند روی لباس و بدن عزادارها؟ چرا توی مراسم عروسی این گلاب استفاده نمیشه؟ چرا وقتی شاد هستیم کسی دست به گلاب نمیزنه؟به خاطر اینکه گلاب غم زدا است. ترشح ئیدروفین و اندروفین را در مغز متعادل میکنه و احساس آرامش و آسودگی به آدم میده.شب اگه فکرای بد توی کله‌ات میاد، اگه هی اینور و اونور میشی نمیتونی بخوابی کافیه یک پارچه سفید برداری و روش گلاب بریزی و بگذاری زیر سرت، تا صبح مثل یک دسته گل میتونی بخوابی.نسخه دوم هم پیشنهاد میکنم یک لیوان بردارید و یک چهارم آن را عسل بریزید و دو سوم آب جوش و کمی گلاب. قبل از خواب این شربت را صرف کنید ببینید چه حالی میده واسه خواب.

برگ درخت به برای از بین بردن گرفتگی عروق

شخصی از آشنایان به دلیل گرفتگی عروق نیازمند عمل بالن بوده و به توصیه یکی از دوستان به خوردن دم کرده برگ به –همانند چای- به جای چای به مدت ۲۰ روز می پردازد. پس از ۲۰ روز نزد پزشک می رود و پزشک او را از انجام عمل معاف می کند. لازم به ذکر است برگ درخت به در عطاریها به فروش می رسد.


[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جمعیت زیادى دور حضرت على(علیه السلام) حلقه زده بودند.
مردى وارد مسجد شد و در فرصتى مناسب پرسید: یا على! سؤالى دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟
على(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.
در همین هنگام مرد دیگرى وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
اباالحسن! سؤالى دارم، میتوانم بپرسم؟
امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس!
مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند
رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند
درختان میوه خود را نمی خورند
خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند
ماه، در ماه عسل شرکت نمیکند
گل، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد
نتیجه:
زندگی برای دیگران، قانون طبیعت است...
.
زنها هرگز نمیگویند تو را دوست دارم
ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری
بدان که درون آنها جای گرفته ای...
.
سکه ها همیشه صدا دارند
اما اسکناس ها بی صدا
پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود
بیشتر آرام و بی صدا باشید...
.
سطر ها بسیار موثر هستند
چون به شما میفهمانند که :
۱٫ نظم و ترتیب همیشه در اولویت است
۲٫ سکوت معنی دار بهتر از کلمات بی معنی است...
.
هرگاه میخواهی بدانی که چقدر محبوب و غنی هستی
هرکز تعداد دوستان و اطرافیانت به حساب نمی آیند
فقط یک قطره اشک کافیست
تا ببینی چه تعداد دست برای پاک کردن اشک های تو می آید...
.
در مسابقه بین شیر و گوزن، بسیاری از گوزن ها برنده میشوند
چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی
پس
”هدف مهم تر از نیاز است“
.
یک جمله فوق العاده، که در هر ایستگاه اتوبوس ژاپنی نوشته شده است
اتوبوس متوقف خواهد شد، اما شما پیاده روی به سمت هدف را ادامه دهید...
.
جمله “به تو افتخار می کنم”
همان قدر به مردان انرژی می دهد که جمله “دوستت دارم” به زنان...
.
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام.
من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود...
(توماس ادیسون)
.
این روزها همه ترس از دست دادن آبروی خود دارند
اما به سادگی آبروی دیگران را می برند...
.
وقتی در وضعیت خوبی هستید، یک اشتباه را یک جوک در نظر میگیرید
اما زمانی که در وضعیت بدی قرار دارید، حتی از یک جوک ناراحت میشوید و اشتباه میپندارید...
.
مواظب کلماتی که در صحبت استفاده می کنید باشید
آنها شاید شما را ببخشند، اما هرگز فراموش نمیکنند...
.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگر نتوانید با چشمان بسته بیش از 10 ثانیه روی یک پا بایستید، اندام های داخلی شما باهم هماهنگی ندارند و بدن شما به سمت پیری است. انجام روزانه این تمرین - روزی یک دقیقه – توصیه شده است. گفته شده که ایمنی بدن بالا می رود، فشار و قند خون تنظیم می شود، بیماریهای شانه ها و ستون فقرات کاهش می یابد و از تحلیل قوای فکری جلوگیری می شود لابد تصور می کنید کار ساده ای است! در این صورت بهتر است یک بار امتحان کنید


[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

رکوردهای کشور عزیزمون ایران در کتاب گینس؛ نام کشور ما در این کتاب 36 بار آورده شده است ...
 

1- بیشترین تولید پسته

2- بیشترین تولید خاویار

3- بیشترین تولید خانواده توت

4- بیشترین تولید زعفران (80% کل تولید جهانی)

5- بیشترین تولید زرشک

6- بیشترین تولیدمیوه آلویی (از قبیل شفت وگیلاس وغیره )

7- بالاترین دمای ثبت شده روی سطح زمین (70.7 درجه سانتیگرد در کویر لوت)

8- بیشترین تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، میزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

9- بزرگترین واردکننده گندم

10- بیشترین فرار مغز ها

11- بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)

12- بالاترین میزان تشعشات زمینی، با شدت سالانه 260 میلی سیورت در رامسر (مقایسه= یک عکس رادیوگرام سینه 0.05 میلی سیورت، میدانهای اطراف چرنوبیل 25 میلی سیورت)

13- بیشترین تعداد زمینلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)

14- دقیقترین تقویم دنیا (تقویم جلالی)

15- بیشترین مصرف تریاک و هرویین (امریکا بیشترین مصرف کوکایین را دارد)

16- بیشترین تعداد تغییر پایتخت در طول تاریخ (تهران سی و دومین پایتخت ایرانست)

17- کهنترین کشور دنیا (تاسیس شده در 3200 سال قبل از میلاد مسیح)

18- میزبان بزرگترین جمیعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)

19- بزرگترین تولید کننده فیروزه

20- بزرگترین منابع روی در جهان

21- بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل تولید جهانی)

22- بیشترین شتاب پیشرفت تولید علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی یازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)

23- بزرگترین سیستم بانکی اسلامی (کل سرمایه 236 میلیارد دلار)

24- بالاترین میزان وابستگی به انرژی (بیشترین اتلاف انرژی در جهان)

25- بزرگترین منابع انرژی هیدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 میلیارد دلار بر حسب قیمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)

26- بالاترین تناسب ذخایر به تولید برای نفت در جهان(با میزان تولید کنونی ایران معادل 89 سال ذخایر نفتی دارد)

27- بیشترین آمار بیماران مبتلا به سرطان در جهان

28- بزرگترین فوران چاه نفت در تاریخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقایسه با نشت نفتی خلیج مکسیکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)

29- بالاترین آلودگی دیوکسید گوگرد در هوای شهری

30- قدیمیترین منبع مصنوعی یا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم میکند)

31- بزرگترین مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ایران در موزه بانک مرکزی ایران بزرگترین گنجینه جوهرات جهانست)

32- کهنترین امپراتوری جهان (هخامنشیان اولین ابرقدرت تاریخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جمیعت جهان حکومت میکردند که این بالاترین درصد جمیعت تحت یک دولت در تاریخ هم هست)

33- بیشترین تعداد تلفات در جنگ شیمیایی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ایران همچنین دومین رتبه تلفات تاریخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)

34- بیشترین تعداد و تناسب شیعه گان در جهان (89% جمیعت ایران)

35- بالاترین رشد مصرف گاز طبیعی

36- بیشترین رشد تعداد خودروهای گازسوز


[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است»
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:«براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: «تنباکویش چطور است؟»
رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده­ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: «مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ  پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید»


[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم.

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آن ها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم وآنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم.

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم.

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمی گردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی، به ازای هر طوفان

لبخندی، به ازای هر اشک

دوستی فداکار، به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین، به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک، برای هر دعا

الهی آمین


[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گرددلبخند

گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شودگریه

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکنددل شکسته

 

مراقب بعضی یک ها باشیم،

در حالی که ناچیزند، همه چیزند!!

 


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بابام حسرت زمان باباش را میخورد،
منم حسرت زمان بابام،
اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره،
همچین با پشت دست میزنم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده،
-----------------------
رتبه اول سوانح رانندگی دنیا رو داریم ولی تا سپر 2تا ماشین میخوره به هم 2000 نفر جمع میشن با تعجب نگاه میکنن!!!
------------------------------
یه یخچال نو خریدم، یخچال قدیمیه رو گذاشتم دم در روش نوشتم: رایگان! هرکسی خواست، ببره.

هر روز میومدم می دیدم یخچال سر جاشه!
دو سه روز گذشت دیدم اینطوریه
رو یخچال نوشتم: برای فروش، 50000 تومان!
فردا صبحش اومدم دیدم یخچال رو دزدیدن!
 
-----
جالب است هواپیمای جاسوسی آمریکا با این همه سیستم رادار گریز و... شناسایی و شکار می‌شود ولی کاروان مواد مخدر وارد کشور می‌شود...
[روزنامه خراسان - ستون حرف مردم]
--------------------
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود,
 دختر همسایه 2 بار میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار هم میومد واسه ظرفش،
آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت...
-----------------------------
خانه ی سینما رو تعطیل کردین، جدایی نادر از سیمین افتخار آفرید...
خوب بزنید این فدراسیون فوتبال رو هم تعطیل کنین، شاید قهرمان جام جهانی شدیم!!
---------------------------------
پاسخ دکتر حسابی
 
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
---------------------------------------------
ﻭﻗﺘﻲ 5 ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ آﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﻳﻞ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻢ
ﻭ آﻻﺭﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻤﺐ ﺧﻨﺜﻲ ﻛﺮﺩﻡ
------------------------------
فقط تو ایرانه که وقتی صاحبخونه میخواد صمیمیتشو با مهمون نشون بده میگه پاشو شلوارتو در بیار ... !!
-----------------------------
جهان سوم جاییست که اگه یه زن به شوهرش خیانت کنه سنگسارش می کنن
 اما اگه یه مرد به زنش خیانت کنه به زنش میگن بیشتر به شوهرت برس


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا پارسای معروفی را زیارت کند. جهانگرد با کمال تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست ؟
زاهد گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم.
زاهد گفت : من هم همین طور.
دومین مکتوب-پائولوکوئلیو


---
مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی؟؟؟                 
            جواب داد: گذشتم


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."
بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...
برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر)


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

متخصصان روانشناسی در شیکاگو تاکید کرده‌اند که تنهایی به اندازه ی سیگارکشیدن پیامدهای خطرناک و مضری برای انسان دارد. این متخصصان معتقدند که انزوای اجتماعی در طولانی مدت می‌تواند به اندازه سیگار و الکل به بدن آسیب وارد کند. بسیاری از مطالعات دیگر نیز نشان داده است افرادی که ارتباط اجتماعی ضعیف دارند با افزایش خطر ابتلا به زوال عقل یا افزایش فشارخون مواجه هستند. در این بررسی‌ها عنوان شده است که در شرایط تنهایی، ژن‌هایی که بدن ما نیاز دارد تا بتواند با عفونت‌های ویروسی جدی و خطرناک مقابله کند فعالیت‌شان کمتر می‌شود و به علاوه تنهایی می‌تواند موجب بروز سرطان یا بیماری قلبی شود. دکتر جان کاسیوپو از روانشناسان شیکاگو با مطالعه روی این فاکتور تاثیرگذار تاکید کرده است که احساس تنهایی و نداشتن کسی که دوستمان داشته باشد باعث می‌شود که دچار اختلالات خواب شویم و سرعت پیشرفت اختلال مشاعر و زوال عقل را نیز تشدید می‌کند. تنهایی هورمون استرس موسوم به کورتیزول را در بدن افزایش می‌دهد و با بالا بردن فشار خون خطر ابتلا به سکته و حمله قلبی را تشدید می‌کند.

منبع:

http://pasokh12.mihanblog.com/post/179


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

روزگاریست که احساس فراموش شده است 

 عطرگیرایِ گلِ یاس فراموش شده است


 صحبت از شهرِ پر از آهن و بی عاطفگی است              

گندم و مزرعه و داس فراموش شده است

 

سادگی، عشق، صمیمیت و پاکی و صفا

 پیشِِِِ برقِ خوشِ الماس فراموش شده است

 

 دیگر امروز به خود هم فلز آویخته ایم              

  گوشوارِ گل و گیلاس فراموش شده است

 

خنده ها شیشه ای و سینه و دل ها سنگی است                 

 روزگاریست که احساس فراموش شده است


[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یه روزیه دانشمند یک آزمایش جالب انجامداد... اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا میکرد.

بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت.
می دونین چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.


ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

"هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید. نورمن وینست پیل


[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

شما فکر میکنید که این یک قورباغه است و من فکر می کنم که این یک اسب است!
کمی صبر کنید....

نکته اخلاقی: همانطور که بصورت واضح در تصویر بالا مشاهده میکنید، باید به نظرات و عقاید یکدیگر احترام بگذاریم.
فقط نیاز داریم کمی صبر کنیم و فعالانه به نقطه نظرات دیگران گوش دهیم!


 


[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید: "آیا این تبر توست؟"

هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. گفت: "تو تقلب کردی، این نامردیه"
هیزم شکن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!


[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصف دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پررویی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه ی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد. یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکویت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند:

1. سنگ، پس از رها کردن.

2. سخن، پس از گفتن.

3. موقعیت، پس از پایان یافتن.

4. زمان،  پس از گذشتن.


[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی اتفاق افتاد:

«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند . در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها را ماستمالی کردند.»

همانطوری که ملاحظه شد قدمت ریشه تاریخی این اصطلاح از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگزار گردید و مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد مورد استفاده و استناد قرار می گیرد


[ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

نمی دانم

محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود ،

 بـر چـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود ،

 بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود ،

بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود ،

و سرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود


[ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم دست بر سرش می کشم و

می گویم: غصه نخور می گذرد.

 

 گاهی پدری مهربان می شوم و

خشمگین می گویم: بس کن دیگر بزرگ شدی.

 

گاهی هم دوستی می شوم مهربان، دستش را می گیرم و

می برم به باغ رویا.

 

دلم از دستم خسته شده ...

 


[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بزن رفیق که با ناله ی سه تار بگریم

به سوز ساز تو، چون ابر نو بهار بگریم

 بزن رفیق که در روزگار، یار ندیدم

ز یار شِکوه کنم یا ز روزگار بگریم؟

 بزن که سوزِ غمی، شعله می‌کشد به دل من

بزن که همره ساز تو، زار زار بگریم

 به «مویه» ی تو بنازم، ز سیم، «شور» بر آور

مگر ز رنج اسیری، در این «حصار» بگریم

 به پرده‌های دل من، هزار اشک، نهان بین

ز نغمه‌های تو خواهم که آشکار بگریم

 خوشا دمی که به جان سوزیِ نوای سه‌ تارت

به خلوتی بخزم، در شبانِ تار بگریم

 بهار شد که به صحرا و کوه از غم غربت

چو رود، ناله بر آرم، چو، آبشار بگریم

 به اشک خویش، رخ لاله را بشویم و در دل

به یاد مردم «دلتنگِ داغدار» بگریم

 گهی به نغمه، چو مرغِ سحر به باغ بنالم

گهی به زمزمه در پرده ی سه‌ تار بگریم

 ز مکر خصم ننالم، کجاست ساز موافق؟

که با نوای مخالف، ز جور یار بگریم

 به یاد فرقت یاران و اشک سرخ بهاران

هزار بار بزن، تا هزار بار بگریم

 

مهدی سهیلی


[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

عمو زنجیر باف جان
ضمن عرض سلام و خسته نباشید
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار
یک گِلگی داشتم از حضورتون ...
شما که زنجیر ما رو بافتی..؟
... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟
مشکلتون دقیقاً چی بود؟
مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟

 

هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز...

فردا یه عالمه کار داری،

قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه

 

کافیه یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشین . اگه شده اتوبان رو موکت کنن
یه جوری میشه که تو مجبور شی کفشتو دربیاری


[ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بیچاره دخترا اگه خوشگل باشن می گن عجب جیگریه!

اگه زشت باشن می گن کی اینو می گیره!

اگه تپل باشن می گن چه گوشتیه! اگه لاغر باشن می گن چه مردنیه!

اگه مودبانه حرف بزنن می گن چه لفظ قلم حرف می زنه! اگه رک و راست باشن
می گن چه بی حیاست!

اگه یه خورده فکر کنن می گن چقدر ناز می کنه! اگه سری جواب بدن می گن منتظر بود!

اگه تند راه برن می گن داره می ره سر قرار!

اگه اروم راه برن می گن اومده بیرون دور بزنه ول بگرده!

اگه با تلفن کارتی حرف بزنن می گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه
می گن یکی رو زیر سر داره!

اگه حرف شوهرو پیش بکشه می گن سر و گوشش می جنبه !

اگه به خودش برسه می گن دلش شوهر می خواد می خواد جلب توجه کنه !

اگه............ چکار کنه بمیره خوبه؟


[ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمی دانم .
در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد، و آن زن خود را به زحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:

پسرم، زود برو مادرت را بیار این جا....
 

 
 
 


[ شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 ؟Do you know the relation between two eyes  
آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟


 They never see each other.......... BUT
هیچگاه یکدیگر را نمی بینند
 
They blink  together     
 با هم مژه میزنن
 
 They move together
با هم حرکت می کنند

 They cry together
 با هم اشک می ریزنند
 
They see things together
با هم می بینند
 
They sleep together  
 با هم می خوابند     
 
They share a very deep bonded relationship      
   با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند


 .However, when they see a woman, one will blink and another will not 
 ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه
 

:Moral of the story
نتیجه اخلاقی قضیه
                                                                           
!!! Woman can break any kind of relationship    
 
 زن توانائی قطع هر ارتباطی را داره


[ شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یکی از جذاب ترین تعبیرات "نفس و عشق"، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است.

قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣). این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟
حافظ

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ:

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا:

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد.

سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند. و این روز، بر خلاف تصور عامه، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است. و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید.

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد:

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی


[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
هفت جا، نفس خویش را حقیر دیدم!؟

نخست: هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم: آن گاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
سوم: آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم: آن گاه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آن گاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش راناشی از توانایی دانست.
ششم: آن گاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌هایخودش بود.
هفتم: آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد.

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.  قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه ی قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه ی گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم. قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چه طور نگه داری می کنی؟آن ها را خودم نگه داری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.

منبع: کتاب کوچه، احمد شاملو 


[ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند

سیر شود کامتان، از کرم کردگار

سکه شود کارتان، روزیتان برقرار

ماهی عمرت بود، پر حرکت، پر تلاش

غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش

پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود، شیوه ی این بندگی

سال نو مبارک


[ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters