بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از تمام دلتنگی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها،

وصدای شکستن را

نمی دانم من کدامین امید را نا امید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم!!


[ یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جدی بگیرید
دکتر استفان مارک، بیمارهای سرطانی در مرحله آخر را با استفاده از روش های "نامتعارف" درمان کرده است و بسیاری از آنها بهبود یافتند
او به درمان طبیعی درمقابل با بیماریها معتقد است
مطلب طولانی است اما بسیار مفید است.
همه ما فکر میکنیم که خوردن میوه یعنی خرید میوه، پوست کندنش و فقط گذاشتنش توی دهان

به این سادگی که فکر میکنید نیست
بسیار مهم است که بدانیم چگونه و چه وقت باید میوه بخوریم  

راه صحیح خوردن میوه ها چیست؟
این است که میوه ها را بعد از مصرف غذا نخورید
میوه ها باید زمانی خورده شوند که معده خالی است.
اگر میوه ها را به آن صورت بخورید، نقش مهمی در مسموم کردن سیستم بدنتان خواهند داشت
بدنتان را با مقدار زیادی انرژی تامین میکنند که این انرژی به جای مفید بودن باعث از دست دادن وزن و کاهش قدرت برای انجام دیگر فعالیتهای زندگی میشود.

میوه مهم ترین خوراکهاست، برای مثال درنظر بگیرید که دو تکه نان و یک تکه میوه خورده اید. تکه میوه آماده است که مستقیما وارد معده تان و روده تان شود
اما به دلیل آن دو تکه نان، از ورود سریع آن به معده جلوگیری می شود.
در این بین همه غذا فاسد شده، تخمیر میشود و به اسید تبدیل میشود. به محض اینکه درون معده، میوه با غذا و آنزیمهای گوارشی تماس پیدا میکند، همه حجم غذا شروع به ازبین رفتن و فاسد شدن میکند.

پس لطفا میوه های خود را زمانی مصرف کنید که معده تان خالی است و یا قبل از خوردن وعده های غذاییتان میل کنید.
شما بارها شنیده اید که بسیاری شکایت میکنند که هر زمان که هنوانه میخورم، غذا بالا می آید، و یا هر زمان که میوه درخت قهوه سودانی را می خورم معده ام نفخ میکند، زمانی که موز میخورم همش حس اینکه باید فورا به دستشویی بروم را دارم و غیره- در حقیقیت همه اینها اتفاق نخواهند افتاد اگر میوه را زمانی بخوریدکه معده تان خالی است. میوه ها با غذای فاسد شده ترکیب میشوند و گاز تولید میکنند و درنتیجه شما بالا می آورید.
سفیدی مو، تاس شدن، عصبانیت و گودی های سیاه زیر چشم، همه شان اتفاق نخواهند افتاد اگر با معده خالی میوه میل کنید.
با توجه به تحقیقات دکتر هربرت شلتون، بایستی بدانیم که چنین موضوعی صحیح نیست که بعضی از میوه ها مانند پرتقال، نارنج و لیمو خودشان اسیدی هستند. چرا که همه میوه ها در بدن قلیایی میشوند اگر شما روش صحیح میوه خوردن را کاملا بیاموزید شما به راز زیبایی، عمر طولانی، سلامت، انرژی، شادابی و وزن طبیعی دست پیدا خواهید کرد.
زمانی که نیاز دارید که آب میوه بنوشید- فقط آب میوه تازه بنوشید نه آب میوه کنسروها. حتی آب میوه هایی که بسیار سفت هستند را ننوشید
میوه های پخته شده را نخورید چرا که هرگز ماده مغذی میوه ها را دریافت نخواهید کرد تنها مزه شان را دریافت میکند. پختن، تمام ویتامین ها را از بین میبرد
اما به هرحال خوردن میوه کامل بهتر از نوشیدن آب آن است اگر باید آب میوه بنوشید طوری بنوشید که دهانتان پر شود و آن را آرام آرام غورت دهید. چرا که باید اجازه دهید که آب میوه با بزاق دهانتان قبل از غورت دادن آن کاملا ترکیب شود.
میتوانید برای پاکسازی بدنتان 3 روز روزه ی میوه بگیرید. به مدت 3 روز فقط میوه بخورید و در آخر متعجب میشوید از اینکه دوستانتان به شما میگویند که چقدر پوستتان درخشان و صاف شده است.

کیوی: میوه کوچک اما بسیار مقوی.
این میوه منبع خوبی از پتاسیم، منیزیم، ویتامین ای و فیبر است. حجم ویتامین سی این میوه دوبرابر حجم ویتامین سی پرتقال است

ادامه مطلب

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعدِ سفـــرِ شهر خدا کرد مرا

از گلستانِ کرم، طرفه نسیـمی بوزید

که سراپای، پر از عطر و صفا کرد مرا

 دلا در روزه، مهمان خدایی

طعامِ آسمانی را سرایی

در این مه، چون درِ دوزخ ببندی

هزاران در، ز جنت برگشایی


[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

معلمی از دانش آموزانش خواست در مورد «فواید گاو بودن» انشایی بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید انشای یکی از آن دانش آموزان  است:

 قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشا باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه ی هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.

همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است می خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آن ها آن قدر گاو هستند که به خواستگاری آن ها بروند، از طرفی هیچ گوساله ی ماده ای نمی گوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند این همه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، و زبونم لال طلاق و طلاق کشی و... ندارند.گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آن قدر عاقلند که می دانند بهترین سال های عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.گاوها به خاطر چشم و هم چشمی دماغشان را عمل نمی کنند.شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم. ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا حالا دیده اید گاوی زنش را کتک بزند؟ یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آن قدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : «عاشقت هستم»؟! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ؟! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند؟! گاوها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.

آن ها شرمنده ی زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمی دارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد. هیچ گاوی غمباد نمی گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.هیچ گاوی اختلاس نمی کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید. هیچ گاوی آن قدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله ی کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد. هیچ گاوی ...

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشا می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترین فایده ی گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید.

لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه و ... همه از گاو ولی با همه ی منافع یادشده، هیچ گاوی نگفت: من بلکه گفت: مـــــــــااااااا.

 


[ جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بطور معمول بسیاری از مردم دوست دارند یک زندگی آرام و بی دردسر داشته باشند با این وصف که حتی الامکان از هرگونه خطرکردن پرهیز می کنند. اما افرادی هم هستند که گاه و بیگاه دست به کارهای خطرناک می زنند، از استرس باکی ندارند، ترس برایشان معنایی ندارد و مهمتر اینکه از ترشح آدرنالین در خون خود احساس رضایت می کنند. تصاویر زیر گویای افرادی است که هیجان خواهی و به جان خریدن خطر را به آرامش ترجیح می دهند.


[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

 

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

 

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود

 

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم!

 

شاعر: حسین پناهی


[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها، افراد زیادی اونجا نبودن، ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود.
 
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.
 
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده، خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.
 
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.
 
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت، یه ذره رنگ و روش پرید، اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم، ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده، همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت، داداش او جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم
 
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت، اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم، پیر مرده در جوابش گفت، ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.
 
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین، پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.
 
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم، رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن، بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم، گفت داداشمی، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم، این و گفت و رفت.
 
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …


[ چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یه روز من قرار بود به عروسی برم یک کت و شلوار خریدم و اومدم خونه. اما وقتی رسیدم خونه دیدم که شلوارم 15 سانت بلنده به مادرم گفتم:مادر؛ شلوارم 15سانت بلنده. مادرم گفت:برو وقت ندارم دارم لباسمو درست می کنم رفتم پیش خواهرم گفتم: شلوارم 15سانت بلنده.گفت اصلا حرفشم نزن وقت ندارم. منم با نا امیدی مجبور شدم خودم درست کردم و رفتم یه چرت خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم که واویلا خواهرم دلش سوخته و 15 سانت کوتاه کرده مادرمم دلش سوخته و 15 سانت کوتاه کرده وقتی پام کردم درست شده بود عین شلوارک!!!!!


[ سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بدترین حسرتی که در زندگی می خوریم از کارهای خطایی که مرتکب شده ایم، نیست بلکه از این است که،چرا کارهای درست را برای کسی که لیاقتش را نداشته انجام داده ایم.

 

آدما به بدی وقتایی که ازشون ناراحتیم نیستن،به خوبیِ لحظه هایی که باهاشون خوش می گذرونیم هم نیستن.


[ سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]



1_ ازدواج بد وجود ندارد، این زن و شوهرها هستند که بد می شوند.

2_ این اولین و آخرین زندگی شماست، اعتیاد چرا؟

3_ قلم کم حرف، عمرش طولانی است.

4_ با دیدن قبض آب، برق از سرش پرید.

5_ واژه سکوت، نیازی به مترجم ندارد.

6_ ذهنم کلمات را به بازی گرفته و رفتارم زندگی را.

7_ قلمی که مغز ندارد حتما آبرویت را خواهد برد.

8_ بعضی از خیابان ها دو طرفه اند و بعضی یک طرفه اما خیابان بی طرف نداریم.

9_ خدایا, یارانه را از ما بگیر اما یار را نه.

10_ شاید با «ارز» معذرت مشکل تورم حل شود.

11_ نیامدی نگاهم دست خالی برگشت.

12_ این «مردم» باید عوض شوند وگرنه «دولت» مردمی دیگر انتخاب خواهد کرد.

13_ حتی موهایم هم میدانند که پایان شب سیه سپید است.

14_ نشر اکاذیب یعنی ستایش مدیران نالایق.

15_ گاهی اوقات «کلیه» امورم درد می کند.

16 _ اگر حرف مفت را می خریدند خیلی ها میلیاردر بودند.

17_ بعضی آدم ها در ظلمات اندیشه خود غرق می شوند.

18_ بعضی ها به پای هم پیر می شوند و بعضی ها به دست هم.

19_ این شورای شهر است یا شورای بدون شرح.

20_ آنقدر دست روی دست گذاشت که پا روی دمش گذاشتند.

21_ برای پولدارها زندگی «جاری»است و برای بی پول ها «زن بابا».

22_دروغگو آدم بدی نیست , چون میداند حقیقت تلخ است , لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود.

23_ همسر با گذشتی است , از من هم گذشت.

24_ بجز سیاستمدران , بنی آدم اعضای یک پیکرند.

25_ باز هم فراموش کردم فراموشش کنم.

26_ پلیس شخصی است که نبودن او باعث ایجاد امنیت برای مجرمان خواهد بود.

27_ پیری دورانی است که انسان قادر به بی وفایی به همسرش نیست.

28_ وجدان چیزی است که انسان را از لذت بردن هنگام گناه باز می دارد.

29_ دروغ یعنی تقدیم هدیه شیطان به دیگران.

ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکتر گفت به فلان سیرک برو آنجا دلقکی هست، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم.


[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است.
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره.


دکتر علی شریعتی


[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنیم: چهره، والدین (پدر و مادر) و زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.


[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

ادامه مطلب

[ یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تو مطب دکتر به انتظار نشسته بودم که موبایلم زنگ زد
- الو مامان سلام. خوبی؟ مامان نگران نشی ها، من الان تو ماشین "گشت ارشادم"
- چرا؟ کجا بودی؟
- از شرکت برمی گشتم، جلومو گرفتند و گفتند که مانتوم کوتاهه و خواستند سوار ماشین بشم، گفتند یه لحظه سوار شو یه تعهد ازت می گیریم و می ری. اما الان چهل و پنج دقیقه ست که منتظریم، تا ون پرشه. ظاهرا قراره مارو ببرن
- کجا؟
- نمیدونم، نگران نباش، باز بهت زنگ می زنم.
 
سعی می کنم به خاطر بیارم صبح که می رفت چه لباسی تنش بود. مانتو مشکی، شلوار جین، شال طوسی... لباسش که ایرادی نداشت، اهل آرایش هم که نیست...
 
بی خیال دکتر می شم و از منشی عذرخواهی میکنم و می زنم بیرون. سعی می کنم تمرکز کنم ببینم آخرین کسی که از گشت ارشاد حرف می زد و گرفته بودنش کی بوده؟
- الو سلام نازنین خوبی خاله؟ من عجله دارم ببخشید، گشت ارشاد سارا رو گرفته، می خواستم بدونم تو میدونی باید چه کار کنم؟
- خاله جون نگران نباش، می برنش وزرا، عکس می گیرن و تعهدنامه و تشکیل پرونده و خلاص.
- تشکیل پرونده؟ چه پرونده ای؟
- بدحجابی دیگه خاله، نمیدونی چه جرم سنگینیه این بدحجابی. چه فجایعی که به بار نمی آره، ولی از شوخی گذشته بهش بگید خودشو آماده کنه که خیلی تحقیرآمیز رفتار می کنن، و موقع عکس گرفتن، اسم و فامیلشو می نویسن روی یه تکه کاغذ و زیرش می نویسن به جرم بدحجابی، به شعور آدم توهین می شه، آدم حالش بد می شه، احساس مجرم بودن می کنه، سفارش کنین خونسرد باشه. راستی یه مانتو هم براش ببرین که مانتوشو عوض کنه. البته به من که گفتن با همین مانتوتم می تونی بری.
- مگه تو رو به خاطر مانتوت نگرفته بودن؟
- چرا ولی خوب سلیقه ایه دیگه، اون مامور بیرونی از مانتوم خوشش نیومد، اما ماموری که تو بود به نظرش مشکلی نبود و اجازه داد که با همون بیام بیرون.
 
خداحافظی می کنم و  زنگ می زنم خونه و به پسرم می گم که یکی از مانتوهای سارا رو بردار بیار وزرا و سفارش می کنم که مانتو بلند باشه.
وقتی میرسم از دور سیاهی جمعیت آدرسو نشونم می ده. و یاد حرف نازنین می افتم که وقتی پرسیدم کجای وزرا؟ گفت شما بری از دور جمعیتو می بینی و می فهمی کجا باید بری. ون های نیروی انتظامی یکی پس از دیگری می رسن و می رن تو محوطه. مردم هم ازدحام کردند جلوی یه دری که بسته ست و یه سربازی اونطرف ایستاده و مانتوهارو تحویل می گیره.
 
من گیج و ماتم که یه آقایی می پرسه: «دختروتونو گرفتند؟»
چه حسی بدی داره این جمله با خودم فکر می کنم، گرفتن؟ آره گرفتن ولی چرا؟ چرا باید دخترهای مارو بگیرند؟ به چه جرمی؟ انگار تازه در جریان قرار گرفتم .
جواب می دم: «بعله». میگه: «برید اونجا» و با انگشت ته کوچه رو نشون می ده: «یه فتوکپی از مدارکش بگیرید با مانتوش بدید تو»
 
هاج و واج میپرسم: مدارک چی؟ من که مدارک همراهم نیست. میگه: «کارت شناسایی خودتون هم باشه می شه فقط یه چیزی باشه که ضمانت بشه».
 
کارت ملی مو از کیفم در میارم و می دم دست یه سربازی که تو کیوسک فتوکپی ایستاده. پسر جونی که اونجاست یه فتوکپی ازش می گیره و می ده دستم .صد تومن ازم می گیره و میام.
 
دوباره یه آقای دیگه ای می گه ببرین بدین به اون سربازه. می گم آخه مانتوش هنوز نرسیده.
پسر جونی میاد ازم می پرسه خانم مانتو اضافه ندارین؟ گیج و منگ نگاهش می کنم: "مانتوی اضافه؟"
- آخه ما مسافریم خواهرمو گرفتند حالا هم مانتو می خوان من الان مانتو از کجا بیارم، این دورو بر هم که مانتو فروشی نیست...
 
خانمی چادرشو در میاره و میده بهش می گه اینو بده سرش کنه، من این جا ایستادم. پسره خوشحال، چادرو می گیره و میره .خانم دیگه ای دنبال کیسه پلاستیکی می گرده که مانتوی دخترخاله شو توش بذاره.
زنگ می زنم به دخترم: «کجایین؟ عباس آباد...»
 
جمعیت هر لحظه بیشتر می شه.
پسرم با مانتو می رسه و از ازدحام جمعیت متحیر می شه. سری به تاسف تکون می ده و می گه: «خیلی رو داریم والا، از ابتدایی ترین حقوق شهروندی محرومیم، اونوقت می خوایم دنیارم عوض کنیم»
 
ون ها پشت سر هم می رسند .
موبایلم زنگ می زند: "الو مامان ما رسیدیم"
 
می رم که مانتورو تحویل بدم، آقایی می پرسه اسم و فامیلشو نوشتی؟ می گم بعله. انگار همه توجیه شدیم، درست مثل مراحل یه کار اداری، خیلی دقیق و منظم رفتار می کنیم .دست به دست مانتو به دست سرباز اون طرف در می رسه.
 
مردم کلافه اند. از دور و نزدیک، کار و زندگیشونو ول کردند اومدند به قانون در جهت رفع بزرگترین مشکل جامعه اسلامی، یعنی قد مانتو دختران و همسرانشون کمک کنند تا به امید خدا مملکتمون گلستان بشه!...
 
هر کی یه چیزی می گه، خانمی فریاد می زنه: "بابا دختر من حامله ست، حالش بد می شه، بذارید من برم تو دخترمو ببینم" اون یکی به سربازه بد و بیراه می گه، یکی مامورها رو نفرین می کنه، یکی دیگه خودشو لعنت می کنه که هشت سال از جوونیشو پای جنگ گذاشته و یکی بدو بیراه می گه به هفت جد و آباد خودش که انقلاب کرده که حالا نتیجه اش این شده که با وجود این همه گرونی و بدبختی و اختلاس و فساد و... برای ده سانت کوتاهی مانتوی دخترش باید ساعتها علاف بشه.
 
هوا کاملا تاریک شده و ون ها پشت سر هم می رسن و به تعداد آدمهای خشمگین و کلافه اضافه می شه.
تحمل فضا برام سنگینه، این همه توهین و بی حرمتی رو نمی شه به راحتی قورتش داد. هر کس اظهار نظری می کنه و دخترهایی که پشت سر هم بعد از گذراندن هفت خوان از در خارج می شن، بلافاصله مانتوهای جدید رو در میارن. اکثریت قریب به اتفاقشون پوشش نامناسبی ندارند که بخواد خدایی نکرده بلایی سر آبرو و حیثیت جامعه اسلامی بیاره. دخترها غالبا عصبی و خسته اند، چندتایی هم با خنده مانتوهای جدید رو درمیارن و می ذارند توی کیسه. خواهر اون پسر مسافره هم میاد، چادر خانمو رو در میاره و من با تعجب نگاه می کنم که لباس خواهرش مگه چه ایرادی داشته؟ خانمی می پرسه تو رو هم گرفته بودند؟ همه نگاهها با تعجب متوجه دختره می شه.
به دخترم زنگ می زنم: "چرا نمی یای؟" می گه: «شارژ دوربینشون تموم شده نمی تونن عکس بگیرن تو صف ایستادیم این جا خیلی شلوغه» .
 
ساعت ده و نیم شده که در باز می شه و دخترم میاد بیرون اگرچه سعی می کنه که لبخند بزنه ولی می دونم که چقدر کلافه ست.
می پرسم اون تو چه خبر بود؟ می گه: «چه خبر می خواین باشه، توهین آشکار به جنسیتت، به زن بودنت، به انسان بودنت... اون تو این قدر شلوغه که هر چند دقیقه مامورا قهر می کنن که اگه ساکت نباشین، کارتونو انجام نمی دیم... انگار خدمتی ارائه داده می شه که تهدید به انجام ندادنش می کنن. یا انگار ما داوطلب شدیم که ما رو بگیرن» .
 
ظاهرا دختر دانشجویی بین متهمین بوده که التماس می کرده که ساعت نه و نیم در خوابگاهو می بندن، من شب کجا بخوابم؟... و کسی توجهی به التماس هاش نمی کرده. به نظر می رسه از جای خواب شبانه یک دختر دانشجوی شهرستانی، رنگ و سایز و قد مانتوش مهمتره.
 
دخترم تمام طول راه سکوت می کنه و پسرم درباره رفتن از ایران حرف می زنه .
فردا صبح دخترم آماده می شه که بره سرکار مانتو مشکی، شلوار جین، شال طوسی


[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی، تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم. محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا. . .

 به قـــولِ چارلی چاپلین  شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!

 به قـــول ارنستو چه گوارا  دستم بوی گل میدادمرا به جرم چیدن گل محکوم کردند... اما هیچ کس فکر نکرد که شاید... یک گل کاشته باشم...!

 به قـــولِ حسین پناهی این آینده, کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

 به قـــولِ پروفسور حسابی: یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. پروفسور جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند

 به قـــولِ والت ویتمن زندگی به من آموخت؛ بودن با کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.

 به قـــولِ ژان پل سارتر از همه اندوهگین تر شخصی است که از همه بیشتر می خندد!

 به قـــولِ برتراند راسل مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !


[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

 انتظارات همیشه صدمه زننده هستند..
زندگی کوتاه است..
پس به زندگی ات عشق بورز..

خوشحال باش.. و لبخند بزن.. فقط برای خودت زندگی کن و..

قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن

قبل از اینکه بنویسی فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن

قبل از تنفر عشق بورز

زندگی این است... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
 

کسی که نیاموزد از روزگار.......نیاموزد از هیچ آموزگار

 

 


[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مطمئنا شما برخی از اسرار طول عمر را می توانید حدس بزنید، از قبیل: غذا خوردن سالم، ورزش کردن روزانه ، حفظ وزن ایده‌آل و اجتناب از کشیدن سیگار...

برای آنکه جوان تر بمانید و احساس جوانی به شما دست دهد، چه کار می کنید؟
مطمئنا شما برخی از اسرار طول عمر را می توانید حدس بزنید، از قبیل: غذا خوردن سالم، ورزش کردن روزانه ، حفظ وزن ایده‌آل و اجتناب از کشیدن سیگار. اما عوامل دیگری هم می توانند بر طول عمرتان اثر داشته باشند. اگر شما خواهان جوان تر شدن و سالم ماندن هستید، این مطلب را بخوانید.

1- شنا کنید.
بر اساس تحقیقات دانشگاه کارولینا، همه ورزش ها تاثیر یکسانی در احساس جوانی ندارند. در این تحقیق که بر روی چهل هزار زن و مرد 20 تا 90 ساله انجام گرفت، مشخص شد که شناگران نسبت به دوندگان و پیاده روی کنندگان، 50 درصد کمتر می میرند.

2- ازدواج کنید.
تحقیقی در دانشگاه شیکاگو مشخص کرد ازدواج کردن باعث می شود زنان 4 سال و مردان 10 سال جوان‌تر گردند. تحقیقات ده ساله بر روی مردان 45 تا 59 ساله که بیشتر از یک کار هیجانی در هفته داشتند، نشان داد که مرگ‌ومیر در آنها 50 درصد کمتر از افرادی می باشد که یک کار هیجانی در ماه داشتند. ازدواج موفق باعث کاهش استرس، تقویت روحیه، خواب بهتر و کاهش خطر بیماری های قلبی می گردد اما تمام ازدواج ها این طور نیستند. ازدواج ناموفق می تواند استرس زیادی داشته باشد و به سلامت افراد آسیب بزند. برای همین طلاق می تواند بهترین راهکار برای ازدواج ناموفق باشد.

3- خوب بخوابید.
مطمئنا این را می دانید که باید 7 تا 8 ساعت در شبانه روز بخوابید تا خطر ابتلا به سرطان را کم کنید، از پرخوری جلوگیری کنید و خیلی فواید دیگر. همه این ها افزایش دهنده طول عمر می باشند. اما اگر از قرص خواب برای خوابیدن استفاده می کنید، باعث افزایش خطر سرطان و مرگ زودرس می شوید. یکی از راه های خوب خوابیدن و خواب عمیق داشتن، ورزش کردن می باشد. این نکته را به یاد داشته باشید که بین زمان ورزش و خوابیدن در شب، باید حداقل سه ساعت فاصله باشد، زیرا اگر بلافاصله بعد از ورزش، به رختخواب بروید، از آنجایی که انرژی شما زیاد شده است، سخت تر به خواب می روید.

4- داوطلب کاری شوید.
اگر برای انجام کاری داوطلب شوید، علاوه بر آنکه به سلامت روانی خود کمک می کنید، سلامت جسمی خود را نیز حفظ می نمایید. داوطلبان مشتاق تا 63 درصد مرگ‌ومیر خود را به عقب می اندازند. داوطلبان، دارای توانایی بالاتر برای انجام کار و همچنین افسردگی کمتری می باشند.

5- نخ دندان بکشید.
هر شب، برای مسواک زدن و نخ دندان کشیدن وقت بگذارید تا طول عمرتان بیشتر شود. مسواک زدن باعث می شود دهان شما تمیز و خوشبو شود. با مسواک زدن تنها 40 درصد از آلودگی ها و جرم های دهانی را حذف می کنید. تجمع جرم ها و پلاک های دندان باعث بروز بیماری های لثه ای مانند ژنژیویت و پریودنتیت می شود. این بیماری های التهابی می تواند باعث باریک شدن عروق و افزایش بیماری های قلبی-عروقی گردند. حداقل روزی یک بار نخ دندان بکشید تا آلودگی ها و جرم هایی که با مسواک کردن از بین نرفته اند، با استفاده از نخ دندان از بین بروند

6- با دیگران رفت و آمد کنید.
تحقیقات نشان داده است که معاشرت هم بر روان و هم بر جسم افراد تاثیر مثبت می گذارد. روابط اجتماعی قوی باعث افزایش سلامت مغز، افزایش خلق و خو و افزایش اعتماد به نفس می شود. احتمال مرگ و میر در افراد منزوی نسبت به افراد معاشرتی 22 درصد بیشتر می باشد.

7- چای سبز بنوشید.
تحقیقات نشان داده است افرادی که روزانه سه فنجان و یا بیشتر چای سبز می نوشند، جوان‌تر و سالم‌تر می باشند. آنتی اکسیدان موجود در چای به کاهش سرطان، دیابت و بیماری قلبی کمک می کند و از تخریب سلول ها جلوگیری می نماید.

8- مغزتان را تحریک کنید.
میزان سن تنها با بدن سالم محاسبه نمی شود، بلکه مغز نیز در این رابطه دخیل است. آلزایمر و بیماری های تحلیل برنده مغز از عوامل کاهش طول عمر می باشند. اگر از عضلات ذهنی خود روزانه استفاده کنید، می توانید این بیماری ها را از بین ببرید. برنامه غذایی سالم داشته باشید، یک زبان جدید را یاد بگیرید و ... . با این کارها طول عمر خود را زیاد می کنید.


[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینــه ی خـــــود، لاله پرور می کنند

چون مجانین خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود، از گریه، هــــی تر می کنند

روز و شب با عکــس او، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل، دریای احمـــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان، یک نظر  با قصد خیـــــر

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز  او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود  فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــرٍ دیگر نییَند!!!

از برای بچه هاشان، فکر مـــادر مـــی کنند!!!


[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]



همیشه آنچه را که ما می بینیم

واقعا همان هایی نیستند که وجود دارند


[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چای بیشتر از یک روز مانده را اصلا ننوشید.

در حمام هیچگاه مستقیما زیر دوش آب گرم نفس نکشید. کلر یک قاتل تدریجی است.

هنگام شارژ موبایل ابتدا شارژر را به گوشی وصل کنید و سپس آن را به برق وصل کنید. بهتر است موبایل خاموش باشد.

هرگز سیگار نکشید و اگر می کشید، نیمه آخر آن را به هیچ وجه نکشید.

هنگام روشن کردن کولر اتومبیل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقیقه پنجره ها را باز بگذارید و در پمپ بنزینها کولر را خاموش نمایید.

غذای خود را بیشتر از یکبار در مایکروفر گرم نکنید و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بریزید.

هنگام غذا بین هرلقمه حداقل 1 دقیقه فاصله بگذارید و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشیدنی ننوشید.

هنگام حرکت اتومبیل، پنجره ها را تماما باز نکنید تا هوا بصورت باد وارد مجاری تنفسی نگردد.

لوازم آرایشی را بیشتر از 5 ساعت برروی پوست خود باقی نگذارید. سلولهای پوستی نیاز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نیز تا حد امکان از لباسهای گشاد، راحت و باز استفاده نمایید.

موهای خود را بیش از یکبار در شبانه روز شانه نکنید. مراقب ورود شوره سر (حتی بصورت نامرئی) به چشمها و مجرای تنفسی خود باشید.

هنگام دویدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهدارید.هنگام نشستن و خوابیدن برعکس سر خود را پایین نگهدارید.

توجه بیش از حد به وزن، سودمند نیست. بدن انسان قادر است بصورت خودکار میزان ورودی، جذب و میزان دفع را تنظیم نماید و اشتهای طبیعی نیز متناسب با آن می باشد. هرچه قدر دوست دارید بخورید.

اگر نیاز مالی ندارید، لازم نیست روزی 8 ساعت کار کنید. بهترین تعداد ساعات کاری بین 5 الی 6 ساعت میباشد.

هرگز پشت مانیتور (های قدیمی) که روشن هستند قرار نگیرید. ضرر آنها از خیلی از دستگاههای عکسبرداری بیشتر است.

ورزش و تحرک در ابتدای صبح نه تنها سودمند نیست بلکه خطرناک نیز هست. سعی کنید آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بیداری و یا عصر انجام دهید.

توجه بیش از حد به امور سیاسی، ورزشی و اقتصادی برای سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات روانی می گردد.


[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند.. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند…

این بار پیشنهاد به ۴۵دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستایی ها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد!
من آنها را به ۵۰دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را.. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.....

پس انسان نباید حریص و طمع کار باشد....


[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟؟؟

حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

 اما این مهمه

 که وقتی از زندگی کسی رد می شی؛

 رد پای قشنگی

   از خودت به یادگار بگذاری...!!! 


 


[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.

سوالات را بخوانید:iq
-1 جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.
2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.
3- روس‌ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.
5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.

جواب‌ها:

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دوستم داشته باش

                         دوستم داشته باش….
 
 بادها دلتنگ اند
                  دستها بیهوده
                                     چشم ها بی رنگ اند
 
 
 
 دوستم داشته باش
                 شهرها می لرزند
                            برگها می سوزند
                                                   یادها می گندند
 
  باز شو تا پرواز
                   سبزشو از آواز
                                  آشتی کن با رنگ
                                                 ‌عشق بازی با ساز
 
 
دوستم داشته باش
                 سیبها خشکیده
                                  یاسها پوسیده
                                                      شیرهم ترسیده
 
 
 
 دوستم داشته باش
                   عطرها در راه اند
                                       دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند...
 
 دوستت خواهم داشت
                       بیشتراز باران
                                    گرم تراز لبخند
                                                 داغ چون تابستان
 
 
 دوستت خواهم داشت
                    شادترخواهم شد
                                 ناب تر روشن تر
                                                    بارور خواهم شد
 
دوستم داشته باش
                 برگ را باور کن
                               ‌آفتابی تر شو
                                         باغ را از برکن
 
 دوستم داشته باش
                   عطرها در راه اند
                                  دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند...
 
 
 خواب دیدم در خواب
                       آب آبی تر بود
                                    روز پرسوز نبود
                                                زخم شرم آوربود
 
 
 خواب دیدم درتو
               رود ازتب می سوخت
                             نورگیسو می بافت
                                               باغچه گل می دوخت
 
 
دوستم داشته باش عطرها در راه اند
                                   دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند………
 
 
 
 
 
شهیار قنبری

[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه... به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
 
توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم.


 


[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز، مرا می خواند

لیک باور دارم،

دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد


[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و چهره ای تیره رنگ. روز اولی که به مدرسه ی جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید. بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.

او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده ی دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!

سال ها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ و همسرم این گونه جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آن هایی که دلت را شکستند

دعا کن برای آن هایی که نفرینت کردند

و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست


[ جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث
پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط
برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر
آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت
۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد. آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد. خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را
نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !..

..

..

..

..

..

..

..
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

 


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از نظر مردها وقتی:

به مردی احترام میزاری یعنی:

... بهش علاقه داری/ احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!

به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی !!!

لبخند میزنی یعنی جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه!!!

وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری!!!

وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست!!!

وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره!!!

وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست! / وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!

و......و.....و......!!!

و با تمام اینها من یک زنم! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم!

و تو مرد باش! مردی که با تمام مردانگی ات تنها یک روز نمیتونی زیر بار این فشارها و قضاوتهای بیربط به جای یک زن زندگی کنی!
تو مرد باش!  ولی نامرد نباش!

 


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت
و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
 این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند
و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.
 پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری
 برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب
ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم.....


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

خــــدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود، تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد، با پای شکسته هم می توان سراغش رفت، تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمی دارد، تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند، وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید، وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن.

خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم...
 


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 آوای تو می خواندم از لایتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

 دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای که عشق تو را دارم و دارای جهانم

 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

 

فریدون مشیری


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

هفت ساله بودم یک روز قبل از رفتن به مدرسه پدرم مرا به کناری کشید و گفت باید لباس مناسبی برای مدرسه داشته باشم. تا آن زمان من فقط یک پارچه ی بزرگ پتو مانند می پوشیدم که دور یکی از شانه ها پیچیده می شد و در کمرم سنجاق می شد. پدرم یکی از شلوارهای خودش را برداشت تا زانو قیچی کرد و به من گفت آن را بپوشم قد شلوار کاملا اندازه بود اما کمرش بیش از اندازه بزرگ بود. پدرم با طنابی برایم کمربند درست کرد. باید قیافه ی خنده داری پیدا کرده باشم اما هیچگاه کت و شلواری نداشته ام که از پوشیدن آن همان غروری را احساس کنم که هنگام پوشیدن شلوار کوتاه شده ی پدرم داشتم ...!!!!!

نلسون ماندلا



[ دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردن هستند
مطالعه کن وقتی که دیگران در خواب هستند
تصمیم بگیر وقتی که دیگران مردد هستند
خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازی هستند
شروع کن وقتی که دیگران در حال تعلل هستند
صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردن هستند
گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردن هستند
لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگین هستند
پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردن هستند


[ دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از96 ماهی شما 55 تا غرق شد چند تا ماهی دارید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بله؟؟ مشغول جمع و منها بودی؟
تقصیر این مدرسه ها است که عمر شما را به فنا داده اند
تا حالا کسی شنیده که ماهی غرق بشه؟
حتما الان دانشجو هم هستی!!!!!!!!


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گاهی لازم است… که... لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟!

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت...؟!

زیبائی در فراتر رفتن از روزمره‌ گی‌هاست.


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد.    

 تولستوی

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم.

 شوپنهاور

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.

علی شریعتی

برای اداره کردن خویش، از سرت استفاده کن. برای اداره کردن دیگران، از قلبت.

 دالایی لاما


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

آخر این هفته، جشن ازدواجِ ما به پاست

با حضورِ گرمِ خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفا  از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

 معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشنِ عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

 پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

 دل به حالِ ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان 

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

حرکت موزون اگر در کرد از خود، کسی

 با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟!!

 با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

 بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!
* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه


[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

1. در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم نه سخت افزار.

2. در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mohabbat) داشته باشیم و هیچگاه برای این سایت، فیلتر نگذاریم.

3. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه کاراکتر "ع"، "ش" و "ق" استفاده کنیم.

4. هیچگاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم. که "تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمی‏باشد".

5. چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را "shut down" نکنیم بلکه آن را "restart" کنیم.

6. برای مانیتور زندگی‏مان بک گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم، نه سیاه یا دودی.

7. برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

8. روی کلیدهای عیب کیبورد خودمان انگشت بگذاریم، نه روی کلیدهای عیب کیبورد دیگران.

9. برای فایل‏های اسرار زندگی مان پسورد (password) بگذاریم و آن را مخفی (hidden) کنیم.

10. همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فکرمان را به کار بیندازیم.

11. برای مشکلات مردم، کلیدF1 باشیم و آنان را کمک و راهنمایی (help) کنیم.

12. اگر شخصیت ما ژله ‌ای نیست و بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید حتی به ما اجازه دهد که با هر کسی چت (Chat) کنیم و هر کسی با ما چت کند.

13. برای باغ زندگی مردم windows باشیم نه dos !!!

14. یک معادله ی ریاضی- رایانه‏ای به ما می‏گوید: "تا به فکر ساپورت دیگران نباشیم، دیگران به فکر ساپورت ما نخواهند بود".

15. اگر از کسی بدی و کم لطفی دیدیم، کم لطفی آنرا "save" نکنیم بلکه آن را "delete" نماییم و حتی آن را از ریسایکل بین (recyclebin) قلبمان کاملا محو کنیم.

16. به دیگران اجازه ندهیم در "CD Rom" زندگی ‏مان هر نوع "CD" را که بخواهند، قرار دهند.

17. خانه و دفتر کارمان، به روی مردم نیازمند،"Open" باشد.

18. برای حل اختلافات زناشویی، روی گزینه ی "گذشت و ایثار" دابل کلیک (double click) کنیم.

19. تا حرف کسی تمام نشده، اسپیکر (speaker) خود را روشن نکنیم.

20. درآمدمان را در اول ماه پارتیشن بندی کنیم تا در آخر ماه کم نیاوریم.

21. برای رفع گرفتاری‏های مردم اتوران (autorun) باشیم.

22. همان گونه که دیگران سایت "گوگل" را طراحی کرده‏اند، ما نیز سایت "گو- گل" را برای مردم طراحی کنیم تا در ارتباطات خود با یکدیگر، گل بگویند و گل بشنوند.

23. در سایت زندگی شخصی مان، یک رُوم (Room) به نام مشکل گشا (Moshkelgosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) کنند.

24. هنگام مشاهده ی خوبی‏ها و نیکی‏های دیگران، بلافاصله کلید پرینت اسکرین ( print screen ) را بزنیم و از آن عکس بگیریم.

25. در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریکی زندگی دیگران، کلید "Power " برای آنان باشیم.

ادامه مطلب

[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

A Lesson In Psychology

 
When A Person Laughs too Much Even for Stupid Things, Be Sure That Person Is
Sad Deep Inside.
وقتی کسی بخاطر کاراهای احمقانه بشدت می خندد
مطمئن باشید که او در اعماق درون غمگین است
 
 
 
When A Person Sleeps A lot, Be Sure that PersonIs Lonely.
وقتی کسی بسیار می خوابد مطمئن باشید که تنهاست
 
 
 
When A Person Talks Less, And If He Talks, He Talks Fast Then It Means That Person Keeps Secrets.
وقتی کسی کم حرف می زند، البته اگر حرفی بزند، و یا تند حرف می زند، معنی اش این است که او رازهایی را پنهان کرده است
 
 
 
When Someone Can't Cry Then That PersonIs Weak.
وقتی کسی نمی تواند گریه کند بدان که او ضعیف است
 
 
 
hen Someone Eats In an Abnormal Way Then That Person IsIn Tension.
اگر کسی تند و بطریقی نامعقول غذا می خورد نتیجه می گیریم که او تنش دارد
 
 
 
When Someone Cry On Little Things Then It Means He IsInnocent & Soft Hearted.
وقتی کسی بخاطر چیزهای کوچک می گرید معنایش آن است که او
بی گناه است و قلب نرمی دارد
 
 
 
When Someone Gets Angry On Silly Or Small Things It Means He IsIn Love.
اگر کسی بخاطر چیزهای کوچک یا احمقانه عصبانی می شود یعنی عاشق است

 

So True, Try To See All These In Real Life, U Will Find All...
بسیار درست است. سعی کنید تمام این چیزها را در زندگی واقعی ببینید
تمامشان را خواهید یافت

 
 
 
Try to understand people..
سعی کنید مردم را درک کنید


[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...


[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از بین 9 شکل زیر، تصویر مورد علاقه‌تون رو انتخاب کنید. حواستون باشه که رنگ و شکل، هر دو براتون خوشایند باشه. بعد توضیح مربوط به هر شکل رو، توی ادامه مطلب بخونید و ببینید چه شخصیتی دارید!!

       

       

     

.

.

.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یادش بخیر


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دستها !
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه.
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه.
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است.
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه...
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه.
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه.
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است.
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه.
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه.
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه.
پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون...
بستگی داره تو دست کی باشه.


-------------------------------------------------
این پیام تو دستای توست.
باهش چی کار می کنی؟
بستگی داره تو دستای کی باشه !

روز خوبی داشته باشی


[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگر خواهی بمیری بی بهانه

بخور ماست و خیار و هندوانه!
 
* * * * * * * * * * * * *

لاستیک قلبمو با میخ نگات پنچر نکن

* * * * * * * * * * * * *

شتاب مکن! مقصد خاک است
 
* * * * * * * * * * * * *

رادیاتور عشق من از بهر تو، آمد به جوش!
 
* * * * * * * * * * * * *

کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت

* * * * * * * * * * * * *

داداش مرگ من یواش!
 
* * * * * * * * * * * * *

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت

* * * * * * * * * * * * *

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم برنمی دارد

* * * * * * * * * * * * *

همه از مرگ می ترسند من از رفیق نامرد

* * * * * * * * * * * * *

تا جام اجل نکرده ام نوش

هرگز نکنم تو را فراموش!

* * * * * * * * * * * * *

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی

چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!

* * * * * * * * * * * * *

درخت مکر زن صد ریشه دارد

فلک از دست زن اندیشه دارد!

* * * * * * * * * * * * *

دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی

دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!

* * * * * * * * * * * * *

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!
 
* * * * * * * * * * * * *

ادامه مطلب

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه. تادهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید خسه شد خوابید. دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب...

.

.

.

یکی از رفقا سوغاتی شورت 40 دلاری واسم آورده!
موندم میخوام برم عروسی، رو شلوار بپوشمش یا زیر!

.

.

.

با این وضعی که من میبینم چند سال دیگه
دو تا پسر دارن حرف میزنن
رضا: علی جون ابرو هاتو خیلی ناز برداشتی
علی: قربونت برم الهی، پیش همون آقا کریم رفتم
رضا: کریم،کدوم کریم ؟
... علی: بابا کریم بلونده. همون آرایشگره که موهاشو مش استخونی میکنه

دو تا دختر دارن حرف میزنن
ژیلا: مرجان به اون سیبیل زنونت قسم وقتی لیلا اسمتو آورد می خواستم با چاقودسته شاخیه دو تیکه اش کنم
مرجان: ای ول بابا خیلی خانومی، ولی ولش کن اینها مرام ندارن. سگو نباس با چاقو زد....

.

.

.

یکی از حسرت های بچگیم خون دماغ شدن بود! خیلی حس و ژست باکلاسی بود... همه بهت توجه می کردن در حد شهید زنده!
.

.

.

ننه بزرگم میگه دختر پسری که همدیگه رو دوست داشته باشن بهم محرمن؛ صیغه و اینا هم دیگه نمیخاد...
اصن مرجع تقلیده منه به قرعان

.

.

.

ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻏﻬﺎ
ﺗﺎ ﺁﺩﻡ ﻣﺠﺮﺩ ﯾﺎ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﭙﺮﻥ ﺗﻮ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎﺑﻪ

.

.

.

از قلبم پرسیدم:چه کنم وقتى دلم تنگ است و دستم کوتاه؟
جواب داد: من کارم خونرسانى به بدنه،از من شرو ور نپرس!!

.
.
.

غضنفر به نامزدش اس ام اس می ده: عزیزم! من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت. اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون!

.
.
.

ادامه مطلب

[ جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters