بیایید آنقدر از خوبی ها بگوییم تا... جایی برای بدی نماند. 
لینک دوستان

نگاه که کنی میبینی همه ترجیح میدهند صندلی جلوی تاکسی بنشینند،

همه تلاش میکنند آهنگهاشان را تنهایی گوش بدهند،

هیچکس دوستی را برای همیشه اش نگاه نمیدارد چون اینجورچیزها تاریخ مصرفشان گذشته،

وسیله های آشپزخانه ها نیازی به مادر ندارند و دوربینهای عکاسی نیازمند کسی نیست که بتواند بگوید سه،دو،یک..

خودت نگاه کن میبینی سلفی ها و مونوپادها چقدرخوب تنهایی را حفاظت میکنند تا مجبورنشوی از رهگذری در پارک خواهش کنی پرتره ی زیبایی از دوستیهایتان رسم کند و مجبور نشوی لبخندی از اجبار تحویلش بدهی...

چون نه دوستی هست نه رهگذری،همه ی رهگذر ها درحال چک کردن پیام هستند،

هرکدام از سرنشینان تاکسی آهنگی را به تنهایی گوش میدهند،

اگر خدایی ناکرده روزی از اجبار سوالی از کسی پرسیدی حتما بابت خدشه دار شدن حریم وسیع تنهایی اش مفصل عذر بخواه،

یادت باشد آن چند نفری که هنوز دوروبرت هستند را نپرانی،

مراقب دوستیهایمان باشیم...


[ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

گنجینه دل

رهی معیری
 

چشم فروبسته اگر وا کنی
در تو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تو نیست

از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست

بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی خبر از خویش چرایی چرا؟

صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو

خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای

روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم و رنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج که در خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه دلی را بدلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن

رهی معیری » منظومه‌ها


[ جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

مگسی را کشتم
 
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم
 

مرحوم حسین پناهی

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می ‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی ‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌ کنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات
ورای مصلحت ‌اندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا

برگردان: احمد شاملو


[ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:

پسرم!
یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی.
از این پس همه چیز جهان تکراریست
 جز مهربانی...

 


[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:  

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیازستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!  

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...  

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه


[ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست

سخت آشفته و غمگین بودم…

 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…
          با خشونت هرگز…
                   با خشونت هرگز…
-

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟   سهراب سپهری

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی​من مباش و آن جهان بی​من مرو

ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو

در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو

وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو

وای آن کو اندر این ره می رود بی دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو

دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو

*غزلیات شمس - 2195


[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روزی به رهی مرا گذر بود                   خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود                چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی                فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن                   آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن                      زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد             دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم                    نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم             از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟               یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟             یا بهر فریب خلق کوشد؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟      یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟             یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری حریف جوید؟                  یا مرده و زنده باد گوید؟
دیدی تو خری که در زمانه؟                  خرهای دیگر پیش روانه
یا آنکه خری ز روی تزویر                      خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر؟              با زور و فریب گشته سرور
خر دور ز قیل و قال باشد                     نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است                غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله                       منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است             فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو                    هرچند به دید ما خری تو
بنشستم و آرزو نمودم                        برخالق خویش رو نمودم
ای کاش که قانون خریت                     جاری بشود به آدمیت


[ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز

تو به آینه، نه! آینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید درِ این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده، به غم وعده ی این خانه مده!

 

شاعر: کیوان شاهبداغی 

 


[ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
ناخن دراز، واه واوه واوه
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه
باباش میگفت:
- حسنی میای بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام
کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه ها
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم
- الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمبت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟
- واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

غازه پرید تو استخر
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،
کنار جو، مشغول کار و شستشو
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
در واشد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش حسنی
- جوجه کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد،
- قدقدقدا
برو خونه تون، تورو بخدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون
- آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
فلفلی گفت
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت
- نگاش کنین
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
- حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- میخوام، میخوام
- حسنی نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی
با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن، دور حسن
الاغه میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری
خروسه میگفت:
- قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟
هرچی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
- حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غازه میگفت:
- حسنی بیا،
با هم دیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود

شاعر : منوچهر احترامی


[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سلام دوستان
نمیدونم شاعرش کیه ولی بسیار زیبا سروده
خداوند بر توفیقاتش بیفزاید انشااللهلبخندلبخند


===
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
 
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
 
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
 
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
 
یک ‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
 
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
 
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
 
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب ‌مانده جدا نیست
 
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
 
از بس ‌که پی نیم ‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
 
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست


[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

از این شکسته دل، چرا کسی خبر نمی کند؟

شب سیاه بی کسی، چرا سحر نمی کند؟

نه عاشق مسافری، نه مانده ره مهاجری

به شهر خسته دلم، چرا سفر نمی کند؟

 

چو زورق شکسته ای، به موج غم، نشسته ای

دگر ز ما شکستگان ، کسی خبر نمی کند؟

به شهر صبر و خستگی، سرای دلشکستگی

چرا به کوی خستگان، کسی گذر نمی کند؟

 

به روی دیدگان من، خدای من، که بسته در؟

مگر به دیدگانِ تر، کسی نظر نمی کند؟

ز جان که شسته ایم دست، ز باده گشته ایم مست

چرا ز جان خسته ام، کسی حذر نمی کند؟

 

چو قامتم خمیده شد، به پیله غم تنیده شد

حدیث قصه ی مرا چرا به سر نمی کند ؟

کویر دل چو تشنه شد، نصیب او سراب شد

نگاه ابر آسمان، به ما نظر نمی کند؟

 

مگر نگفته او بخوان، اجابتش ز من بدان

دعای نیمه شب چرا، دگر اثر نمی کند؟

اگر که بنده ای بَدم ، مرا فقط تویی خدا

کلید بندگی چرا، گشوده در نمی کند؟

 

به جمع مست عاشقان، خروش دل به صد زبان

طلسم عاشقی چرا، دگر اثر نمی کند؟

رسول مهربانی اش، مگر نکرده دعوتم؟

بر این حبیبِ پشتِ در، گشوده در نمی کند؟

 

اگر وصال جنتش، نمی شود نصیب ما

ز دوزخ جهان چرا، مرا به در نمی کند؟

اگر که مشق عمر خود، نوشته ام پر از غلط

از این کلاس زندگی مرا به در نمی کند؟

 

اگر که دست کوچکم نمی رسد به دامنت

تو دست خود دراز کن، خدا که قهر نمی کند

 

شاعر: کیوان شاهبداغی

 

 


[ یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هان ای پسر عزیز دلبند
بشنو ز پدر نصیحتی چند

ز این گفته سعادت تو جویم
پس یاد بگیر هرچه گویم

می باش به عمر خود سحرخیز
وز خواب سحرگهان بپرهیز

اندر نفس سحر نشاطی است
کان را با روح ارتباطی است

دریاب سحر کنار جو را
پاکیزه بشوی دست و رو را

صابونت اگر بود میسر
بر شستن دست و رو چه بهتر

با حوله پاک خشک کن رو
پس شانه بزن به موی و ابرو

کن پاک و تمیز گوش و گردن
کاین کار ضرورت است کردن

تا آن که به پهلویت نشینند
چرک گل و گوش تو نبینند

در پاکی دست کوش کز دست
دانند تو را چه مرتبت هست

چرکین مگذار بیخ دندان
کان وقت سخن شود نمایان

پیراهن خویش کن گزیده
هم شسته و هم اطو کشیده

کن کفش و کلاه با بروس پاک
نیکو بستر ز جامه ات خاک

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

من دوش کشف کردم، مستی ز می پریده!

خورشید شب درآید، مه در سحر دمیده!

من دوش کشف کردم، درویش گشته سوسول

موها فشن نموده، شلوار لی خریده!

رازبقا نشان داد چون خواب بوده چوپان

یک گوسفند وحشی، ده گرگ را دریده!

زیر درخت، زاغی، از روبه طمعکار

بهر پنیر پیتزا! چه منتی کشیده!

ادامه در وبلاگ: شبه شعر...


[ پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بد نیستم! اما تو خوبی‌های کوچکم را بیشتر از آنچه هست به چشم دیگران می‌نمایانی. خوب نیستم! اما تو زشتی‌های بزرگم را از چشم همه می‌پوشانی. هرگز پرده را از دالان‌های وجودم کنار نزده‌ای که کجی‌ها و ناراستی‌های درونم پیدا شود. بخشایشت زیباست؛ دست‌هایت را باز کرده‌ای و مرا در آغوش مهربانت می‌کشی. نجوای آرام ام که در گوشت می‌پیچد، حتی به شکایت‌های بی‌دلیل هم پاسخ می‌دهی. قبل آنکه لیاقتش را پیدا کنم نعمت‌هایت را بسویم سرازیر می‌کنی.
غمگین که می‌شوم، به تو اعتماد می‌کنم تا دریچه‌های کوچک شادی را به رویم باز کنی و در لحظه‌های سخت دستهایم را محکم بگیری.
تو نهایت اشتیاق منی برای جست و جو در آسمان، که هر جا نگاه می‌کنم، لبخند تو پیداست.


[ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که دلشکسته ایم و خسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام روزهای هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، غروب شد نیامدی

...

نیا نیا گل نرگس، جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها، یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

هزار نامه ی کوفی یکی برای تو نیست


[ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ترانه  یعنی شکار زمان های از دست رفته....
با  ترانه  خود را به دیروز و امروز و همیشه جهان سنجاق می زنیم....
ترانه  کمی اکسیژن به خانه ات می آورد....
ترانه  یعنی  آرشیو خاطره ها.......
ترانه  یعنی  تقویم، روزشمار و بغض شمار سرزمین ها.....
ترانه  یعنی  حافظه ما......
 
شهیار قنبری 

    
 
باز این ترانه ها را عشق است             رخشِ سرخِ  بادپا را عشق است
عشق درگیر غروب درد است              با هم طلوع ما را عشق است
آی از خانه ی زخم و گریه                   غربتِ بغض گشا را عشق است
آی از آب و هوای بی عشق                بادبانِ ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش                   آی اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان می ترسم                   شعرهای بی هوا را عشق است
ای قشنگِ  سازها   آوازها                   روزهای بی عزا را عشق است
 

 


[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی، تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه ی خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه ی مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه ی اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه  ی دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق، عاشق؟

عاشق، معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

 


[ شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

یا امام رضا

 

یه ذره از خدا خواهش کن امشب

منو مهمون آرامش کن امشب

تو قد آسمونا دل بزرگی

واسم از دل دعایی کن تو امشب


[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

نان سنگک شده کوتاه تر از پیش چرا؟
میزند قیمت آن بر دلم آتیش چرا؟
گوشت هم عشوه کنان طعنه به سویا زد و رفت
مرغکی بود در این سفره و شد کیش چرا؟
کامران در پی نارنگی و سیب است همه اش
نیست آن خرس پدر سوخته حالیش چرا؟
زهره هر چند دوسالی است که شوهر کرده
لنگر انداخته و مانده کما بیش چرا؟
کاش از قیمت پوشک خبری داشت سمن
دم به دم می کند او جای خودش خیس چرا؟
با حوقوق کم و ناقابل و شندر غازش
بچه بس بود دوتا این یکی بعدیش چرا؟
همسرش دستکش و روسری و کفشش را
می خرد کرو و گران از سر تجریش چرا؟
ما که از هفتم هر برج به بعد اسقاطیم
دیگر این سبقت پر خرج زجاریش چرا؟
مرض نقرس و افزایش قندش کم بود
رفته بالای هزار اوره و چربیش چرا؟
گوشی این تلفن را که خرابش کردم
باز یک مبلغ توپ آمده در فیش چرا؟
قصه خویش سرودیم نگویید کم است
مایه چاشنی طنز و فکاهیش چرا؟

برگرفته از وبلاگ «طنز سروده های عمو مصطفی»


[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

The Message of Peace

ترسم من از جهنم و آتشفشان او

وان مالکِ عذاب و عمودِ گرانِ او!

آن اژدهای او که دُمش هست صد ذراع

وان آدمی که رفته میانِ دهان او!

آن کرکسی که هست تنش همچو کوه قاف

بر شاخۀ درخت جحیم آشیان او!

وان کاسۀ شراب حمیمی که هر که خورد

از ناف مشتعل شودش تا زبان او!

آن گرز آتشین که فرود آید از هوا

بر مغز شخص عاصی و بر استخوان او!

آن عقربی که خلق گریزند سوی مار

از زخم نیش پر خطر جان ستان او!

جان می دهد خدا به گنه کار هر دمی

تا هر دمی ازو بستانند جان او!

از مو ضعیف تر بود از تیغ تیزتر

آن پل که داده اند به دوزخ نشان او!

جز چند تن ز ما علما جمله کاینات

هستند غرق لجة آتش فشان او!

جز شیعه هر که هست به عالم خداپرست

در دوزخ است روز قیامت مکان او!

وز شیعه نیز هـــر که فُکُل بست و شیک شد

سوزد به نار، هیکلِ چون پرنیان او!

وانکس که کرد کار ادارات دولتی

سوزد به پشت میز جهنم روان او!

وانکس که روزنامه نویس است و چیـز فهم

آتش فتد به دفتر و کلک و بنان او!

وان کاسب فضول که پالان او کج است

فردا کشند سوی جهنم عنان او!

تنها برای ما و تو یزدان درست کرد

خلد برین و آن چمن بی کران او!

موقوفة بهشت برین را به نام ما

بنمود وقف، واقف جنّت مکان او!

آن باغ های پر گل و انهار پر شراب

وان قصرهای عالی و آب روان او!

آن خانه های خلوت و غلمان و حور عین

وان قاب های پر ز پلو زعفران او!

فردا من و جناب تو و جوی انگبین

وان کوثری که جفت زنم در میان او!

باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار

زیرا به حق ما و تو بد شد گمان او!

ملک الشعرای بهار


[ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ی ناچیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرابشنو

آه ای خدای قادر بی همتا


شاعر: فروغ فرخزاد


[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد، تلخی هایش را صبر کند

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند

یک کنسرو،

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر، شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست


[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آتش بیار معرکه! آتش به من بزن

انگی شبیه انگ سیاوش به من بزن

دادی مرا به دار صلیبانه ی تنت

حالا بیا و با لبت آتش به من بزن

شلیک کن درست سرم را هدف بگیر

از تیرهای چنته ی آرش به من بزن

سیمرغ کوه قاف منم، ساده نیستم

با نیزه ای شبیه «شیر» منقّش به من بزن

در موج زلفهات نفس می کشم هنوز

موجی هلاک بخش و مشوّش به من بزن

این تخت خواب نیست بلایی است ناگزیر

خود را نزن به خواب و به جایش به من بزن


[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

چند وقت پیش دلم خیلی گرفته بود رفتم تو وبلاگ «زود دیر میشه» دوست بزرگوارم آقای بیات. دیدم آقای بیات یه آهنگی، رو وبشون گذاشتن که حال منو واقعا دگرگون کرد. عاشق اون آهنگ شدم. نتونستم اون آهنگو اینجا بذارم به خودم گفتم لااقل متن آهنگو بذارم تا مخاطبای عزیز فانی میل استفاده کنن. بارها بارها به آهنگ گوش دادم تا تونستم متن آهنگو تایپ کنم. امیدوارم کلمات آهنگو درست متوجه شده باشم.


دلم دلگیر یک حس عجیبه

همه دنیا شده، با من غریبه

میون این هیاهو، دل شکستم

به داد من برس آقا، که خستم

 میگن اینجا یه تیکه از بهشته

تو هر گوشش نشسته یه فرشته

پره از عطر تو بود و نبودم

یه عمره هستی  تو وجودم

 میگن پابوس تو حج فقیراست

کنار گنبد تو گریه گیراست

چشام تو خونه ی تو خیس خیسه

با اشک، دلتنگیامو می نویسه

 

آقا جون، یه نگاه ساده ی تو

میشه  آرومی رو دل واپسیهام

تو یه احساس بی پایان و همین

پناهی تو هجوم بی کسی هام

 یه ذره از خدا خواهش کن امشب

منو مهمون آرامش کن امشب

تو قد آسمونا دل بزرگی

واسم عرض دعایی کن تو امشب

 تو هستی ضامن آهوی زخمی

کبوترا تو قلبت لونه کردن

تو آغوش بزرگی داری آقا

فقیرا عمریه دورت میگردن


اگه حال خوشی بهتون دست داد لطفا من و مادرم و دوست بزرگوارم آقای بیات رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.


[ دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

فانی میل محلی برای به اشتراک گذاشتن آنچه بهترین است Funny Mail: The Message of Peace

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن


[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی، که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله ی گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]


در این شهر صدای پای مردمی است

 که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

مردمی که صادقانه به تو دروغ می گویند،

و خالصانه به تو خیانت می کنند

در این شهر هر چه تنهاتر باشی پیروزتری

 

 

 

 دل نوشت: مائده جونم، فاطمه جونم، مهشید جونم ، مهسا جونم، لیلی جونم، ... جونم، آقای بیات عزیز و همه ی مخاطبای خوب فانی میل دلم برا کامنتاتون تنگ شده{#emotions_dlg.e10}{#emotions_dlg.e10}{#emotions_dlg.e10}

{#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e13}چیکار کنم که زورم به بعضیا نمی رسه{#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e13}


[ جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

جوشانده ی انگور، مرا نان شده امشب

گویا دلم از توبه پشیمان شده امشب

فرمود: مباح است برقصاند اگر می.

این شیخ گمانم که مسلمان شده امشب

بوسیدم اگر صخره ی دریا زده ای را

یعنی که تنم تشنه ی توفان شده امشب

چشمان من از حسرت دیدار تو لبریز

دوشم تهی از زلف -پریشان شده- امشب

پیراهنت از عطر دو سیبی که به تن داشت

در تنگی آغوش غزلخوان شده امشب

آری غزلم پر شده از خاطره ی "او"

از "این" شده که قافیه ها "آن" شده امشب


[ شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب

طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب

فلک از دور ناهنجار خود لختی عنان درکش

شکایت های گوناگون مرا با کوکب است امشب

برادر جان یکی سر برکن از خواب و تماشا کن

که زینب بی تو چون در ذکر یارب یارب است امشب

جهان پر انقلاب و من غریب ، این دشت ، پر وحشت

تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب

سرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم

مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب

بگو با ساربان امشب نبندد محمل لیلی

ز زلف و عارض اکبر قمر در عقرب است امشب

صبا از من به زهرا گو بیا شام غریبان بین

که گریان دیده ی دشمن به حال زینب است امشب

فانی میل محلی برای به اشتراک گذاشتن آنچه بهترین است!
میرزا_محمد_تقی_مامقانی
(نیر تبریزی)


[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بر عزت و غرور سپیدار و یاس ها
رحمی نمیکنند تبر ها و داس ها

دجال های فتنه خزیدند گرد شهر
جراره وار لای تمام لباس ها

بر زخم گرده های که شلاق می زنند؟
افسار بدگسیخته ی اختلاس ها

ترفند های خاص جناب سیاست است
جریان اختصاصی مختص خاص ها

ایلی دچار شک و یقین توأمان شدیم
از وز وز چنان خوره ی ناشناس ها

افتاد انحراف به سرواده پنج بیت
اما نمیزند ضرر این انحراف ها

از روز سرسپردگی کدخدا به جن
افتاده است بین جماعت شکاف ها

افتاد اختلاف میان خواص؛خوب...
حالا چگونه رفع شود اختلاف ها

ای موج ها که در عدم خویش خفته اید!
ای تیغ های زنگ زده در غلاف ها!

ای ساده های پیکر قرآن به دست مست!
ای خفتگان گمشده در اعتکاف ها!

یکروز بازوان پدر خاکریز بود
در سجده خوابتان نبرد بی حواس ها!

از سرزمین مادری ام چشم شور دور
چشمان بی فروغ همین ناسپاس ها

یک چشم ها و دیو صفت ها و زشت ها
کج معوجان و کور و کران و قناس ها

بر ما مباد چشم بصیرت نداشتن
بر ما مباد سازش با عمروعاص ها


[ شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد

نــــه !

هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد

تـنـم لــرزید

نــه از خــــــدا

از خــــودم !

که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم

نـگـاهم را مــی دزدم

مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند


[ چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

این شعر احتمالا از شادروان علی اصغر اصفهانی است. بسیار رقت انگیز است،‌ برا‍ ی کودکان خیابانیِ آواره بر روی دریای نفت!!!

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد
 
سکوت کلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
 

ادامه مطلب

[ یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

 

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

 

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان


[ شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

هوا سرد است

تنم چون بید میلرزد

نگاهم بی نگاهت

چه ناباورانه می ترسد

هوا سرد است.....

لبان خاموشم

بی عطرتو چه سوگوارانه بستست

ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

صبر کن سهراب

گفته بودی قایقی خواهم ساخت

قایقت جا دارد؟؟؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم


[ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

 آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید زیر باران

 گردش یک روز دیرین

 پس چه شد دیگر

کجا رفت خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

 در دل تو آرزو هست؟

 کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

 یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

باز باران می خورد بر بام خانه

بی ترانه

بی بهانه

شایدم گم کرده خانه!


[ یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی
میان آسمان، چون نور می آید
شبی می خواندم.... با مهر
سحرمیراندم..... باناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا، با آنکه میداند گنه کارم
اگر رخ بر بتابانم
دوباره می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی، قهر نازیباست

ادامه مطلب

[ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خدایا

من چیزی نمی بینم

آینده پنهان است

ولی آسوده ام

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را


[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

زندگی شطرنج است

 

 عمر ما صفحه ی آن

آدمی در این سو

روزگار در آن سو

هر دو بازیگر این شطرنجند

مهره های روزگار

هر کدام حادثه ای،

مهره های آدمی،

قدرت چالش اوست

هر کسی در بازی،

سهمی از پیروزی

سهمی از تجربه ی تلخ شکستی دارد

خوش به حال آن کس که

اگر کیش هم شد

نگذارد هرگز

روح انسانی او

بشود مات فرا روی فریب دنیا

نگذارد هرگز


[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله، ز موهای کمندش / کمـــان ِابــروان، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو، البته زیباست

ندیده، عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب با او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا / کمـــان ِابــرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتمکده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به شاعر / به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

 

پی نوشت: دختر خانومای عزیز من می دونم شمام می دونید که ماجرا کاملا برعکسهچشمکپس لطفا به دل نگیریدلبخند این شعر رو گذاشتم تا درس عبرتی باشه برا کسایی که از چت درست استفاده نمی کنند.


[ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

نه تو می مانی و نه اندوه و

نه هیچ یک از مردم این آبادی،

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

 غصه هم می گذرد،

 آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود،

جامه ی اندوه مپوشان هرگز

 

سهراب سپهری


 ***************************

پی نوشت: یکی باید روزی هزار بار این شعر رو دم گوش خودِ من زمزمه کنه تا شاید، شاید، اون جامه ی اندوهی که به تن لحظه ی خودم پوشوندم کمی شکافته بشه.ناراحت

لبخندبه امید دریده شدن این جامهلبخند


[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

  من کویرم، لب من، تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزل خوان علی ست

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او

پس خوشا آن که در این دنیا، مهمان علی ست

آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است

بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست

لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد

که جهان، آینه در آینه، حیران علی ست

کعبه یک بار دهان را به سخن وا کرده است

تا بدانیم کلید در این خانه علی ست

از دم صبح ازل نام علی را می خواند

دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست

 

شاعر: محمد حسین صفاریان


[ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی، خوب می دانم

تو دعوت کن مرا با خود،

به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را  بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من می آفریدم، بر خودم احسنت می گفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی،

ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نا مهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت،

 اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را،

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام، آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد

 به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

 

شاعر: سهراب سپهری

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در این شب ها اگر باران چشمانت فرو ریخت

کویر قلب ما را هم دعا کن

 (التماس دعا)

 


[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 

اگر ماه بودم، به هرجا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

و گر سنگ بودم، به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لبِ بام من می نشستی

و گر سنگ بودی به هرجا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی


[ جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعدِ سفـــرِ شهر خدا کرد مرا

از گلستانِ کرم، طرفه نسیـمی بوزید

که سراپای، پر از عطر و صفا کرد مرا

 دلا در روزه، مهمان خدایی

طعامِ آسمانی را سرایی

در این مه، چون درِ دوزخ ببندی

هزاران در، ز جنت برگشایی


[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

 

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

 

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود

 

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم!

 

شاعر: حسین پناهی


[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینــه ی خـــــود، لاله پرور می کنند

چون مجانین خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود، از گریه، هــــی تر می کنند

روز و شب با عکــس او، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل، دریای احمـــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان، یک نظر  با قصد خیـــــر

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز  او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود  فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــرٍ دیگر نییَند!!!

از برای بچه هاشان، فکر مـــادر مـــی کنند!!!


[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دوستم داشته باش

                         دوستم داشته باش….
 
 بادها دلتنگ اند
                  دستها بیهوده
                                     چشم ها بی رنگ اند
 
 
 
 دوستم داشته باش
                 شهرها می لرزند
                            برگها می سوزند
                                                   یادها می گندند
 
  باز شو تا پرواز
                   سبزشو از آواز
                                  آشتی کن با رنگ
                                                 ‌عشق بازی با ساز
 
 
دوستم داشته باش
                 سیبها خشکیده
                                  یاسها پوسیده
                                                      شیرهم ترسیده
 
 
 
 دوستم داشته باش
                   عطرها در راه اند
                                       دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند...
 
 دوستت خواهم داشت
                       بیشتراز باران
                                    گرم تراز لبخند
                                                 داغ چون تابستان
 
 
 دوستت خواهم داشت
                    شادترخواهم شد
                                 ناب تر روشن تر
                                                    بارور خواهم شد
 
دوستم داشته باش
                 برگ را باور کن
                               ‌آفتابی تر شو
                                         باغ را از برکن
 
 دوستم داشته باش
                   عطرها در راه اند
                                  دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند...
 
 
 خواب دیدم در خواب
                       آب آبی تر بود
                                    روز پرسوز نبود
                                                زخم شرم آوربود
 
 
 خواب دیدم درتو
               رود ازتب می سوخت
                             نورگیسو می بافت
                                               باغچه گل می دوخت
 
 
دوستم داشته باش عطرها در راه اند
                                   دوستت دارم ها آه چه کوتاه اند………
 
 
 
 
 
شهیار قنبری

[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 آوای تو می خواندم از لایتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

 دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای که عشق تو را دارم و دارای جهانم

 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

 

فریدون مشیری


[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

آخر این هفته، جشن ازدواجِ ما به پاست

با حضورِ گرمِ خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفا  از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

 معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشنِ عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

 پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

 دل به حالِ ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان 

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

حرکت موزون اگر در کرد از خود، کسی

 با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟!!

 با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

 بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید


[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]
وقتی به دنیا میام، سیاهم
وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
وقتی سردم میشه، سیاهم
وقتی می ترسم، سیاهم 
وقتی مریض میشم، سیاهم
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم  
   
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای
وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی  
وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
 

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟


[ دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،

تو ای والاترین مهمان دنیایم،

بدان آغوش من باز است،

شروع کن،

 یک قدم با تو،

تمام گام های مانده اش با من


[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

دبستان مازار تهران سال 1347

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

 

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسیهای دردورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

محمد علی حریری جهرمی


[ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شعری  برای پسران دم بخت

 

پسری با پدرش در رختخواب، درد و دل می کرد با چشمی پر آب

گفت بابا حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم توی سرم روی دستت باد کردم ای پدر

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچ کس لیلای این مجنون نشد همسری از بهر من مفتون نشد

غم میان سینه شد انباشته، بوی ترشی خانه را برداشته

پدرش چون حرف هایش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

پسرم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه دختر یکی را تور کن

گفت آن دم، پدر محبوب من، ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها، من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و چشم پاکم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر دختران، مغز خر خوردم مگر چون دیگران؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر، با شهین و مهرخ و ایضا سحر

با سه تا شان رفته بودیم سینما، بگذریم از ما بقی ماجرا

یک سری، بر گل پری عاشق شدم او خرم کرد، وانگهی فارغ شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

آزیتای حاج قلی اصغر شله، یک زمانی عاشقش گشتم بله

بعد او هم یار من آن یاس بود دختری زیبا و پر احساس بود

بعد از این احساسی پر ادعا، شد رفیق من کمی هم المیرا

بعد او هم عاشق مینا شدم بعد مینا عاشق تینا شدم

بعد تینا عاشق سارا شدم بعد سارا عاشق لعیا شدم

پدرش آمد میان حرف او، گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان بی زنی روز و شب بودم به فکر یک زنی

لیک جز آن که بداری مادری دل نمی دادم به هر جور دختری

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی، واقعا که پوز بابا را زدی

 

داوری که یک طرفه قضاوت کنه فایده نداره حالا جواب شعر بالا:

 

شعری برای دختران دم بخت

 

ادامه مطلب

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دوستی از دوستانم در درود

همسرش مرد و عزادارش نمود

تا عزاداری به رسم آن دیار

آبرومندانه گردد برگزار

آگهی در روزنامه درج کرد

ختم جانانه گرفت و خرج کرد

چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب

لای خرما مغز گردو بی حساب

تاق شال دست باف فومنی

تکه حلوا لای نان بستنی

منقل اسپند و عود کاشمر

شربت و شربت خوری ، قند و شکر

فرش ابریشم به نقش یا علی

قاری و مداح و میز و صندلی

ترمه و جام و قدح یک در میان

گیره ی نقره برای استکان

حجله ی سیصد چراغ یک تنی

رحل و سی جزء و بلند گوی سونی

بر در و دیوار خانه، صد قلم

بیرق و ریسه ، کتیبه با علم

در میان مجلس و ما بین جمع

ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع

قاب کرده وان یکاد و چارقل

نصب کرده در میان تاج گل

باز تا شادان شود در آن جهان

روح آن مرحومه ی خلد آشیان

واعظی با فهم و دانا و بلد

کرد دعوت تا سخنرانی کند

آشنایان قدیمی هرکدام

آمدند از راه یک یک با سلام

اهل فامیل ریا کار و دغل

کاسب و همسایه و اهل محل

دوستان با وفا با تربیت

آمدند از بهر عرض تسلیت

 مجلسی با احترام و با شکوه

لیک واعظ غایب و او در ستوه

گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است

جای بهتر رفته آن معده پرست

مجلسی با آن شکوه و احترام

بی سخنرانی نمی گردد تمام

مجلس با آبرو و با وقار

بی سخنرانی، بود بی اعتبار

ساعتی بی واعظ و منبر گذشت

عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت

رفت در پس کوچه ها پیدا کند

واعظی تا مدح میت را کند

دید شیخی با عرقچین و عبا

ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا

گفت : ای دستم به دامانت بیا

از غم و غصه رهایم کن ، رها

مجلس ختمی است وعظی مختصر

پول بستان ، آبرویم را بخر

شیخ از هول حلیم روغنی

رفت با سر توی دیگ ده منی

آمد و شد در عزایش نوحه خوان

طبق عادت هی چاخان پشت چاخان

بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد

رفت بر منبر سخن آغاز کرد :

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

 

هر آن کس  چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

محمد عیادزاده:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

 

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

  غم دنیا نخواهد یافت پایان

خوشا در بر رخ شادی‌گشایان

خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند

خوشا نیروی هستی‌زای لبخند

خوشا لبخند شادی‌آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان

  نمی‌دانی دریغا چیست شادی

که می‌گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی  از جویباران

نه شادی را به دکان می‌فروشند

که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام

« لب خندان بیاور چون لب جام»

ادامه مطلب

[ شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بزن رفیق که با ناله ی سه تار بگریم

به سوز ساز تو، چون ابر نو بهار بگریم

 بزن رفیق که در روزگار، یار ندیدم

ز یار شِکوه کنم یا ز روزگار بگریم؟

 بزن که سوزِ غمی، شعله می‌کشد به دل من

بزن که همره ساز تو، زار زار بگریم

 به «مویه» ی تو بنازم، ز سیم، «شور» بر آور

مگر ز رنج اسیری، در این «حصار» بگریم

 به پرده‌های دل من، هزار اشک، نهان بین

ز نغمه‌های تو خواهم که آشکار بگریم

 خوشا دمی که به جان سوزیِ نوای سه‌ تارت

به خلوتی بخزم، در شبانِ تار بگریم

 بهار شد که به صحرا و کوه از غم غربت

چو رود، ناله بر آرم، چو، آبشار بگریم

 به اشک خویش، رخ لاله را بشویم و در دل

به یاد مردم «دلتنگِ داغدار» بگریم

 گهی به نغمه، چو مرغِ سحر به باغ بنالم

گهی به زمزمه در پرده ی سه‌ تار بگریم

 ز مکر خصم ننالم، کجاست ساز موافق؟

که با نوای مخالف، ز جور یار بگریم

 به یاد فرقت یاران و اشک سرخ بهاران

هزار بار بزن، تا هزار بار بگریم

 

مهدی سهیلی


[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند

سیر شود کامتان، از کرم کردگار

سکه شود کارتان، روزیتان برقرار

ماهی عمرت بود، پر حرکت، پر تلاش

غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش

پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود، شیوه ی این بندگی

سال نو مبارک


[ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا، دوست جدا می شکند

بیگانه گر شکست، حرفی نیست

به دوست بگویید که چرا می شکند؟

 


[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

من بر این ابری که این سان سوگوار،

اشک بارد زار زار،

 دل نمی‌سوزانم ای یاران،

که فردا بی‌گمان،

در پی این گریه می‌خندد بهار

 

ارغوان می‌رقصد از شوق گل‌افشانی

نسترن می‌تابد و باغ است نورانی

بید، سرسبز و چمن، شاداب و مرغان مست مست

گریه کن! ای ابر پربار زمستانی

گریه کن زین بیشتر، تا باغ را فردا بخندانی!

 

گفته بودند از پس هر گریه آخر خنده‌ای‌ست

این سخن بیهوده نیست

زندگی مجموعه‌ای از اشک و لبخند است

خنده ی شیرین فروردین

بازتاب گریه ی پربار اسفند است

 

ای زمستان، ای بهار

بشنوید از این دل جاودان امیدوار:

گریه ی امروز ما هم،  ارغوان خنده می‌آرد به بار

 

شاعر: فریدون مشیری


[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به پیش روی من تا چشم یاری می کند، دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

درین ساحل که من افتاده ام خاموش،

غمم دریا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج، با من می کند نجوا،

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آن که جان خسته ام را،

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

شاعر: فریدون مشیری


[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

 

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

 

در ببندید و بگویید که من

جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست

 

فروغ فرخزاد

 


[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

مردی از دور دست ها، پس از گذشت از برف و بوران شدید، خود را به خانه حکیم می رساند
می گوید ای خردمند به من بگو چطور آتشی در وجود توست که سروده هایت مرا از فرسنگها دور تر در چنین حالتی به سوی تو کشانید.
فردوسی با روی گشاده و پر مهر می گوید : "عشق"
و مرد جوان بار دیگر پرسید : که این عشق چیست ؟
و حکیم گفت:


ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست


سی سال گذشت، بار دیگر آن مرد آمد و اینبار با فرزند خویش، به دیار حکیم توس، بر مزار حکیم نشست و از ته دل ناله ایی بر آورد و به فرزند گفت آن روزی که میهمان خانه این خردمند بودم فهمیدم آن خانه همچون پیکانی بر ابرها سوار است و من باید پیاده شوم فردوسی نمرد او پیش تاخت و ما در این روزگار محدود اسیر و محکوم بر فناییم. امروز همین مزار هم دلگرمی و نوای عشق او را در بر دارد. ارد بزرگ می گوید : ویرانه کاخ های برآزندگان هم، هزاران گهواره امید بر بستر خویش دارد.
گفته می شود بعد ها فرزند آن مرد به تعداد سالهای عمر حکیم توس شاهنامه را باز نویسی کرد. و در پایان همه آن ها به رنگ سرخ نوشت : "عشق"

13901114-1551


[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

الهی ای زبان ها از تو گویا

جهانی از فروغت گرم و پویا

به کوه و جنگل و صحرا و دریا

تویی پیداتر از پیدا خدایا

نهان از چشمی و چشم از تو بینا

فدایت ای همه پنهان و پیدا

خدای آسمان ها و زمینی

الهی تو، چه زیبا آفرینی

شکوفا از تو شد گل های رنگین

مزین از تو شد باغ و بساتین

جهان چون آبشار پر خروشی

تویی سرچشمه ی هر جنب و جوشی

جهان تنها زتو فرمان پذیرد

که نیرو دائم از فیض تو گیرد

کریمی، دستگیری، بی نیازی

رحیمی، کارسازی، دل نوازی

تویی از مهربانان مهربان تر

تویی از بهتران والا و برتر

انیس دل، صفای جان، تویی تو

کریم و غافر و رحمان، تویی تو

الهی جان به نورت زنده تر کن

زبان با یاد خود گوینده تر کن

الهی جان من آزاد گردان

دلم را با وصالت شاد گردان


[ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

دل من غصه چرا؟!

آسمان را بنگر

که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

دل من غصه چرا؟!

دل به غم دادن، از یأس ها سخن گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند

غم و اندوه،

اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات،

از لب پنجره ی عشق،

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا،

چتر شادی واکن

و بگو با دل خود،

که خدا هست، خدا هست


[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

 

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ


قلب زاغ تکونی خورد،
قناری عقلشو برد

توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد

ادامه مطلب

[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین، خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام

که ز نامش پیداست

مایه ی پستی هاست

 

شاعر: مهدی سهیلی


[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد این بشر

هرکه با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

هرکه گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسانِ پاک

زور و بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجای می ماند

اخوان ثالث


[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

کدام نشأت دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند،

به رقص می آیند، سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو!

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر!

تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه!

که صبر را ه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست

شاعر: فریدون مشیری

 

 



[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دو سال گذشت! خاک ایران زمین در 9 دی 1388  استاد بزرگ زبان و ادب فارسی دکتر خسرو فرشیدورد را در آغوش گرفت.

دکتر فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دارای شهرت جهانی و دیدگاههای ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتابهای فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.
فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و روزهای پایانی عمر خود را در "سرای سالمندان نیکان" واقع در تهران سپری کرد و در آنجا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

زندگی با همه ی وسعتِ خویش

محفلِ ساکتِ غم خوردن نیست

زندگی، جنبش جاری شدن است

   از تماشاگهِ آغاز حیات، تا بدان جا که خدا می داند


[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

دختری در سن وسالِ بیست و شیش

این چنین می گفت با مامانِ خویش

ای که شد لبریز از مهرت دلم

مادرم، ای شمع گرم محفلم

راه امیدم چرا سد می کنی؟

خواستگارم را چرا رد می کنی؟

هر که آید با دلی محزون رود

ناامید از حرف تو بیرون رود

گرچه زیبا هستم و خوش رنگ و رو

گرچه باشم دختری خوش خلق و خو

لیک زیبایی به پایان می رسد

این خودآرایی به پایان می رسد

خواستگار اولم گفتی گداست

بی سواد و بینوا و بی حیاست

خواستگار دومم وقتی رسید

رنگ از رخسارِ دلجویت پرید

گفتی او باشد خپل، هم زشت روست

هیکلش باشد قناس و سر کدوست!

خواستگار سومم تا خنده کرد

گویی از غم، سینه ات آکنده کرد

چون که یک چشمش کمی خوابیده بود

یک، دو تا دندان او پوسیده بود!

خواستگار چارمین و پنجمین

بود خالی جیب آن دو تا، همین!

الغرض هر کس که از در می رسد

از کف ما مثل آهو می رمد

مرد زیبا، مایه دار و باحیا

کم شود پیدا در این دنیای ما

مادرم ای مونس دیرین من

 بشنو از دل جمله ی شیرین من

جان بابا راه بختم سد مکن

خواستگار بعدی ام را رد مکن!

 

شاعر: جمشید مقدم

 


[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی. یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا تو خواهی یافت

ادامه مطلب

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

شاعر زن میگه:

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

گفته بودی که: «چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی»

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو، به قدر مژه برهم زدنی!

 

فریدون مشیری


[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد  فردا ز گل

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین‌نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی‌برگی ازین بیش نتوان نشست

کریما به رزق تو پرورده ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد  ز  دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنبال کردی عزیز

بعقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند زکس

خدایا به عزت، که خوارم مکن

به ذلّ گنه شرمسارم مکن

به لطفم بخوان و مران از درم

ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده‌ی نفس امّاره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

 

 

شاعر: سعدی


[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را،

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

واندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله،

پر ز ناله، دل شکسته، پای خسته

باز خون، قطره قطره

می چکد از چوب محمل ....

آی باران، کی بباری بر تن عطشان یاران؟

وای باران، وای باران .....


[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد / چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر / پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی / گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ


[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

به قلم: خلیل جوادی
 
هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟
چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟
یــه ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه
همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه
بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ
وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ
خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی
بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی
نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه
خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه
زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه
دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه
چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟
مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟
تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش
برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش
این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه
بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه
همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه
تصــــــوّراتمـــون همـش واهیـــــــه
از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن
دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن
رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی گیـــــره
میخـواد بــره دی . اچ . پی ام بگیــره > d.h.p = دختر حاجی پولدار

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان

در کنار خطوط سیم پیام/ خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران/ آن دو را چون دو دوست می دیدند
یکی از روز های سرد پاییزی/ زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید/ خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا/ خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است/ چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی/ مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار/ من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد/ یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد/ بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز/ انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی/ تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم/ راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را/ نیز با تبر تکه تکه بشکستند

--------------------

و حال نسخه جدید این شعر زیبا دو کاج از همان شاعر دوکاج

در کنار خطوط سیم پیام/ خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران/ آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی/ زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید/ خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا/ خوب در حال من تأمل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است/ چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی/ دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی/ ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید/ باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم/ کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت/ دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد/ ده ما نام یافت کاجستان

شاعر: محمد جواد محبت، همان شاعر "دو کاج"


[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

 یکی از عشق های عصر جدید

که فراگیر و مسری است و شدید

عشق ناغافل است و یکباره

که کند چُرت شخص را پاره

در عزا، یا که جشن و مهمانی

یا که در پرسه ای خیابانی

ناگهان دختری بدون خشاب

می کند تیر عشق را پرتاب

غالباً تیر عشق آن دختر

می خورد سیخ، توی قلب پسر

طبق معمول، تا رسد اورژانس

کله پا گشته طفلک بد شانس

گر که باشد نشانه گیری خوب

پسرک می شود ولو در جوب

می کند عشق در دلش ریشه

نطفه ی عیش، منعقد میشه

دخترک، می کند همان اول

با جوانک، شماره رد و بدل

نم نم و ریزه ریزه و کم کم

می شود ارتباطشان محکم

روز و شب، باهمند و پیچیده

دو قلوی به هم نچسبیده!

می شود عشق این دو یار ایاغ

نم نمک گرم و پر حرارت و داغ

مدتی بعد از آن، بدون دلیل

عشقشان می شود به یخ تبدیل

هیچ از این پشت پا  به عشق زدن

ککشان هم نمی گزد ابداً

چون که دارند «یار با احساس»

دو، سه تا توی قلبشان، زاپاس!

حیف از این عشق های ناب و لطیف

که علی رغم رنگ و روی ظریف

به دهان نارسیده، منقضی اند

عینهو دستمال کاغذی، کاغذی اند! 


[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

همیشه شیرین نباش!
فرهاد گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند...

 
###
 
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
 
###
 
نانوا هم جوش شیرین میزند...
بیچاره فرهاد!!

 
###
 
دل کندن اگر کار آسانی بود...
فرهاد به جای بیستون دل میکند!

 
###
 
تورا چه به فرهاد؟
یک فرهاد بود و یک بیستون عاشقی!
تو همین یک وجب دیوار را بردار...
من باورت می کنم
 
###
 
بیستون کنده شد و عشق به جایی نرسید
دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید!!
 
###
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
این چکامه را سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)، یکصد سال پیش،در وصف روحیات مردم ایران سروده است ...
شکر خدا که امروز –اصلاً- این جوری نیست !!!
 
ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
از نام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیمسحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
یک روز به میخانه و یک روز به مسجد
هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان
بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 


[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!؟
پروین اعتصامی


[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

تو "آدم" من "حوا"
سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند
 
کافیست...
 
###
 
عاشق ترین مرد ...
آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!

###

دوباره سیب بچین حوا

ادامه مطلب

[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

بسرای ای دل شیدا بسرای!

این دل افروزترین روز جهان را بنگر

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم

 "دوستت دارم" را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و نه ده بار، که صد بار بگو!
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس،
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: «های!»

بسرای ای دل شیدا، بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!

«بسرای...»

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می شد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن!

خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشید!

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند.

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند:

ـ «... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفائی خورشید و،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

«دوستت دارم» را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام!

این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید.»

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس!

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو!

                                           فریدون مشیری


[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آرش ]

برام هیچ حسی، شبیه تو نیست

کنار تو، درگیر آرامشم

همین از تمام جهان، کافیه

همین که کنارت نفس می کشم

برام هیچ حسی، شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو، عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من نمی رسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو می کشه

یه وقتایی اینقدر حالم بده

که می پرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس می کنم پشت من

همه شهر می گرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من نمی رسه

همین که فکرمی برای من بسه

 

دانلود موزیک با صدای احسان خواجه امیری (2.89MB)


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

 

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار

جوانی و ... با غم کار

جوانی با ... چاره داره

امان از این غم کار و غم کار


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

ماهی همیشه تشنه‌‌ام

در زلال لطف بی‌کران تو

می‌برد مرا به هر کجا که میل توست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده‌هات

زیر آفتاب داغ بوسه‌هات

جرعه، جرعه، جرعه می‌کشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا

هر طرف که می‌کنم نگاه

عطر و ترانه و خنده می‌کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه‌ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!


[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

The Message of Peace

آه، اگر با دل وجان، گوش کنیم،
آه اگر وسوسه نان را، یک لحظه فراموش کنیم،
« آی آدم ها » را
در همه جا می شنویم .
 
در پی آن همه خون، که بر این خاک چکید،
ننگ مان باد این جان !
شرم مان باد این نان !
ما نشستیم و تماشا کردیم !
 
در شب تار جهان
در گذرکاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !
در دل این همه آشوب و پریشانی
این از پای فرو می افتد،
این که بردار نگونسار شده ست،
این که با مرگ درافتاده است،
این هزاران وهزاران که فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه !
آن انسان،
این مائیم .
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنها هائیم !
اینهمه موج بلا در همه جا  می بینیم،
« آی آدم ها » را می شنویم،
نیک می دانیم،
دشتی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم
با ستمکاری نادانی، اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را،
دانائی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش ... !
 
- « آی آدم ها ... !  موج می آید ... »
 
فریدون مشیری


[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

آری، دوستان من، عشق وجود ندارد، عشق را باید ساخت.

عشق موجودی نیست که آن را بیابند، عشق یک هنر است، باید آن را آموخت و آفرید.

آهنگی ست که با نوازش سر انگشتان دو دست خویشاوند، بایدش نواخت.

عشق عارضه ای نیست که بر دو بیگانه افتد و آن دو را به سوی هم کشاند،

غزلی ست که دو شاعر آشنا، هریک مصراعی از آن را میسراید.

دکتر علی شریعتی


[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

پشت آن پنجرهفانی میل محلی برای آنچه بهترین است

مثل یک پنجره در تاریکی

که به یک پنجره می اندیشد

به تو می اندیشم

پشت آن پنجره در تاریکی

به چه می اندیشی؟

منصور اوجی

ادامه مطلب

[ پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما
حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

گروه الهه موفقیت
 

 
شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
 
 
 
 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
 

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح  یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..


[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

چیزی بنام راحتی محض وجود ندارد، پس سعی کن از همین حالا راحت باشی


به قول حکیم خیام:


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده  که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه


[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرش ]

شعری از بانو سیمین بهبهانی به مناسبت حذف نام کوروش از کتاب های درسی تاریخ



دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد!

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند،
آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو،
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است

اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهر آریایی

بی نام تو، وطن نیز
نام و نشان ندارد


[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

طرفداران
امکانات وب
یادگاری از یک دوست

===ஜ۩۞۩ஜ===
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته ...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش ...
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم ...
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست
یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست ...
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد
پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

وقتی کسی چیزی با ارزش را با شما شریک می شود واز آن نفع می برید، وظیفه اخلاقی دارید که آن را با دیگران نیز شریک شوید.

free counters