بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

الهی

 با خاطری خسته، دلی به تو بسته، دست از غیر تو شسته

در انتظار رحمتت نشسته ام

بدهی کریمی، ندهی حکیمی، بخوانی شاکرم، برانی صابرم

 الهی

احوالم چنانست که می دانی، اعمالم چنین است که می بینی

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

 الهی

مشت خاکی را چه شاید و از او چه برآید و با او چه باید

  دستم بگیر


[ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

 آهای روزگار!!

برایم مشخـــص کن

این بار کدام سازت را کوک کرده ای تا برایم بزنی

می خواهم رقصم را با سازت،

هماهنگ کنم!!


[ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید. مرد به محض چشیدن آب نمک ان را پس زد و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.

 

استاد وی را کنار دریا برده و به او گفت: همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید. مرد گفت: بهتر است می توان تحمل کرد.

 استاد گفت: شوری این دو آب یکی است ولی ظرفشان با هم فرق دارد. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است اما ظرفیت ما می تواند لیوان باشد یا دریا.

وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است. گاهی با تکرار همین دو کلمه همه چیز در نگاه دریایی ات محو خواهد شد.

دریا باش..... دریا باش..... دریا


[ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

. دهه شصتی ها کیا یادشونه !؟

آلاسکا از تولید به مصرف !

یعنی من اینارو با بستنی سالار الان عوض نمیکنم !


[ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

می دانیم که وجود لینک در صفحات دوستان باعث افزایش رتبه صفحه (Page Rank) در گوگل می شود. لینک دوستان علاوه بر ستون سمت چپ در این پست نیز قرار میگیرد.

از آنجا که می خواهیم نظرات هر پست پیرامون مطلب ارسالی باشد، از دوستان تقاضا داریم درخواست تبادل لینک خود را در قسمت نظرات همین پست ارسال کنند.

با تشکر از شما آرش

لینک دوستان

همه جا همین جاست...، شعر

سلام پرتوکار (سارا محمدی)

روستای ما

زیبای خفته

پونه بارانی

صنایع رباتیک آراد

جملات زیبا (مازنی ریکا)

احساس دلم

کشکول شیخ نهایی (عزت الله الماسی)

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


1) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو. 
 
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو. 
 
۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو. 
 
۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر. 
 
۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن. 
 
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری. 
 
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن. 
 
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن. 
 
۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستانت را  اعدام کنی. 
 
۱۰) ایمیل فرستادن بی فایده است، چون یا خوب مینویسی که مطلبتو به اسم خودشون میفرستن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.


[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

لبخندلبخندلبخند

این سگ بیچاره که قصد بازی با یک جوجه تیغی ظاهرا بی‌حوصله را داشت، مورد حمله این حیوان قرار می‌گیرد و جوجه تیغی 500 تیغ تیز را به سر و صورت این حیوان بی چاره پرتاب می‌کند تا درس عبرتی برای کسانی باشد که جوجه تیغی را برای بازی انتخاب می‌کنند.


[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دل من غصه چرا؟!

آسمان را بنگر

که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

دل من غصه چرا؟!

دل به غم دادن، از یأس ها سخن گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند

غم و اندوه،

اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات،

از لب پنجره ی عشق،

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا،

چتر شادی واکن

و بگو با دل خود،

که خدا هست، خدا هست


[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

"دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک لحظه، تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس، روی صحنه تئاتر پر شکوه "شانزلیزه". . . ؟

نامه ای که با این جملات شروع می شد و خیلی به دل همه ایرانی ها می نشست، جعلی است. همین نامه ای که امضای چارلی چاپلین را پای خود دارد و خطاب به دخترش است.

در این سال ها بارها اعلام شده که این نامه جعلی است و سندیتی تاریخی ندارد اما گویا خیلی از ما به خاطر اینکه تاثیرات زیادی از متن آن نامه گرفته ایم نمی خواهیم قبول کنیم که چاپلین اصلا نامه ای به دخترش ننوشته است.

فرج االله صبا، از روزنامه نگاران دهه 50، نویسنده این نامه است.

صبا در شرح ماجرای نامه جعلی منتسب به چارلی چاپلین، گفته است:

در مجله "روشنفکر" تصمیم گرفتیم به تقلید از فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی، هر هفته، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید.

آن بالا هم سر کلیشه "فانتزی" تکلیف همه چیز را روشن می کرد.

بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده است. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا این قدر تکراری اند؟

گفتند:  اگر زرنگی، خودت بنویس!

خب ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرتمان بر خورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران، معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله روی میز. بر آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود.

همان جا در دم نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم.

از آن طرف، صفحه بند هم فشار می آورد زود باش، باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستمان داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد و همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال.

جالب اینجاست که مایکل چاپلین -پسر چارلی چاپلین- وقتی سال 1380 مهمان جشنواره فیلم فجر شد، به خبرنگاران گفت، پدرش آن قدر گرفتار بوده که فرصت نداشته برای بچه هایش نامه بنویسد. اما باز هم کسی باورش نشد.

مانده فقط مرحوم چارلی چاپلین خودش از گور دربیاید، بگوید، من این نامه را ننوشته ام، که البته با این وضع، باز هم امیدی نمی رود باور کنیم این نامه از بیخ و بن جعلی است!

و اما نامه:

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان

در کنار خطوط سیم پیام/ خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران/ آن دو را چون دو دوست می دیدند
یکی از روز های سرد پاییزی/ زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید/ خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا/ خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است/ چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی/ مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار/ من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد/ یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد/ بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز/ انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی/ تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم/ راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را/ نیز با تبر تکه تکه بشکستند

--------------------

و حال نسخه جدید این شعر زیبا دو کاج از همان شاعر دوکاج

در کنار خطوط سیم پیام/ خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران/ آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی/ زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید/ خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا/ خوب در حال من تأمل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است/ چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی/ دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی/ ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید/ باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم/ کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت/ دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد/ ده ما نام یافت کاجستان

شاعر: محمد جواد محبت، همان شاعر "دو کاج"


[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 اعتراف می کنم پسر همسایمون دوتا سی دی از ویدیوکلوپ برداشته بود. گفتم که بده من هم ببینم. اون هم گفت به شرط اینکه یه سی دی جدید بدی. من هم که هیچی نداشتم رو یه سی دی الکی نوشتم کشتی رانی در کوهستان و بهش گفتم این فیلم رو هیچ جا ندارن. خیلی خوبه! خلاصه خیلی تعریف کردم اون دوتا سی دی رو ازش گرفتم.

 چند شب قبل خواب دیدم از کنار فلکه شهرداری با موتور یه تیکه خلاف رفتم تا به اون طرف رسیدم از شانس بد ما دیدم پلیس ها وایستادن میگن ایست ایست! ما هم همون وسط خیابون وایستادیم. حالا مونده بودیم یه دنده بزنیم فرار کنیم یا موتور رو بدیم تحویل شون! خواستم فرار کنم دیدم به سربازه گفت شلیک کن!!! خلاصه آخرش موتور رو گرفتن. حالا حتما میگین این چه ربطی به اعتراف کردن داره؟ آخه بعد از این خواب بدون اینکه حواسم باشه همه این ها یه خواب بوده، نیم ساعتی رو تخت داشتم فکر می کردم که حالا جریمه و دردسر آزاد کردن موتور به کنار، فردا با چی برم دانشگاه؟!

  اعتراف می کنم یه بار توی ویندوز 98 دستم خورد چند تا شورت کات پاک شد. بلد نبودم چیکار کنم. دل چرکی شدم ویندوزو پاک کردم دوباره نصب کردم!

 اعتراف می کنم یکی از سوالات دوران کودکی من این بود که تو جاده چرا ما هر چی از ماشین ها سبقت می گیریم، اول نمی شیم.

 اعتراف می کنم تو بچگی هام یه بار بابا و مامان من دعوا کردن، من هم رفتم یه عالمه حشره کش زدم به خودم که بمیرم وصیت نامه هم نوشتم تازه، توش حلالشون کردم که عذاب وجدان بگیرن!

 اعتراف می کنم که بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیر یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!

 اعتراف می کنم دو هفته قبل داشتم می رفتم جلسه، خیلی عجله داشتم، بهترین کت و شلوارم رو پوشیده بودم. باورتون نمی شه، وقتی از جلسه برگشتم خونه و درست دم در بود که فهمیدم همه این مدت با دمپایی بودم!

اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی، خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم. وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی! گفتم: چرا، هر چی به اون عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟ گفت: چون هفته ی قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن. الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم.

 


[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

روز دختر مبارک

قلباین دسته گل تقدیم به همه ی دختر خانومای گلقلب


[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چرا ما مجموعه ای از دوستان متفاوت  داریم ؟
-       چگونه می شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟
-      زیراهریک به ما کمک می کنند که یک قسمت مشخص از درون ما  نمایان گردد .
-       وقتی با یکی از آنها هستم بسیار آدم مودبی جلوه می کنم.
-       با دیگری دوست دارم جوک بگویم.
-       با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر میکنم.
-       با دیگری راجع به هر چیز ساده ای می خندیم.
-       با مجموعه ای دیگر در کافی شاپ می نشینم و قهوه و کیک می خورم .
-       با تعدادی دیگر در مهمانی های خانوادگی شادمانه می رقصم.
-       به مشکلات یک دوست گوش داده، نظرات مشورتی  میدهم.
-       به نظرات دیگری که مرا موعظه می کند گوش فرا می دهم.
-       با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم لحظات خوش مشترک را جاودانه میکنم.
-       بدین سان است که جعبه گنج من شکل گرفته، جعبه ای کامل از دوستان متفاوت.
-       آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک میکنند.
-       که مرا در روزهای خوب و بد یاری میکنند.
-       آنها مانند قرصهای ضد افسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف میکنم.
-       پزشکانی که سالها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته اند معتقدند که وجود دوستان (جعبه گنج) برای استمرار سلامتی یک الزام است .
-       تحقیقات نشان دهنده ی این واقعیت است که در افراد اجتماعی  ریسک افسردگی و سکته قلبی  تا 50 درصد کاهش داشته  و ظاهرشان تا سی سال جوانتر را نشان می دهد.
-       من از اینکه چنین گنجی  را در اختیار دارم خرسندم.
-       برای دوستانم ارزش قائل شده و همواره تماسم را با آنها حفظ می نمایم.

ازاینکه دوستان یکدیگریم  خوشحالیم


[ یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چرخه ی تربیت

نکنین این کارو تو رو خداناراحت


[ شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

گل سرخ نماد عشق 

 

سازنده ترین کلمه گذشت است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه
ما است
آن را به کار بر

عمیق ترین کلمه
عشق است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه
تنفر است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه
من است
از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه
خشم است
آن را فرو بر

بازدارنده ترین کلمه
ترس است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه
کار است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه
طمعاست
آن را بکش

سازنده ترین کلمه
صبر است
برای داشتنش دعا کن

ادامه مطلب

[ شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزدا
 خدا گفت: نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم. بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی. 
  
      
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت: نه

روح تو کامل است. بدن تو موقتی است. 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد 
 خدا گفت: نه

شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است. 
      
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد 
خدا گفت: نه  

من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد. 
        
من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد 
خدا گفت: نه

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.
      
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد 
خدا گفت: نه

 تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید 
خدا گفت: نه 
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری.
      
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد، دوست داشته باشم 
خدا گفت: ... سرانجام مطلب را گرفتی.


[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

1) به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید.
2) با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند.
3) همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
4) وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد.
5) وقتی می گویید: متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید.
6) قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید.
7) به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید.
8) هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9) عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید.
10) در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید.
11) مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید.
12) آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید.
13) وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید: چرا می خواهی این را بدانی؟
14) به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند.
15) وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید: عافیت باشد.
16) وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید.
17) این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
18) اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
19) وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید.
20) وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود.
21) زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید.


[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

قبل از اینـکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزن.

از خیابان ها، کوه ها و دشت هایی گذر کن که من عبور کردم.

اشک هایی را بریز که من ریختم. دردها و خوشی های مرا تجربه کـن.

سال هایی را بگذران که من گذراندم.

روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم.

دوباره و دوباره برپا خیز و مجددا در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم.

بعد، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی.


[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

Bill Gates: If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake.

بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

Swami Vivekananda: In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path.

سوآمی ویوکاناندن: در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

William Shakespeare: Three sentences for getting SUCCESS: a) Know more than other. b) Work more than other. c) Expect less than other

ویلیام شکسپیر: سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید.

Adolph Hitler: If you win you need not explain, But if you lose youshould not be there to explain.

آدولف هیتلر: اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.

Alien Strike: Don't compare yourself with anyone in this world. If youdo so, you are insulting yourself.

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بسیاری از مردم کتاب "شازده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو میجنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نیانداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟" به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. پرسید:

"بچه داری؟" با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره ایناهاش" او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

 


[ پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آیسا جان

لبخندبه جمع ما خوش اومدیلبخند


[ پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

اگر افسردگی دارید،
در حال ِ زندگی در گذشته هستید.
***
اگر اضطراب دارید،
در حال ِ زندگی در آینده هستید.
***
اگر آرامش دارید،
در حال ِ زندگی در زمان حال هستید.



[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پیش نوشت: قبل از هر چیز از همه دوستانی که درخواست دوستی بنده رو در فیس بوک ریجکت کردند و اکانت ما رو برای ماه ها مسود ساختند تشکر می کنم. مثه اینکه من اشتباه کردم! در ادامه مطلب قضیه رو میگم.

امروز ایمیلی دریافت کردم مبنی بر اینکه: در طی روزهای آینده، باید حواستان جمع باشد که هیچ پیامی را با پیوست: Invitation FACEBOOK باز نکنید. صرفنظر ازاینکه چه کسی آنرا برایتان فرستاده است. این یک ویروس است که یک مشعل اُلمپیک را باز میکند که تمام hard disc C کامپیوتر شما را میسوزاند. این ویروس را از طریق کسیکه در دفترچه آدرستان است دریافت میدارید. به همین دلیل است که باید این ایمیل را به همۀ کسانیکه با آنها تماس دارید، ارسال کنید. دریافت 25 بار این ایمیل بهتر از آنست که این ویروس را دریافت کنید.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آیا شما میتونید حدس بزنید چیه؟

دقیفتر نگاه کنید و حدس بزنید چی میتونه باشه؟

 

آیا اینها خودکارهای دوربین دار هستند؟

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به نظر میاد یک سیاره دور افتاده تازه کشف شده هست ؟!!

 لطفا تا حدس نزدی چیه پایین را نخوانید.

 

 

 

 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سلام به همه ی دوستداران فانی میل.

من عضو جدید خانواده ی فانی میل هستم.

ممنون از این که منو به این سایت دعوت کردید.


[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا
مرد بازدید کننده میپرسه: این آدم چشه؟
میگن: یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن، مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی

میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا

بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگه چشه؟  میگن: اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!!!!


[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

خدایا

من چیزی نمی بینم

آینده پنهان است

ولی آسوده ام

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را


[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

1. اصلی ترین اولویت ما چیست؟

اولین چیزی که باید همیشه به یاد داشته باشیم این است که به دنیا آمده ایم تا انسانی با ویژگی ها و صفات والای انسانی و اخلاقی باشیم، پس هیچ چیز بر انسانیت و ویژگی های اخلاقی انسانی ما اولویت ندارد و تنها این صفات برجسته ی انسانی است که می تواند ما را به عنوان فردی جذاب و دوست داشتنی معرفی کند، شاید بارها در خیابان و مهمانی و محل کار با افراد زیادی برخورد داشتید که سعی می کنند تا با پوشیدن لباس های گران قیمت و شیک و یا انواع آرایش ها خود را دوست داشتنی نشان دهند اما نهایتا موفقیتی را بدست نمی آورند و یا در حالی که متوهم کسب موفقیت هستند بیشتر وسیله ای برای سود جویی دیگران هستند. این افراد همان گروهی هستند که اولویت های خود را از دست داده و یا فراموش کرده اند، به خاطر همین اقداماتشان طبق یک اصل تکرار پذیر به قیمت نابودی شان به بهای کسب علاقه دیگران تمام می شود.

2. با کسی باشیم که صد است

خداوند عالم، عدد صد به معنای تکامل در صفات و ویژگی های عالی است که بنابر این هرکسی که تلاش کند عدد 100 را به دست بیاورد طبیعتا در این مسیر اعداد پایین تر و ویژگی های ابتدایی تر را نیز به دست می آورد، پس فراموش نکنید که با خدا باش و پادشاهی کن و غیر آن هر چه می خواهی باش و گدایی کن که این گدایی شامل جلب و جذب محبت و احترام دیگران هم می شود که انگیزه ای است برای به دست آوردن جذابیت های بیشتر و سطح وسیع تری از نگاه دیگران. ضمن اینکه با خدا بودن یعنی آرامش و اگر تنها اندکی به خدا فکر کنیم و یادمان نرود که او سرچشمه ی همه زیبایی های عالم است خداوند زیبایی را در سیما، صدا و افکار ما تزریق می کند و حتی اگر زشت ترین صورت دنیا را هم داشته باشیم یا نازیباترین صدای شنیده شده را؛ باز خداوند جاذبه هایی را در وجود ما قرار می دهد که افرادی برای نزدیک شدن به ما ثانیه شماری می کنند، بنابر این برای به دست آوردن دل ها، خدا را به دست بیاوریم و بدانیم هرکس رابطه ی بین خود و خدایش را اصلاح کند و دوستی برقرار کند خداوند بین او و عموم مردم دوستی و محبت را برای همیشه و با شکلی ماندگار برقرار خواهد کرد. حتما فراموش نکنیم که آدم های دلنشین، دوستان و بندگان خوب خدا هستند و به این واسطه در یک لحظه دل ربایی کرده و برای همیشه در حافظه ی ما خواهند ماند.

3. به دنبال نگاه کسی نباشید

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یه خورده چندش آور ولی واقعا حیرت انگیزه!

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

خدایا
به خاطر تمام چیزهایی که دادی،
ندادی،
دادی پس گرفتی،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا میخوای بدی،
دادی بعدا میخوای پس بگیری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس میگیری،
پس گرفتی بعدا میخوای بدی،
اگه میخواستی بدی و فکر کردم که دادی ولی ندادی، شکر


[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود،پدر لینکلن کفاش سلطنتی بود و کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد. آبراهام پس از سالها تلاش و شکست، در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور امریکا برگزیده شد. اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند. چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود. زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت قبل از آنکه لب باز کند و سخنی بگوید یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی
تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد: "آبراهام!حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!"

مسلما"هر فردی در جایگاه لینکلن قرار داشت با این نماینده گستاخ که او را اینگونه مورد خطاب قرار داده برخورد می کرد! اما آبراهام لینکلن این چنین نکرد. او لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد: "من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت. چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم. آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم. با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام. پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود!

یکی از اقدامات مهم و تاثیر گذار لینکلن خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری در ایالات متحده امریکا بود.

هر چه هستی همون باش، هر چه نیستی نگو کاش.


[ یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

  برخی ترکیبات غذایی هستند که اثرات مفید یکدیگر را تکمیل می‌کنند و به بمب‌های درمانی بدل می‌شوند، این ترکیبات را بخوانید و از آن‌ها با هم استفاده کنید. یک ضرب‌المثل هندی می‌گوید: «هر چیزی کاملش بهتر است» اما به نظر می‌رسد شاید بهتر باشد این ضرب‌المثل را این‌گونه تغییر دهیم «خیلی چیزها با چیزهای دیگر کامل می‌شوند» این مسئله به خصوص در مورد خوراکی‌ها صادق است. از قدیم بسیاری از اقوام جهان برخی خوراکی‌ها را با برخی دیگر می‌خورده‌اند و این ترکیب‌ها را جادویی ارزیابی می‌کردند.  حالا علم نشان می‌دهد که بسیاری از این ترکیب‌ها واقعا جادویی هستند.


ادامه مطلب

[ یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جونم واستون بگه قضیه از این قراره که چند وقتی بود فانی میل مخاطبی داشت به اسم « ... ». این « ... » عزیز ما، من و همکارام رو با نظراتی که واسه پستامون میذاشتن خوشحال می کردن. نمی دونم چرا با اینکه نظرای قشنگی میدادن تمایلی به اینکه اسمی یا ایمیلی از خودشون بذارن، نداشتن. یه بار آرش خان بهشون گفت: «که اسمی یا ایمیلی برا ما به یادگار میذاشتین». یه بارم من این حرف رو به ایشون زدم. ولی ایشون گوش ندادن. چرا؟ خدا عالمه. البته به نظرم آدم حرف گوش کنی بودن چون اوایل انگلیسی نظر میذاشتن ولی من که ازشون خواستم فارسی را پاس بدارن ایشون لطف کردن و فارسی را پاس داشتن.لبخند

برا آخرین بار برا پست « 10راز لبخند زدن » ، 4 شهریور 1391، ایشون این  نظر رو گذاشتن «ما که هی خندیدیم تا دنیا بهمون  بخنده خنده که نکرد هیچ نزدیک بود لقب خل و چلم بهمون بدنابرو  » و من این طور جوابشونو دادم « چی بگم. حرف حق که جواب نداره.خنثی ممنون از حضور گرمتون و تشکر از نظراتتون.ولی ما رو ناراحت می کنید که  اسم و یا ایمیلی نمی ذاریدناراحت». مدارکشم موجوده.

 از اون موقع تا حالا این « ... » عزیز ما به ما افتخار ندادن و به وبمون نیومدن البته حتما اومدنا ولی نظری نذاشتن. راستشو بخواین چند روزیه یه کَمکی عذاب وجدان گرفتمناراحت. منم حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااسنگران.  به خودم میگم حتما حرف من باعث شده که ایشون دیگه نظری نمیذارن چون با جوابی که من به نظرشون دادم فک کنم برا اینکه ما رو ناراحت نکنن دیگه نظر نمی ذارن. یاد این شعر موسی و شبان افتادم اونجاش که میگه:

وحی آمد سوی موسی از خدا / بنده ی مارا ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی / نی برای فصل کردن آمدی

 حالا فک کنم آرش خان با دیدن این پست تو دلش میگه:چشمک

این چه کاری بود، که کردی،  پرنیان / مخاطب ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی / نی برای فصل کردن آمدی

 آره « ... » جان وجدانم درد می کنهآخ. من واقعا قصد جدا کردن شما رو از خودمون نداشتم. نمی دونم هنوزم واسم سواله که چرا دوست نداشتین اسم یا ایمیلی بذارینسوالمتفکر. شایدم ما می شناسیمتونو و شما نمی خواید که ما بشناسیمتونچشمکنیشخند.

به هر حال بنده رو حلال کنیدفرشتهاگه خدای ناکرده شما رو رنجوندم.خجالت

بازم به قول شعر موسی و شبان:

« هیچ آداب و ترتیبی مجو / هرچه می خواهد دل تنگت بگو»

 

نه اسمی نه ایمیلی

هر چی که دل تنگتون میخواد واسمون بنویسین

 

لبخندلبخندلبخندمنتظرتونیملبخندلبخندلبخند


[ یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

امروزه علم پزشکی ثابت کرده که اکثر سکته های قلبی هنگام صبح به خاطر این است که ما قبل از خواب و یا عصر روز قبل آب نخورده ایم
 
یک لیوان آب بعد از بیدار شدن از خواب کمک می کند ارگانهای بدن فعال بشوند
 
خوردن یک لیوان آب نیم ساعت قبل از غذا به هضم آن کمک می کند

خوردن یک لیوان آب قبل از حمام به کاهش فشار خون کمک می کند
 
یک لیوان آب قبل از خواب از سکته قلبی جلوگیری می کند
 
این متن را به همه دوستانی که میشناسید بفرستید و آنها را از سکته قلبی نجات بدهید


[ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

خدایا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده ی مخلص تو باشمفرشته که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است.

خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کندل شکسته یا به من صبری ده که کسانی را که دوستم ندارند دوست داشته باشم.ناراحت

 خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.دل شکسته

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنان که محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم،گریه آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتندگریه و آنان که درحقم ظلم کرده اندگریه را ببخشم.

 خدایا دستانم خالی اند ناراحتو دلم غرق در آمال، یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.

 خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت، دانایم کن.

 خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.

 بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.

       

ادامه مطلب

[ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد... آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل (بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند... خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد... و سپس ماه به دو نیم شکافته شد، نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آن قرار گرفت.

کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد (ص) ما را سحر کرده است، سپس گفتند اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند، ابوجهل گفت: "صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سئوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان می آوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد (ص) چشمان ما را سحر کرده است."

 بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آنگاه ابو جهل و مشرکان گفتند: "این سحر مستمر است" و آنگاه این آیات مبارک نازل شد ... "اقتربت الساعه وانشق القمر ..." باری این موضوع پایان یافت و مشرکان ایمان نیاوردند.

در یکی از نشستهای دکتر زغلول النجار در یکی از دانشگاههای انگلیس، وی در خصوص معجزه شق القمر در صدر اسلام به دست پیامبر (ص) به عنوان یکی از معجزات پیامبر (ص) که توسط ناسا به اثبات رسیده است صحبت می کرد. در این میان یکی از حاضران که به اسلام خیلی توجه و اهتمام داشت به نام "داوود موسی بیتکوک " که در حال حاضر نیز رئیس حزب اسلامی بریتانیاست ماجرای مسلمان شدن خود را اینگونه نقل کرد:

ادامه مطلب

[ جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 ولوو YCC  که برگرفته از Your Concept Car و به معنی "ماشین مفهومی شما" نامگذاری شده، اولین اتومبیلی هست که منحصرا به سفارش زنان و برای زنان در شرکت ولوو ساخته شده است.

 
و اما برخی از ویژگیهای این خودرو:
 
1. هیچ راهی برای دسترسی راننده(خانوم ها) به موتور و قسمتهای حساس وجود نداره یعنی کاپوت ماشین باز نمیشه.

علتش اینه که این ماشین فقط در هر 50.000 کیلومتر نیاز به تعویض روغن داره و در صورت نیاز به هر نوع سرویس خودش توسط فرستنده بی سیم به نزدیکترین تعمیرگاه مجاز خبر میده !
 
2. با لاستیک پنچر قادر به ادامه حرکت هست یعنی راننده نیازی به توقف و تعویض لاستیک نداره !
 
ادامه مطلب

[ جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

ادامه مطلب

[ جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

لطفا کمی صبور باشید

Must be patient

http://funnymail.persiangig.com/image/mail/spinner.gif

قدرت خالق هستی، الله اکبر

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ﴿٧۵ وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ ﴿٧۶﴾ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ﴿٧٧

قرآن کریم؛ سوره واقعه


[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی (این لیسیدنی پرطرفدار) در کجا و توسط چه کسی ساخته شده، هیچ حرفی به میان نیامده است؟ جواب این سوال در کتاب "مردم دوران مشروطه" در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است، جوابی که افتخار دیگری است برای ما ایرانیان.

داستان از اینجا شروع می شود که فردی به نام "کریم باستانی" ملقب به "کریم یخ فروش" پسر جوانی از شهر ری بود که در سال های قبل از مشروطیت در خیابان جمهوری امروز، بساط یخ فروشی داشت. یکی از مشتریان تقریباً دایمی کریم هم کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند. این مواجهه هر روزه کارمندان سفارت انگلیس با کریم، رابطه صمیمانه ای را بین آنها پدید آورده بود و آن ها هم برای کریم که انگلیسی بلد نبود، نام "کریم یخی" یا به زبان خودشان "آیس کریم" را برگزیده بودند.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زندگی شطرنج است

 

 عمر ما صفحه ی آن

آدمی در این سو

روزگار در آن سو

هر دو بازیگر این شطرنجند

مهره های روزگار

هر کدام حادثه ای،

مهره های آدمی،

قدرت چالش اوست

هر کسی در بازی،

سهمی از پیروزی

سهمی از تجربه ی تلخ شکستی دارد

خوش به حال آن کس که

اگر کیش هم شد

نگذارد هرگز

روح انسانی او

بشود مات فرا روی فریب دنیا

نگذارد هرگز


[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

کلاه قرمزی :آقای خشک شویی میشه این بچه منم بشورین فقط این و اتوو نزنید مقوایی میشه باد میبرتش ..خنده

+:ما اینجا لباس میشوریم بچه نمیشوریم که خنثی

بندازش این تو، هم دریا بره، هم شهربازی قهقهه


[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خانمی از شوهرش خواست تا واسه روز تولدش هدیه ای بخره که در عرض 4 ثانیه

از 0 تا 100 شتاب بگیره
.
.

اون منتظر یه همچین چیزی بود ...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما شوهرش با یه چیز کاملا متفاوت سورپریزش کرد
 
 

[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
[ چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

تست


[ چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
**
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
 
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
 
حسین پناهی
 
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*
* *
ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه سال 2007، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم‌تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و 32 دلار عاید ویلون‌زن شد .
وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تأترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.

سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک  زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟

 


[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
  • سال ۱۲۳۰ :
    مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!
    زن: آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!!
    نا محرم که خونمون نبود.. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!
    مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!!
    نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!
    – بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه…
  • سال ۱۲۸۰:
  • مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی!!! تو غلط می کنی!!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
    زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها!
    دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…
    مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!!
    – بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه…
  • سال ۱۳۳۰:
  • مرد: چی؟ دانشسرا؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کنم…
    زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
    مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی…
    – بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه…
  • سال۱۳۸۰:
  • مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…
    زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
    مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )
  • سال ۱۳۹۰:
  • زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…
    – بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه... 

[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

           زن شاهکار خلقت است.هورا      

(برنارد شاو)

زیباترین خوی زن، نجابت اوست.فرشته

   (ارد بزرگ)

در دنیا تنها دو چیز زیباست، زن و گل.خجالت

   (مالرب)

اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد؟سوالمتفکر

   (ناپلئون)

مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان.لبخند

(رومن رولان)

 با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد.قلب

   (بردون)

خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند.عصبانی

   (رابیندرانات تاگور)

زن تاج سر آفرینش است،

او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی استمژه

    (گوته)

منشأ هر کار بزرگی زن است، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود.قلب

   (لامارتین)

چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش.قلب

   (ویلیام شکسپیر)

 هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقینا زنی پاکدامن او را همراهی کرده است.تشویق

  (شیلر)

زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ،نمونه عطوفت و چشمه عنایت استقلب

  (اقبال لاهوری)

به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است، به همان اندازه قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است.تشویق

  (میشل)

 

تشویقتشویقتشویقآفرین به همه شونتشویقتشویقتشویق

الحق که خانوما رو خوب شناختن

 


[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان

آنگاه روزه ‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى

13900409


[ یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستن.
-----------------------------------------------------------------------------------
چراغعلی دندونش درد می کرده میره دکتر میگه: همه رو بکش به جز اونی که درد می کنه!! دکتر می پرسه چرا؟ می گه: بذار مثل سگ تنها بمونه!!
-----------------------------------------------------------------------------------
یعنی فقط کافیه تو خونتون بفهمن که امتحان دارین، اون وقت بخوای دستشویی هم بری؛ میگن کجا؟! مگه تو امتحان نداری؟؟؟
----------------------------------------------------------------------------------
انتظار ....
کره ای: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه عشقت عذاب آور نیست.
آمریکایی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه ساندویچ گرم عذاب آور نیست.
یونانی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه دسته چک عذاب آور نیست.
انگلیسی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مهمونی بزرگ عذاب آورر نیست
برزیلی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مسابقه فوتبال عذاب آور نیست.
ایرانی: انگار شما تا حالا با dialup کار نکردید!!!
---------------------------------------------------------------------------------
عجب معادله ی پیچیده ای:
سوسک از موش می ترسه
موش از گربه می ترسه
گربه از سگ می ترسه
سگ از مَرد می ترسه
مرد از زن می ترسه
زن از سوسک می ترسه
کار خدا رو می بینید!!
--------------------------------------------------------------------------------

ادامه مطلب

[ یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله، ز موهای کمندش / کمـــان ِابــروان، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو، البته زیباست

ندیده، عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب با او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا / کمـــان ِابــرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتمکده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به شاعر / به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

 

پی نوشت: دختر خانومای عزیز من می دونم شمام می دونید که ماجرا کاملا برعکسهچشمکپس لطفا به دل نگیریدلبخند این شعر رو گذاشتم تا درس عبرتی باشه برا کسایی که از چت درست استفاده نمی کنند.


[ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

ای وای سی دی افتاد باید دوباره دانلود کنم.


جمع صمیمی یه خانواده

دست طراحش درد نکنه



[ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.

گرچه این مسئله از نظر صرف‌و‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.

با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:

دنیا 115 / آخرت 115

ملائک 88 / شیطان 88

زندگی 145 / مرگ 145

سود 50 / زیان 50

ملت (مردم) 50 / پیامبران 50

ابلیس 11 / پناه جستن از  شر ابلیس 11

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دلم برای خواندن تو تنگ شده است
برای از ته دل تو را صدا زدن
و تو همچنان عاشقانه مرا اجابت کنی...
دلم برای عشق تو تنگ شده است
برای ناز خریدن های تو...
دستم را بگیر و از این جهان برهانم
من از این زمینیان به ستوه آمده ام
از آنها که ادعا می کنند خلیفه تو هستند روی این کره خاکی
میدانم من نیز خود یکی از این مدعیان هستم
مرا از این همه خاک برهان
تو خود نیز خوب میدانی که
«خاک استعداد هرچیزی را دارد الا آدم شدن را»


[ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

روزگار ما بازی ساده فصل هاست...روزگارمان فصلی است، دنیایمان نیز! دلهامان هم بی نصیب نمانده از این بازی موهوم فصل ها!

بعضی ها دلهاشان سبز و بهاریست... پر از تازگی، پر از طراوت... پر از شور و نشاط زندگی! سبزِ سبز... همیشه بهار!

بعضی ها اما دلهاشان گرم است و تابستانی!... پر از حرارت و تابندگی! همیشه سوزان... همیشه گرم و آفتابی!

بعضی ها دلهاشان جنس خزان است... لبریز از غروب های دلتنگ و نفس گیر...بازیچه ی بادهای تند موسمی و باران های گاه و بیگاه!... همیشه غریب...همیشه دلگیر!

اما بعضی های دیگر، دلهاشان سرد است و زمستانی!... پر از احساسات یخ بسته به زیر خروارها برف سنگین! پر از بادهای سرد و تند و استخوان سوز که ضعف پوست و گوشت و کالبد و جامه ات را به سخره میگیرند... همیشه سرد... همیشه طولانی!

من این میانه گم کرده ام فصل دلم را... که گاه خزان زده است و گاهی بهاری!
اما میدانم...
می دانم که همه ی سردی و سکوت زمستان دلم را آفتاب داغ تابستان چاره است و همه ی غربت خزانش را طراوت بهاری ترین لحظه ها...

امان از این بازی موهوم فصل ها...

روزگارمان بازی ساده فصل هاست!

ما این میان تنها بازیچه ایم...

دستِ کم خوب بازی کردن را بیاموزیم...


[ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می گذارند

احساسها بر افکار و کلمه ها مؤثرند

اندیشه ها بر کلمه ها و احساسها تاثیر می گذارند

بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم

بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود

نگوییم : گرفتارم

بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

نگوییم : دروغ نگو

بگوییم : خدا سلامتی بده

نگوییم : خدا بد نده

بگوییم : هدیه برای شما

نگوییم : قابل ندارد

بگوییم : با تجربه شده

نگوییم : شکست خورده

بگوییم: قشنگ نیست

نگوییم : زشت است

بگوییم: خوب هستم

نگوییم: بد نیست

بگوییم : مناسب من نیست

نگوییم : به درد من نمی خورد

بگوییم : با این کار چه لذتی می بری؟
نگوییم : چرا اذیت می کنی؟


بگوییم : شاد و پر انرژی باشید

نگوییم : خسته نباشید

بگوییم: من

نگوییم: اینجانب

بگوییم: دوست ندارم

نگوییم: متنفرم

بگوییم: آسان نیست

نگوییم: دشوار است

بگوییم : بفرمایید

نگوییم : در خدمت هستم

بگوییم : خیلی راحت نبود

نگوییم : جانم به لبم رسید

بگوییم : مسئله را خودم حل می کنم

نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جمله ای از ناپلئون که به احتمال قوی تا کنون نشنیده اید 
   بعید میدانم خود ناپلئون هم شنیده باشه...


[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم

ببرم بخوابانمش

لحاف را بکشم رویش

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!!

درست می شود، درست می شود

اگر هم نشد به جهنم

تمام می شود

بالاخره تمام می شود


[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]


[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

 1-لبخند جذابتان می‌کند.

 همه ما به سمت افرادی که لبخند می‌زنند کشیده می‌شویم. لبخند یک کشش و جذبه ی فوری ایجاد می‌کند.

2-لبخند حال و هوایتان را تغییر می‌دهد.

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می‌زند.

3-لبخند مسری است.

لبخند زدن برایتان شادی می‌آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شاد تر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می‌کشید.

4- لبخند زدن استرس را از بین می‌برد.

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با این کار استرستان کمتر می‌شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

5-لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند.

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

6-لبخند زدن فشارخون تان را پایین می‌آورد.

وقتی لبخند می‌زنید، فشارخون تان به طرز قابل توجهی پایین می‌آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

7-لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می‌‌کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می‌توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

8-لبخند  چهره تان را جوان تر نشان می‌دهد.

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می‌شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورت تان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

9-لبخند زدن باعث می‌شود موفق به نظر برسید.

به نظر می‌رسد که افرادی که لبخند می‌زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می‌کنند.

10-لبخند زدن کمک می‌کند مثبت اندیش باشید.

لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله ی منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه ی بدن پیغام می‌فرستد که "زندگی خوب پیش می‌رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.پس:

 لبخندلطفا همیشه لبخند بزنیدلبخند

 

 منبع:http://www.taknaz.ir/news_detail_27853.html


[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد. یک زندانی که قص فرار داشت بطور مخفیانه خود را در یکی از اتاقکهای قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد. زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً این کار هم شد. اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان می دهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلولهای بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.
نمونه دوم آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد. آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد. این نشان می دهد که دستگاه عصبی شما با توجه به آنچه فکر می کنید یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد. دستگاه عصبی شما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد. در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد. این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع اینطوری ساخته شده ایم. وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده می کنیم شک می کنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است. در واقع آنچه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر.در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار بدرستی گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام می دهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان می دهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است.
هیپنوتیزم یا خواب مصنویی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم اینکه چگونه باور کردن می تواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنویی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است. اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد می کنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا میکند. وقتی او را متقاعد می کنید که نسبت به درد حساسیت ندارد، می تواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست.
 


[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
  
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت می کنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
 
 
و بالاخره خواهی فهمید که:
 
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
 
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
 
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"هست.
 
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
 
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.


[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters