بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان


[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یک پیرمرد بازنشسته، خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آن ها را صدا کرد و به آن ها گفت: «بچه ها شما خیلی با مزه هستید و من از این که می بینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم، من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید  من روزی ۱۰۰۰ تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.

 تا این که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها، متأسفانه در محاسبه ی حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومان بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومان؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، اشتباه می کنی ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه ی جدیدش به زندگی ادامه داد.


[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده ی بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره ی آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است.

آن ها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره ی زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره ی زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

چه طور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!! توماس ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار شد و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

با اعتماد، زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس برای آینده آماده شو.

 


[ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

زنگ بزنی آژانس بین المللی انرژی اتمی، بگی یه ماشین می خوام


آخر شبا رفتگرا سوار جاروهاشون بشن برن خونه


موهات "فر" باشه , روش پیتزا بپزی


خانواده مذهبی باشه اسم دخترو بذاره سیندر الله


شب خواب ببینی که 1 ماه داری میری سر کار, صبح که بیدار شدی حقوقشو بگیری


پشه ها به جای اینکه خونمون رو بمکن، میومدن چربی های اضافه بدنمون رو می مکیدن


ماهی از آب در بیاد تو ساحل سیگارشو بکشه برگرده تو آب


ورودی ِ لاس وگاس بزنه :به شهر شهیدپرور ِ لاس وگاس خوش آمدید


همسر دلخواهت رو از بین گزینه های موجود دانلود کنی

بوق زدن ممنوع باشه ماشینتو بذاری رو ویبره


حراست دانشگاه دم در با دقت نگات کنه ، اشکالای آرایشیتو بگه ، برات درسش کنه. لوازم آرایش بهت قرض بده ، یادت بده چجور آرایشی بهت میاد


هر پشه ای وارد خونه ت شه در جا تبدیل شه به یه تراول 50 تومنی


رو مانیتورت مگس بشینه، با موس بگیریش، بندازیش تو ریسایکل بین


سایه ات سفید باشه


تو گوگل سرچ می کردی "نیمه گم شده ی من " عکساشو واست می آورد راحت پیداش می کردی


شامپو ضدِ شوره بخوری ، دلشوره هات تموم بشه


بفهمن اصغر فرهادی دوپینگ کرده همه جایزه هاشو بگیرن


درخت خرما و گردو رو پیوند بزنی خرما گردویی بده


رگ قلبت بگیره به جای اینکه بالون بزنن پاراگلایدر بزنن


واسه کاردستی ِ مدرسه یه ساختمون ِ هشت طبقه ی 32 واحدی ِ اسکلت فلزی ببری


یه دختر رو برات نشون کنند با سنگ بزنیش


بری مکه به جای سنگ زدن به شیطون یه چاقو در بیاری بکنی تو شکمش خیال همه رو راحت کنی


چشم و مغز و قلبمون یه جلسه تشکیل بدن تکلیفشونو با ما روشن کنن


[ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
وقتی به دنیا میام، سیاهم
وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
وقتی سردم میشه، سیاهم
وقتی می ترسم، سیاهم 
وقتی مریض میشم، سیاهم
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم  
   
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای
وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی  
وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
 

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟


[ دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!


[ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چیزی متوجه شدید؟ دوباره نگاه کنید

اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده اید تصویر را بچرخانید:



[ پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 در تمام رنج هایی که می بریم صبر، اوج احترام به قوانین الهی است. 

خشم مانند طوفان است، بعد از مدتی فروخواهد نشست ولی بدان که حتما شاخه هائی شکسته اند.

اگر سوال بپرسی، تنها سه دقیقه نادانی، و اگر نپرسی، باقی عمرت را.

خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید.

پروانه که باشی هر گلی را دوست داری، اما اگر جای زنبور باشی، روی هر گلی بال نمی نشانی.

تویی که مرا در سقوط می بینی تا به حال اندیشیده ای که شاید، تو خود وارونه ایستاده ای؟

آنان که می دانند رنج می برند و آنان که نمی دانند به دیگران رنج می دهند.

نه اسمش عشق است، نه علاقه، نه حتی عادت، حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست.

دوست خوب مثل چراغ توی تاریکیه، اما یادت باشه به روشنایی رسیدی دورش نندازی.

برای عشق گریه کن اما کسی را به خاطر عشق به گریه نینداز.

  با عشق، بازی کن اما هرگز کسی را با عشق، بازی نده. 


[ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران و آذربایجان و پایداری در برابر اعراب
مجسمه بابک خرمدین در باکو ساخته شد،

حتما درباره ی بابک خرمدین تا کنون شنیده اید!
سردار بزرگ ایرانی که از آذربایجان کنونی بر علیه حکومت اعراب که پس از حمله شان به ایران به پاکرده بودن به پا خاست...
ولی ماجرا به همینجا ختم نمی شو ! بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران است!
او به همراه مازیار بر علیه حکومت اعراب قیام کرد و سر انجام به دست ناپاک ترین و دجال ترین حاکم بنی عباس پس از تحمل زجر بسیار کشته شد.
کشته شدن بابک همواره یکی از رویداد هاییست که در آن اوج وفاداری و پایبندی به میهن پاکمان  دیده می شود. بابک بدون شک یکی از اسطوره های تاریخ ایران زمین است و اعدامش بدون شک یکی از تلخ ترین رویدادهاست روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار در بیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....
که اکنون دژخیم به بابک نزدیک می شود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ می زدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه او را می شناختند.
ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه در کنارش نشست و به او گفت: تو که این همه استواری نشان می دادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است.
بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران می کرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دست هایم را قطع کنند خون های بدنم خارج می شود و چهره‌ام زرد می شود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.
چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،

تو ای والاترین مهمان دنیایم،

بدان آغوش من باز است،

شروع کن،

 یک قدم با تو،

تمام گام های مانده اش با من


[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

تلویزیون داره میگه :
جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن ...
یهو مامانم برگشته میگه :
مسیرشون مشخصه دیگه ...
اینترنت ..آشپزخونه...
اینترنت...دستشویی...
اینترنت...تخت خواب ...!!!
……………………….
از آزادی سوار تاکسی شدم تا صادقیه میگم چقدر شد
 میگه 400تومن
میگم همش دو قدم راهه 400تومن!!
 میگه اینطوری قدم برداری شلوارت پاره میشه
……………………….
تو اتوبوس نشستم با راننده گرم گرفتم ازم پرسید چی خوندی؟
 گفتم: کامپیوتر
گفت میتونی یه سی دی آهنگهای باحال واسم بزنی
……………………….  
دلتنگی عین یه جای شکستگی روی عینک آدمه
هر جا نگا میکنی میبینیش
……………………….
اینقــد بدم میاد از اینهایی که دماغ میخرن چسبشو نمی کنن!!!!
……………………….
پیر شدم آخرشم نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بوده ؟؟
……………………….  
 مجردا دو دسته لباس دارند:
1) کثیف
2)کثیف ِ قابل پوشیدن
……………………….
شانس ما همیشه تو سینما یا تئاتر
 صندلی جلویی یه خانومی نشسته که موهاشو اندازه گنبد امام زاده داوود بالا برده
……………………….

ادامه مطلب

[ جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به این ده سوال پاسخ دهید تا دریابید که چه اندازه با احساسات و عواطف خود در ارتباط هستید سپس امتیاز های خود را جمع کرده و نتیجه حاصل را مشاهده نمایید.

 ۱- هنگامی که غمگین و ناراحت هستید، آیا می توانید علت ناراحتی خود را پیدا کنید؟

همیشه ( ۴ امتیاز)

بیشتر اوقات ( ۳ امتیاز)

برخی مواقع ( ۲ امتیاز)

به ندرت ( ۱ امتیاز)

 ۲- هر چند وقت یک بار شما چیزهایی را خریداری می کنید، ولی واقعا نمی توانید از پس هزینه های آن ها برآیید؟

همیشه ( ۱ امتیاز)

بیشتر اوقات ( ۲ امتیاز)

به ندرت ( ۳ امتیاز)

هرگز ( ۴ امتیاز)

 ۳- آیا شده که حرفی بزنید و بعد از گفتن آن پشیمان شده باشید؟

اغلب ( ۱ امتیاز)

گاهی ( ۲ امتیاز)

خیلی کم ( ۴ امتیاز)

هیچ وقت ( ۳ امتیاز)

 ۴- وقتی کسی شما را عصبانی کند ، در این صورت شما:

با عصبانیت در مقابل او می ایستید ( ۲ امتیاز)

به هیچ کس هیچ حرفی نمی زنید ( ۱ امتیاز)

همه جا از آن شخص گله و شکایت می کنید ( ۳ امتیاز)

به صورت آرام مساله را مطرح نمایید ( ۴ امتیاز)

 ۵- معمولا چند مدت طول می کشد که به خواب بروید؟

معمولا تا به رختخواب میروید می خوابید ( ۳ امتیاز)

۲۰ دقیقه طول می کشد که بخوابید ( ۴ امتیاز)

خواب راحتی ندارید و سر جایتان می غلتید ( ۱ امتیاز)

یک ساعت یا بیشتر ( ۲ امتیاز)

 ۶- معمولا در چه شرایطی به خود این اجازه را می دهید که گریه کنید؟

وقتی ناراحتم و فقط دوستان نزدیک یا خانواده ام حضور دارند ( ۳ امتیاز)

هر زمان که احساس کنم نیاز به گریه دارم ( ۴ امتیاز)

هر کاری می کنم تا گریه نکنم ( ۱ امتیاز)

وقتی که تنها هستم ( ۲ امتیاز)

 ۷- آیا احساس می کنید که دوستان خوبی دارید؟

جمع صمیمی از دوستان و اعضای خانواده دارم ( ۴ امتیاز)

افراد کمی در زندگی ام هستند ( ۳ امتیاز)

به سختی می توانم با دیگران ارتباط بر قرار کنم ( ۲ امتیاز)

تنها متکی به خودم هستم و نیاز به کسی ندارم ( ۱ امتیاز)

 ۸- تا چه حد به توانایی ها و استعدادهایتان اطمینان دارید؟

خیلی زیاد ( ۴ امتیاز)

زیاد ( ۳ امتیاز)

کم ( ۲ امتیاز)

اصلا ( ۱ امتیاز)

 ۹- چه چیزی باعث شادی و رضایت بیشتر در شما می شود یا به عبارتی باعث ایجاد انگیزه بیشتر در کارهایتان است؟

تحسین و تشویق دیگران ( ۳ امتیاز)

حس درونی خود ( ۴ امتیاز)

ترس از شکست ( ۲ امتیاز)

زنده ماندن و حفظ حیات ( ۱ امتیاز)

 ۱۰- از نظر من شادی و خوشبختی هر کس عمدتا بر پایه:

راه و روشی است که هر شخص در زندگی پیش میگیرد ( ۴ امتیاز)

اقتصاد جامعه ( ۳ امتیاز)

اصولی است که هر کسی از همان کودکی با آن تربیت شده ( ۲ امتیاز)

شانس و اقبال فرد است ( ۱ امتیاز)

و پاسخ تست روانشناسی سلامت روحی :

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

  دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش، پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا رفت کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده، که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان ...

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی،

توی رقص اگر پا‌ به ‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد،

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.

 برای یکی، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی، یک دلم برایت تنگ می‌شود، خرج می‌کنی. یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی، به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها، به سوء استفاده کردن،  به پیری و معرکه‌گیری. اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.

غریب است دوست داشتن

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

دکتر علی شریعتی


[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فردریک کبیر، که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست.
او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.
فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”.
فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.


[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟ شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم.. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.


[ یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

دبستان مازار تهران سال 1347

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

 

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسیهای دردورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

محمد علی حریری جهرمی


[ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

من مسوول چیزی که می گویم هستم،
نه چیزی که تو می فهمی.

زندگی ات واقعی نیست
تا زمانی که برای کسی که قادر به تلافی کار نیک تو نیست کاری کنی

زن مثل کیسه چای می ماند.
هرگز نخواهی دانست چه قدر قوی است تا این که در آب داغ بگذاری اش.

اتفاقات خوب برای صبوران رخ می دهند.
اما اتفاقات بهتر نصیب کسانی می شود که برای وقوع آن ها تلاش می کنند.

هرگز توان گروه های وسیع آدم های احمق را دست کم نگیر

من میهن ام را دوست دارم.
این دولت من است که مرا می ترساند

نیازی به انتقام نیست. فقط منتظر بمان. آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند و اگر بخت مدد کند،
خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی.

هر روز سپاسگزارم برای:
شب هایی که به صبح می رسند، دوستانی که بخشی از خانواده می شوند
رویاهایی که تحقق می یابند و علاقه هایی که به عشق تبدیل می شوند

در حالی که زاده شده ای تا خودت باشی؛
از تلاش برای تطبیق دادن خودت، دست بردار.

باید بتوانیم زندگی طرح ریزی شده مان را رها کنیم تا
به آن زندگی
که انتظارمان را می کشد، برسیم.

فقط یک بار جوان هستی. اما می توانی برای همه عمر خام بمانی.

قلبت را دنبال کن، اما، مغزت را هم با خودت ببر.

به سیاست مداران حداقل دستمزد را بده و شاهد تغییر سریع اوضاع باش.

ثروت مندان ثروت مند تر،
بینوایان بینواتر و
احمق ها احمق تر می شوند.

همیشه به خاطر داشته باش: کسی در جایی به خاطر وجود تو خوشبخت است


[ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
 
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
 
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
 
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
 
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...


[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
 
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
 
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
 
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
 
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...


[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
در زبان انگلیسی واژه های
Fri
END ( دوست )
Boyfri
END ( دوست پسر )
Girlfri
END (دوست... دختر )
BestFri
END (بهترین دوست)
همگی سه حرف

END
(خاتمه)
را بهمراه دارند...
اما کلمه
FamILY
(خانواده)
سه حرف
" ILY"
را دارد
که همان مخفف
"I Love You"
می باشد ,,
و جالب است بدانید
FAMILY= Father And Mother I Love You

[ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به تازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جا رو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای  غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:
«چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟»
نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!!!

[ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

Wife: Look At that guy drinking and dancing?
Husband :Who is he?
Wife :10 yrs back he proposed to me & I rejected him!
Husband: oh my God, he is still celebrating!


[ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters